برف

شب بود می خواست بخوابد، سردش بود، به پشت پنجره رفت تا ببیند هوا چگونه است؟ نه دلش را الکی صابون زده بود خبری از برف و باران نبود. به خیال اینکه امسال هم رنگ روی زیبای برف را نمی بیند، خوابید. کمی از شب گذشته بود، سردش شد، پتو را محکم دور خود پیچید و تا صبح جنب نخورد. صبح که بیدار شد، طبق عادت هر روزش به پشت پنجره رفت و پرده را کناری زد. نه، چیزی که می دید را باور نمی کرد، برف! آنقدری بود که بتواند در حیاط خانه شان آدم برفی درست کند. برای همین از سر ذوق و هیجان جیغی کشید بنفش! داشت با خودش گفتوگو می کرد که مگر می شود در این چند ساعت کوتاهی که من خوابیده بودم اینقدر برف باریده باشد که خواهرش پرید تو اتاقش با قیافه ای که معلوم بود همین الآن از خواب بیدار شده یا هنوز کامل بیدار نشده! گفت چی شده؟ گفت برف! خواهرش هم اول ژست بی تفاوتی گرفت و بعد که او داشت به برف نگاه می کرد، آرام به اتاق وارد شد و بالش را برداشت و به سمتش پرتاب کرد. بعد از کمی جیغ جیغ کردن و بیدار کردن الباقی خانواده و خوردن صبحانه با خواهرش به حیاط رفتند و آدم برفی درست کرده اند. اسمش را هم گذاشتند: بی دماغ! چون در خانه هویج نداشتند!

 

/ 0 نظر / 15 بازدید