شخصیت داستان من

امروز می خواهم درباره حسین بنویسم حسین پسر خوبیست یعنی پسر سر به زیر و کلا مثبتی است همه اش سر در کتاب دارد انقلاب را زیر و رو کرده کتاب خانه ای دارد که کتابخانه ملی از او قرض می گیرد! یک روز از خواب مثل هر روز بیدار شدم تلفنم زنگ زد با همان حالت خواب و بیدار گفتم: کیه؟ گفت: اول سلام دوم خوبی؟ سوم حسینم! گفتم حسین تو خواب نداری؟ گفت الآن تو فرودگاه امام هستم دارم فرار مغزها می کنم گفتم شوخی بی مزه ای بود. ولی جدی می گفت رفت، اصلا رفت که رفت به درک که رفت اصلا در مورد کسی که فرار می کنه که آدم نمی نویسه.

می خواهم درباره کامبوزیار بنویسم کامبوزیار پسر خوبیست- نمی دونم چرا هرکی دور و بر منه خوبه- کامبوزیار که ما بهش می گوییم کامبو عشق موسیقی است از اجرای سمفونی ایثار بگیر تا ضبط نماهنگ ساسی مانکن رو دنبال می کنه می گوید که هرچی که ریتم و ساز داره خوب موسیقیه دیگه چه مجید انتظامی باشه چه شجریان چه ساسی مانکن همه یکین! یه روز برای اجرای موسیقی یکی از خواننده ها رفت دبی دیگه نیامد همانجا ماند. اینم رفت، رفت که رفت اصلا در مورد یکی دیگه صحبت می کنم.

پسرهای دور و بر ما که فرار کردن ببینیم دخترها چه می کنن.

شبنم یکی از همسایه هامون که دختر نسبتا فضولیست داشت از خیابان رد می شد رفت زیر ماشین من نزدیک صحنه بودم صحنه تکان دهنده ای بود شبنم داشت به کسی که داشت داخل ماشین با همراهش- نمی دونم زنش بود یا نامزدش یا دوستش یا خواهرش- دعوا می کرد توجه می نمود و از خیابان رد می شد که رفت زیر ماشین، راننده می خواست ببیند به کی زده دنده عقب آمد و از روی جمجمه شبنم رد شد و موی رگ های سرش به آسفالت چسبید بقیه اش را هم نمی گویم که حالتان بد نشود مثلا نمی گویم که اورژانس خواست جسدش را از کف خیابان جمع کند چطور مخ متلاشی شده اش را جمع کرد و .... من هما لحظه یاد گرفتم که چطور از خیابان رد شوم و اینکه به داخل ماشین کسی هم کار نداشته باشم طرف با هرکی که هست دعواش شده به من چه! من می خواهم سالم برسم خانه! این یکی هم که اینطوری مرد پس من درباره کی بنویسم دارم یواش یواش دپرس می شوم.

نفیسه دختر عموی عمه مادر بزرگ کامبوزیار که تو عروسی حسین دیده بودمش را امروز دیدم نه من او را شناختم نه او مرا پس در مورد کسی که نمی شناسم نمی نویسم.

من نمی خواهم از جدایی و مرگ بنویسم این نتیجه زوری نویسی است.


/ 6 نظر / 21 بازدید
NasibeH

خیلی لذت بردم مطلب توام با طنز ملایمتون رو خوندم . یه سوال : چرا هرکی اطراف شماست آدم خوبیه ولی میره یا میمیره ؟ نقش شما توی رفتن یا احیانن مردنشون چیه ؟ این مشکوک نیست به نظرتون ؟

احمد

این که مشکلی نیست . خوب بیا در مورد من بنویس هااااا....اااان؟

[نیشخند] خوشمان آمد

arvin

جالب بود می خواستم بگم در مورد من بنویس ولی یه کاری نکنی بمیرم ها می خوام برم انگلیس یا آمریکا دستت درد نکنه راستی ویزا هم می تونی جور کنی؟

ارمیا ایرانی

سلام ما را بی کفایت جلوه میدهی!؟ ما رو الاف میکنی؟!!! بدهم....... (ان شا الله حضوری به خدمتتون میرسیم!!!) در ضمن در مورد 3 شخصیت از 5 شخصیت داستان باید مثل بالا حضورا خدمت شما برسیم! راستی در مورد داستان... خب ولش کن یه دفعه کلا حضوری با هم حرف میزنیم!!! [نیشخند] راستی صبح خواب نمونی!!! ساعت 7:30 سره .... (به علت ملاحظات امنیتی از گفتم مکان قرار معذوریم!!) دیگه چی بنویسم؟!