کلبه


از شمال می آمدم در جاده برف می آمد به دماوند که رسیدم جاده بسته شده بود وارد شهر شدم، خیابان های شهر بدتر از جاده اصلی بود همین طور که جلو می رفتم پیرمردی جلویم سبز شد فانوس بدست عصایی چوبی در دست دیگرش و چهرهای نورانی با ریشی بلند و شب کلاهی بر سر. نور بالا زدم که کنار برود ولی کنار نرفت به ناچار ترمز کردم آمد کنار ماشین شیشه را پایین دادم گفت پسرم اگه دنبال جا می گردی که شب را آنجا بگذرانی می توانی به کلبه من بیایی. من که متعجب بودم گفتم پدر جان سوار شوید. سوار شد و پرسیدم از کدام سو بروم گفت فعلا مستقیم و هرجا باید می پیچیدذم می گفت. تا به کلبه ای کوچک نزدیک شدیم، صد متری مانده بود به کلبه که گفت از اینجا به بعد را باید پیاده برویم گفتم نمی شود! نمی توانم کاشینم را این وسط رها کنم و بروم. گفت پشت سرت را نگاه کن اگه راه برگشت بود برو. نگاهی به پشت سرم کردم دیدم خطی که چرخهای ماشینم بر برف گذاشته هم معلوم نیست چه برسد به خود راه گفتم چه کنم؟ باید ماشین را فدا از زیر برف بیرون بکشم گفت شاید! و خندید و ادامه داد یا با من به داخل کلبه می آیی و چای گرمی می نوشی یا با ماشینت یخ می زنی! گفتم الآن که فکر می کنم چایی را بیشتر از ماشینم دوست دارم پیاده شدم و از داخل ماشین هرچه لازم داشتم و می توانستم برداشتم و با پیرمرد به سمت کلبه رفتیم. کبله کوچکی بود ولی پر از مهر و محبت بود در آن سرما که بعدا فهمیدم ده درجه زیر صفر بوده گرمای به خصوصی داشت. تا من چایم را بنوشم پیر مرد جای خوابم را انداخته بود بدون اینکه من متوجه شوم قبل از خواب پرسیدم آقا اسم شما چیست؟ بدون اینکه چیزی بگوید لب هایش تکان می خورد و چشمانش بسته بود انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و مکثی کرد و برداشت و با دست اشاره کرد که الآن سکوت کن بعدا به تو خواهم گفت. من هم ساکت شدم و خوابیدم. فردا صبح برای نماز صبح بیدارم کرد آنهم به صدایم کرد برایم جالب بود که اسممن را از کجا می داند. بعد از نماز که بگذریم چطور در آن سرما ما وضو گرفتیم از او پرسیدم که اسم مرا از کجا فهمیدید؟ لبخندی زد و گفت از روی برگه هایت صبح داشتم برگه هایت را مرتب می کردم اسمت را دیدم حلال کن ناخواسته چشمم بر روی کاغذهایت افتاد، بعد لبخندی زد و گفت بعد از نماز می خوابی؟ گفتم امروز آره چون خیلی خسته ام گفت پس صبحانه نمی خوریگفتم الآن نه! گفت خب پس برای صبحانه بیدارت می کنم. گفتم خب زود بیدار نکن چون خیلی خسته ام و خندیدم. برای صبحانه بیدارکرد با هم صبحانه خوردیم و بعد از ان به سراغ ماشین رفتیم تا کاپوت در برف فرو رفته بود اطراف ماشین را خالی کردیم وارد ماشین شدم استارت زدم استارت نمیزد اگار همه چیز یخ زده بود. سه روزی را آنجا ماندم و از صبح تا شب کارم این بود که استارت بزنم و کمی برف پارو کنم و راهی باز کنم که ماشین را هل بدهم روز سوم راه خوبی باز شده بود و ما ماشین را هل دادیم و بالاخره ماشین روشن شد از پیرمرد خداحافظی کردم و برای تشکر انگشتری را که از پدرم هدیه گرفته بودم را به او دادم و او هم به من پلاک جبهه اش را به من داد. الآن چند وقتی از آن ماجرا می گذرد و من هر وقت از آنجا می گذرم به یاد آن پیرمرد هستم و به او سر می زنم. با این پیرمرد بر سر مزار فرزندان شهیدشج می روم وبا او حرف می زنم و او از خاطرات جبهه اش می گوید شاید روزی این خاطرات را نوشتم،شاید.


/ 0 نظر / 9 بازدید