آشتی

وارد اتاقی شد بزرگ، که با نور کمی روشن شده بود. دوستش در آن اتاق هم حضور داشت. این دفعه به سراغ دوستش رفت و با او درد دل کرد کمی از گذشته، کمی از حال و کمی هم از آینده باهم سخن گفتند، مابین این حرفها کمی از کتابی که دوستش داده بود را ورق زدند و خواندند، البته خواندن آن سطور هم یادش رفته بود، ولی به عشق دوست خواندش! کمی بعد از دوستش خداحافظی کرد تا فحردا صبح دوباره ببیندش. رفت سراغ کارهای دیگرش ولی همه اش به یاد دوستی بود که چند وقتی گمش کرده بود. وقتی می خواست آن شب بخوابد، با خیالی راحت خوابید چون دیگر با کسی قهر نبود!

 

/ 0 نظر / 12 بازدید