مرگ برگ

آیا دیدی برگی از درختی کم شد؟

آیا دیدی برگی زیر پا له شد؟

آری او برگی بود از برگان درختی از درختان. آری او برگ بود، به لطاف نسیم، به شفافیت شبنم. با خودش گفت آری زمانی نفسی می شدم در سینه هاتان! و حال صدایی زیر پاهاتان! آری من زندگی را به بهانه بهار شروع و با خزان پایان شدم. آری گفت و گفت و گفت تا به آبی، روان رسید. آب را دید آرام شد شاید! کمی با آب همراه شد. با او گفت و شنید.

برگ: آری من بودم و بودم تا درخت مرا خواست.

آب: چرا از او جدا شدی؟

-چون تنها تکیه گاهم بود!

-چرا تنها..؟

-چون ما با هم بودیم من و درخت و دیگر برگان! چرا به ما نرسید و ما را از خود جدا کرد؟

-شاید دستوری بود از طرف او!

-او؟

-آری همان که تو را به درخت بخشید و تو را از او گرفت.

-کیست که می تواند ببخشد و بگیرد؟

-یک است!

-نامش چیست؟

-او را به هر نامی بخوانی پاسخت را خواهد داد.

پس می خوانمش به نام درخت به نام برگ به نام زندگی!

آری او خواند و دو باره با آب به پای درختی دیگر رفت و بعد از مدتی به شکل برگی رشد کرد.

 

/ 1 نظر / 55 بازدید
ميترا

سلام جالب بود پيش منم بيا بلاگ من در مورد فرصت هاي شغلي هست اگه خواستي منو با همين عنوان لينک کن و بگو به چه اسمي لينکت کنم و يه چيز ديگه وبلاگ منو با اينترنت اکسپلورر باز کن که خوشگلتره منتظرتم مرسي