فال فروش

دخترک صبح از خواب بیدار شد مادرش صورتش را شست، لقمه ای که برایش آماده کرده بود را به دستش داد و همان طور که موهایش را شانه می کرد به او گفت دخترم امروز هم  که به سرکار میروی مواظب باش! دیروز که آمدی نگفتی دستت زخمی شده شب که خواستم از سر سفره جابجایت کنم دیدم. حالا هم به تو می گویم از دست ماموران دیگر فرار نکن چون از این زندگی راحت می شوی تو را به بهزیستی می دهند و آنها تو را به مهد کودک و مدرسه و در آینده به دانشگاه و ان شاءالله به خانه بخت می فرستندت. برو دخترم شاید این آخرین دیدار ما باشد. دخترک با کمی بغض مادرش را بویید و بوسید و از خانه خارج شد سر کوچه سیا کثیفه منتظرش بود تا فال و آدامس ها را به او بدهد و او را به نزدیک ترین ایستگاه مترو برساند تا او در ترن مترو فال ها و آدامس ها را بفروشد. دخترک وقتی وارد مترو شد خیلی شلوغ بود او شروع به فروش آدامس ها و فال ها کرد او می گفت: "آقا، خانم از من فال بخرید"، "آقا، خانم آدامس می خرید به خدا سالمه"، آقا آدامس نمی خواهی برای خوشبو کردن دهان خوبه"، "دختر خانم شما فال نمی خواهید؟"، "اقا تو را به خدا از من فال بخر". و تا شب فال ها و آدامس ها را فروخت پولهایش را شمرده بود و در دستش بود که خوابش برده بود. بعد از چند لحظه سایه ای بر سرش سنگینی کرد چشمانش را باز و سرش را بلند کرد دید مردی به او لبخند می زند و می گ.ید دخترم با من می آیی؟ دخترک حرفش را قطع می کند و با حالتی خوش می گوید کجا؟ بهزیستی؟ مرد لبخندش به خنده توام با تعجب تبدیل شد و گفت آره عزیزم! دخترک پنج ساله دست آن مرد را می گیرد و با او می رود و به این فکر می کند که الآن مادرم بفهمد چقدر خوشحال می شود!    

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
AliR

سلام ما هم بالاخره آژ شدیما نامه ای به آقازاده[شوخی]