قبض

یک روز زنی به مغازه خشکشویی رفت تا لباس هایی که برای شستن و اتوکشی داده بود را پس بگیرد وقتی زن کیفش را گشت که قبض را به مغازه دار بدهد متوجه شد قبضی که آورده قبض تلفن بوده از صاحب مغازه معذرت خواست و مغازه را ترک کرد وقتی وارد بانک شد که قبض تلفن را پرداخت کند با این جمله مواجه شد که: "دیگه بانکها قبض نمی پذیرند"به سمت منزل رفت تا وارد خانه شد دید قبض آب و برق و موبایل و گاز هم آمده (آن هم با هم!) قبض ها را برداشت و به سمت عابر بانک رفت تا قبض ها را پرداخت کند ولی جلوی عابر بانک صف طولانی ایجاد شده بود صبر کرد چون چاره ای نداشت وقتی به خانه برگشت بوی بدی آزارش می دا د و هوا هم کمی غبار آلود بود بوی سوختگی بود ولی از فرط خستگی! روی کاناپه خوابش برد و توجهی به بو نکرد وقتی بیدار شد تمام خانه را هموای مه آلود گرفته بود و آن وقت بود که متوجه سوختن شامشان شد هم شامشان سوخته بود و هم لباسش را از خشکشویی نگرفته بود. آخر آن شب مهمان عزیزی داشتند بنده خدا پنجره هت را باز کرد تا هوا عوض شود به ساعتش نگاهی کرد دید دیگر زمان پخت غذا نیست و به چند رستوران زنگ زد غذای مورد نظرش را آن روز نداشتند، مجبور شد غذای دیگری سفارش دهد و به سراغ نظافت منزل رفت خانه را نظافت کرد لباسش را از خشکشویی گرفت و غذارا که گفته بود زودتر بیاورند در قابلمه ریخت و روی گاز گذاشت! (اما حواسش نبود غذای مخصوص سرآشپز یکی از بهترین ها را انتخاب کرده بود!)

مهمان ها رسیدند و او خوشحال بود و کمی خسته!کمی؟ اما تمام زمانی که پیش مهمان ها نشسته بود به این فکر می کرد که خانه دود زده کثیف را به چه سرعتی تمیز کرده بود و همه اش به خاطر آن مهمانان عزیز بود اگر مهمانان بریش اهمیت نداشتند این کار را انجام نمی داد.

چه خوبست فکر کنیم همیشه خانه دلمان مهمان عزیزی دارد و همیشه آن را تمیز نگاه داریم.

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
ارمیا ایرانی

سلام بدون هیچ سو برداشتی ، امیدوارم در دلت همیشه عروسی باشه ولی به شرط اینکه بعضی از ارزش های انسانی و اخلاقی و دینی رو رعایت کنی!! (منظورم اینه که نرقصی البته منظوره دیگری داشتم که نشد بشه!!!) اومدم برات یه دونه از این آدمک ها بزارم دیدم این ها رو که نمیشه گذاشت آخه ولش!! [ماچ] ، [قلب] ، [دلشکسته] ، [گل] ، [خوشمزه] ، [بغل] ولی امیدوارم من و تو عاقبت به خیر بشیم. ان شا الله