خانه آرامش

 وارد پارک شد. ماشین را خاموش کرد. وارد باغ شد. از کنار مجسمه ها گذشت. به سر در ورودی خانه آرامشش رسید. وارد خانه که شد انگار همه چیز آماده بود برای برگزاری یک اتفاق بزرگ. آری این اتفاق برگزاری یک فروش فصلی بود. وارد یکی از تالارها شد. با تابلوهایی مواجه شد که بسیار زیبا و با دقت کار شده بودند. بسیار خوش بود چون وارد محیط آرامش بخشی شده بود و از طرفی ناراحت که چرا کاری در این زمینه ندارد و چرا کارهای دوستانش در اینجا حضور ندارد؟ با خودش گفت باید شروع کنم کاری را که دوست دارم. دیدن کارها را نیمه تمام گذاشت. به خانه برگشت. بعد از مدتها کار کرد. آری او کار می کرد تا نشان دهد می تواند دوباره کار کند. تمام بدی هایش را فراموش کرده بود. به سراغ اتاقش رفت. در را بست کمی نوشت. دید نوشتن روح هیجان زده اش را ارضا نمی کند. بومی را روی زمین گذاشت رنگهایش را کنارش گذاشت. رنگها را بسیار زیبا روی بوم ریخت. آنقدر زیبا که تمام هیجان آن لحظه غم گذشته و امید به آینده را می توانست در آن ببیند. آن تابلو را یر روی دیوار اتاقش نصب کرد تا یادش باشد که که او می تواند اگر بخواهد.

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
3fr

[سبز] عجب هنرمندی بوده که بومو رو زمین گذاشته و نقاشیه زیبا کشیده احتمالا طرف بابا شاه نبود؟ [قهقهه]

3fr

واسه سوختن ... که شده بللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله من 6 ماه کلاس نقاشی رو بوم رفتم [زبان]

3fr

واسه سوختن ... که شده بللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله من 6 ماه کلاس نقاشی رو بوم رفتم [زبان]