همسایه

روشن شد، روشن شد چراغ اتاق ساختمان روبرویی!

اتاقش پرده نداره یا شاید هم داشته باشه، من خونش نرفتم که ببینم پرده داره یا نه؟ لباساشو عوض کرد و از اتاق بیرون رفت، چراغو خاموش نکرد، احتمالا برمیگرده به اتاقش، ده دقیقه گذشت، با فنجان قهوه برگشت به اتاقش، ضبط گوشه اتاقشو روشن کرد، روی صندلیه ننووارش نشست و درحالیکه موسیقی پخش می شد، قهوه خورد و سیگار برگش را دود کرد، نمی دونم چرا زندگیش برام جذابه، هیچ نکته مهم یا مثبت نمیشه تو زندگیش پیدا کرد، ولی من از این همه سیاهی زندگیش خوشم اومده، از اتاقش بیرون رفت چراغو خاموش کرد، چراغ هال روشن شد، انگار می خواد تلویزیون ببینه، نه!!! مجله؟؟؟ اون تو این سه ماهی که من نگاش می کنم نشده که مجله بخونه! موزیک، قهوه، تلویزیون، شام، حمام، خواب، همین. مجله چیزه جدیدیه!کاش دوربین داشتمو می دیدم که چه مجله ای می خونه. چش شد، چرا مجله رو پرت کرد. رفت طرف تلویزیون روشنش کرد، چند کانالو عوض کرد، روی پی،ام،سی توقف کرد، کمی شو دید، بعد رفت طرف در، شامشو آورده بودن، بازم مثل همه پنج شنبه ها غذای خونگی نایب، شامشو خورد و رفت حمام تا این یک ربعی که حمامه من برم شام بخورمو بیام.

الان رفت تو اتاق خوابش موبایلشو چک کرد، انگار ساعتشو کوک کرده باشه گذاشت بالا سرش، از کشوی کنار تخت یه گوشیه قدیمی درآورد و اونو چک کرد، مثل هر شب فقط یک قطره اشک، فقط یک قطره اشک ریخت مطمئنم که یک قطره اشکه! رفت طرف تخت، مثل همیشه به پهلو خوابید و یک دستشو زیر بالش گذاشت و دست دیگشو روی پتوش گذاشت، بعد از چند لحظه خوابش برد، مثل یه بچه پنج ساله!

هیچکی ندیده که کسی خونش بره یا با کسی بیاد خونه، حتی تا جلوی در خونه. اون تنها مرد شایدم پسریه که من دیدم انقدر تنهاست، با دختره همسایشون دوستم همکلاسیمه، گفت یه شب بیدار شدم، از پنجره اتاقم صدای گریه میومد، به طرف پنجره رفتم، کسیو ندیدم، رفتم تو تراس، عیسی تو تراس واحدش نشسته بود، داشت مثه بچه های پنج ساله گریه میکرد، سکوت کردمو گوشه تراس آروم نشستم تا بشنوم چی میگه، اول فکر کردم داره با گوشیش صحبت میکنه، ولی نه انگار داشت به عکسه کسی نگاه می کرد، داشت باهاش حرف می زد، دختره میگه انگار عاشقه، از اون عاشقایی که از همه چیز بریدنو تنهایی دارن زندگی میکنن، از اون افسرده هایی که منتظره ازرائیلن، ولی من دوسش دارم، نمی خوام بمیره، دوس دارم کمکش کنم، اینا رو فقط به تو میگم که از بچگی با هم بزرگ شدیم.

آره لیلا این حرفارو به عروسکش می گفت که هر شب بغلش می کردو می خوابید. صبح با صدای آژیر بیدار شد، سراسیمه به سمت پله ها رفت، رفت تو کوچه دید، عیسی روی تخت برانکارد آمبولانسه با دستانی خونی و باند پیچی شده، رفت تو اتاقش عروسکشو برداشتو از خانه خارج شد!

شاید یک عیسی مؤنث متولد شد!

شاید...!

 

/ 1 نظر / 24 بازدید