فانوس

داشت می نوشت. از خودش بود یا اطرافیانش، نمی دانم، این را می دانم که می نوشت و می نوشت. در بعضی صفحات قطره ای ناخودآگاه جوهرها را پخش می کرد. برق خانه قطع شد، نمی دانم شاید خدا می خواست تا او هم نفسی بکشد، خیلی کار کرده بود و به نوشته هایش فکر کرده بود، کمی در آن ظلمات شب نشست. کمی در آن ظلمات به تاریکی فکر کرد.  به تاریکی هایی که به تنهایی از آنها عبور کرده و به این روشنایی رسیده. روشنایی که کسی نمی دید، چون آنها در آن ظلمات مانده بودند. کمی با خود خلوت کرد. با خاکی که از سفر نورآباد آورده بود تیمم کرد. فانوسی را روشن کرد و در گوشه ای نهاد. جانمازش را در نقطه صقل اتاق پهن کرد. روی آن نشست. در نور کم آن فانوس، نوری عظیم دید. کمی با آن نور به سخن نشست. گفت از چیزهایی که دارد و شکر گزارشان هست. گفت از چیزهایی که دارد و شکری برایشان به جا نیاورده است. گفت از چیزهایی که می خواسته و به مصلحتش نبوده، گفت و گفت تا رسید به جایی که بخواهد بگوید آن چیزی را که می خواهد. گفت، او گفت می خواهد چیزی را تجربه کند که تا به حال به آن فکر هم نکرده است. آری او می خواست تجربه کند عشق را!

 

/ 0 نظر / 11 بازدید