چای شیرین

مرد وارد کافه شد. سر و وضعش به کافه های آن منطقه نمی خورد، با پیراهن سفید، شلوار سیاه(ترجیحا دم پا گشاد)کتی روی دوش، لنگی به دور گردن کلاهی بر سر و از همه مهمتر سبیلی که در متن نمی گنجد توصیفش!

همه به او نگاهی کردند برایشان جالب بود حضور او، چون تنها بود بی یار و یاور پشت میزی نشست بی تفاوت به اطراف،تازه وقتی نشست با لنگ روی میز را تمیز کرد! خدمتکار کافه که نمی خواست بیشتر از این آبروی کافه برود آمد تا سفارش بگیرد از مزد پرسید جناب چه چیزی میل دارید. مرد نگاهی عمیق(نگاهی که این جور آدم ها به نوچه هایشان می کنند)به او کرد و گفت: چای شیرین با بیسکوئیت مادر!


/ 0 نظر / 27 بازدید