امروز دلم برای خودم تنگ شد!

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم که نمازم در شرف قضا شدن بود! بعد از خواندن نماز باید به ترمینال غرب می رفتیم تا برادرم را بدرقه کنیم، به کربلا می رفت،از طرف مدرسه هدیه گرفته بود. بعد از آن برای کاری باید به مدرسه ای می رفتم تا از میزهای قدیمی چند نفره عکس می گرفتم وقتی وارد محیط دبیرستانی شدم که در آن درس خوانده بودم با اینکه جای مدرسه تغییر کرده بود باز هم جو گیر شدم رفتم تو حس نوستالژی.

حرکت هایی که بچه ها سر کلاس معلمینی که می دیدمشان در پیش چشمانم بود ولی دیگر به ظاهر معلمم نبودند و بیشتر حس دوستانه داشتیم تا حس معلم شاگردی که تا دو سه سال پیش داشتیم،حتی یکی شان پیشنهاد همکاری داد که هم اکنون در دست بررسی است!

با اینکه از معلمین و کادر خاطرات زیاد جالبی ندارم  ولی هیچ وقت له یا عیله شان چیزی نگفته بودم و نخواهم گفت و اگر چیزی بگویم در جمعی می گویم که به گوششان برسد تا حداقل تلنگری باشد برای من و آنها.چرا برای من؟شاید این سئوالی باشد که برای شما پیش آید،برای من بخاطر این جمله که از مادربزرگ مادریم شنیدم و آن اینکه: مادر جون بده،نکن!

امروز دلم برای خودم تنگ شده بود برای آن نادانی هایم برای آن لج بازی هایم برای آن فضای نسبتا مثبتی که در آن حضور داشتم ،نسبتا برای آنکه من تفکر مدینه فاضله ای دارم و به مثبت و منفی کاملا دیجیتالی یا صفر و یکی یا سیاه وسفید نگاه می کنم برای شما که کمتر منو می شناسید شاید فکر کنید این آدم شخصیت خاکستری ندارد ولی کاملا در اشتباه هستید!این دید صرفا نسبت به اخلاق است.
امروز  دلم برای خودم تنگ شد دلم تنگ شد برای شیطنت های سر کلاس با هم کلاسی ها همانطور که از چهره بر می آید یک بچه کاملا مثبت،ساکت،آرام و مودب بودم باز هم در اشتباه هستید البته بجز بخش آخرش!

شیطنت هایم خاص خودم بودم با این قیافه که می بینید (آخه ریشم فابریکه!صورت تیغ نخوردس!)نمی توانستم از دیوار راست بالا برم(مثل بقیه پسرهای همسن)ولی بعضا مدیریت می کردم از دیوار راست بالا رفتن را.یا طرحش را می دادم یا در اجرا هم فکری می کردم.

دلم برای خودم تنگ شد برای کتاب هایم،دفترهایم،نوشته های لابلای کتابهایم برای معلمینی که بعضا در خیابان ها می بینمشان و از دیدنشان بسیار خوشحال می شوم شاهد هم دوستانی که آن روز به آنها زنگ می زنم و خبر دیدن فلانی را می دهم.

دلم برای خودم تنگ شد برای خنده های کنترل نشده ای که سر کلاس داشتم و همیشه اول سال از معلمینم برای خنده های به ظاهر بی مورد و با مورد سر کلاس در طول سال عذر خواهی می کردم.

دلم برای خودم تنگ شد برای پر رو بازی هایی که سر بعضی کلاس در می آوردم از آن پررو بازی هایی که خاص خودم بود. مثلا سر کلاس دیفرانسیل بودیم تکالیفم را انجام نداده بودم چون نمی دانستم جلسه پیش که در روز قبل برگزار شده بود غایب بودم بچه ها گفتند ممد ننویسی اخراجی! چاره ای جز کپ زدن نداشتم کپ زدم از روی برگه یکی از دوستانم که خطش مثل خودم تعریفی نداشت و به میخی می زد آخر تکالیفش را خط خطی کرده بود من فکر کردم فرمول نوشته! و عینا مثل یک نقاش ماهر کپی کردم معلممان از سر بد شانسی اینجانب بیش از سی سال سابقه تدریس داشت و در یک نگاه فهمید که کار کپی شده است عدل به همان فرمول کذایی پیله کرد که این چیه؟برگه را گرفتم در دلم به مهدی که از روی برگه اش کپ زده بودم هر چه بلد بودم نثار کردم تازه یک سری ناسزاهای جدید هم یاد گرفتم!آخرش هم نمی خواستم کم بیارم و اخراج شوم برگشتم معلمم را نگاه کردم گفتم خب آقا آلان بچه ها مسئله را حل می کنند می فهمیم این چیه! بنده خدا کم آورد و چیزی نگفت ولی آن مسئله را گفت من حل کنم بعدا پرسیدم مهدی این چی بود گفت جو گیری!

بچه تنبلی نبودم خنگ هم نبودم ولی درس ها جذابیت نداشت دیگه،چه کنیم باید مورد جذاب باشد تا آدم طرفش برود!

در آخر هم شعری که نمی دونم شاعرش کیست)فکر می کنم مولانا باشد):

تا به کی مدرسه و چوب معلم خوردن                 جام می نوش کن و مجلس رندانه طلب

و حضرت حافظ:

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی               تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید              ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 


/ 3 نظر / 15 بازدید
زهره

عجب... ولی هر کاری کنی مثبتی...

زهره

هم مثبت هم محافظه کار[نیشخند]

زهره

چرا پست سلامتو 15/5تاریخ زدی؟؟؟ هووووم[سوال]