بنده پیر مغان

حضرت پیر کسی از کسان را راهیِ راهی کرد تا برای آنان کمی ازعایدات مردم به نام مَدرَس و مُدَرس بستاند. به نزد عوام شد. با آنها به گرمی سخن گفت. گفت:

بنده پیر مغانیم که جاویدان باد

جاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد

گفت ای عوام بخشی صدقه ای از مالتان را به مدرسه پیر ما دهید تا از هفتاد گزند در امان باشید. ای عوام به مدرسه کمک دهید تا بر شما دعا کنند عالمان کنون و فردا. حاضری از ظاهران بپرسید کم نیست خراجی که بر دوشمان است شما هم طلب صدقه ای ز عوام دارید. گفت و جمع را ترک کرد و جمعی هم با او از آنجا به در شدند. فرستاده شخص که محیط را نابسامان دید گفت: بر ما نیست که علما و دین مداران که برای دنیا و آخرت شما در تلاشند را تنها بگذاریم. رندی در محفل حاضر و ظاهر بود عربه ای سر داد:

باز رسید آن بت زیبای من

روشنی این دم و فردای من

همان موقع پیر برای نماز پسین به مسجد می شد. جمع که او را دیدند همه با آن رند همصدا شدند . خواندند:

باز رسید آن بت زیبای من

روشنی این دم و فردای من

دور مکن سایه خود از سر من

باز مکن سلسله از پای من

شیخ و پیر جمع که از لطف و مرحمت مردم اشک از دو چشمش جاری بود رو به مردم گفت ای عوامی که به من اقتدا می کنید این نبی من را هم در یابید. بعد از نماز پسین خرج یک ماه مَدرَس و مُدرِس و مُدرَس درآمد.


/ 1 نظر / 8 بازدید
صبا

سلام!!!!!! هم اسم وبلاگتون قشنگه و هم جای معرفی رو خوب نوشتید. امیدوارم به من یک سری بزنید. بدرود[خداحافظ]