رنگ پاییزی

امروز صبح که برای پیاده روی به پارکرفتم پایم روی چیزی رفت و صدای شکستن و خورد شدن داد. دیدم پایم روی یک برگ خشک شده قهوه ای نارنجی رفته است. به بالای سرم نگاه کردم برگ درختان از سبز به قهوه ای، نارنجی، قرمز و زرد نزدیک شدند، رنگهای گرم که نوید از سرد شدن هوا می دادند کمی که راه رفتم صدای برگ ها دجر زیر پایم ریتمیک شده بود مین طور که به دور پارک می چرخیدم و قدم می زدم یا خودم فکر می کردم که عجب فصلی است پاییز عجب رنگارنگ است پاییز عجب نقاشی است خداوند عجب حس غریبی است پاییز. پاییز آغاز است یا پایان؟ عجب در هوای سرد پاییز با این رنگ ها انسان احساس گرما می کند عجب خدایی داریم. رنگهای پاییزی انرژی دارند شاید برای انرژی محیط است که شروع را اول مهر گذاشتند. داشتم به این چیزها فحکر می کردم که ناگهان دستی که بر شانه ام نشست مرا از فحکر خارج کرد برگشتم دیدم علی، پسرم است، گفتم سلام آمدی پیاده روی صبحگاهی گفت سلام نه آمدم دنبالتان برویم خانه مادر می خواهد شما را ببیند چرا گوشیتان همراهتان نیست؟ رفتم خانه دیدم از خواب بیدار شده و مات و مبهوت روی کاناپه روبروی تلویزیون نشسته و صدای تلویزیون بالاست ولی حواسش نیست. گفتم سلام خانم چه شده؟ جواب نداد. رفتم جلویش ایستادم و گفتم سلام خانم چه شده مرا مه نیم ساعت دیگر می آمدم را زودتر به خانه کشاندی؟ باز هم جواب نداد. رفتم کنارش روی کاناپه نشستمو دستم را روی شانه اش گذاشتم گفتم خانم کجایی چه خبر شده؟ تازه به هوش آمد که به خانه رسیدم گفت سالمی؟ گفتم نه به اندازه تو! چطور مگه؟ گفت دیشب خواب دیدم که تو بلایی سرت آمده. هر چه گفتم چه خوابی دیدی تعریف نکرد گفتم تصادف می کنم؟ سکته می کنم؟ می میرم؟ هرچه گفتم سکوت بود و به نقطه ای خیره. من هم کم آوردم گفتم دوشی می گیرم و میروم سر کار. گفت نه سر کار نرو! گفتم چشم ولی ته دلم راضی به نرفتن نبودم چون جلسه ای داشتم ولی با حالی که من می دیدم رفتنم مساوی سکته کردن ستاره بود برای همین آن روز را نرفتم به علی گفتم به داییت زنگ بزن بیاید شاید او بتواند از زیر زبانش بیرون بکشد که چه چیزی دیده که این طور نگران است.آخه هر خوابی که می دید و این طور می شد تقریبا اتفاق می افتاد تا علی زنگ بزند به ستاره گفتم به که نمی گویی چه دیدی بیا تا من به تو بگویم امروز چه دیدم. گفت چه دیدی؟ دستش را گرفتم و به جلوی پنجره رفتیمپرده را کنار زدم و برگ درختان را به او نشان دادم گفتم ببین این برگ ها چنذ رنگند هیچ کدام مثل دیگری نیست مثل ما آدمها که هیچ کداممان تکراری نیستیم. بگو چه دیدی الآن من بیشتر نگران تو هستم که از فشار عصبی منفجر نشوی. گفت مرتضی باران می بارد بیا به حیاط برویم تا برایت تعریف کنم. وارد حیاط که شدیم بدون چتر زیر باران قدم زدیم و تعریف کرد که من را می کشند و قاتلین مرا اعدام می کنند ولی صحنه ای که دیده بود از مرگ من برایش خیلی ترسناک بود در حد همین دو جمله گفت و گفت دیگر نمی خواهد چیزی بگوید یا بشنود و روی نیمکت داخل حیاط نشستیم و من به علی پیامک دادم که به داییت بگو بیاید ولی مادرت حرف زده وچیزی از خواب نپرسد. چند دقیقه ای در حیاط خانه نشستیم و بعد از این که احساس کردیم سرما خوردیم رفتیم داخل. سهیل برادرش که آمد کلی در خاطراتمان گشت زدیم و خوش بودیم و بی خیال قضایای صبح و من فهمیدم که می شود جلسه کسل کننده اداره را برای خانواده ملغا دانست و به صدای بارن بر روی برگ های خشک بود!

/ 0 نظر / 6 بازدید