باران

باران نم نمک می بارید که از خانه خارج شدم سوار ماشین شدم ماشین را روشن کردم تا گرم شود و صبر کردم تا سارا بیاید تا با هم برویم هنوز برای برخورد دیشبم قهر بود. از خانه خارج شد سوار ماشین نشد، با ماشین به دنبالش راه افتادم شیشه را پایین داده بودم و به او می گفتم که بیاید سوار شود و در مسیر صحبت کنیم تا به نتیجه برسیم ولی انگارگوشش کر شده بود و من هم برای خودم  صحبت می کردم همین که جلو می رفتم حس کردم که چیزی روی کاپوت ماسین پرت شد اول فکر کردم به کسی زدم بعدا دیدم نه به کسی نزدم بلکه مرد مسنی روی کاپوت کوبیده که چرا به ناموس مردم! گیر داده ام! گفتم همسرم هست. گفت آن چهار پا خودتی!گفتم اصلا به تو چه تو چه کاریه که به من گیر می دی؟ گفت من هم کاره ام گفتم خب آقای همه کاره برو کنار می خواهم برم که یغه ام را گرفت و از شیشه ماشین کشیدم بیرون( این مواقع دلیل بستن کمربند از مبدا تا مقصد را می فهمم!) سارا که تا آن لحظه لال شده بوده به صدا در آمد که که این آقاهه شوهرمه البته کمی دیر گفت و من مشت را خورده بودم. بعد از این که کتک خوردم و آن آقا معذرت خواست و رفت سارا سوار ماشین شد البته موش شده بود آن هم از نوع آب کشیده شده حالا من که خاطی بودم دور برداشتم که ببین اینقدر سوار نشدی که من کتک خوردم حالا جواب بچه های اداره را چی بدهم مدیر کل دعوا کرده کتک هم خورده. سارا هاج و واج به من نگاه کرد و گفت که انگار یه چیز هم بده کار شدم تو بودی که دیشب تو رستوران جلوی آن همه آدم سرم داد کشیدی که چی من گفتم سفری که برای تغییر روحیه من است را نمی خواهم. گفتم آخه برای خودت می گویم الآن تقریبا یک سالی است که از فوت مادرت گذشته و تو هر روز داغون تر می شوی من تو را دوست دارم برای خودت گفتم. باران تند شده بود و خیابان ها پر ترافیک به محل کار سارا نزدیک می شدیم و چند دقیقه ای سکوت برقرار بود زیر چشمی به سارا نگاه کردم دیدم آرام گریه می کند می دانستم که  با گریه آرام می شود و در همان حال فکر هم می کند و بعد از آن جواب می دهد آن هم احتمالا جواب مثبت، برای همین به بهانه فرار از ترافیک راه را دور کردم. وقتی به جلوی در محل کار سارا رسیدیم پیاده شدم و در را برایش باز کردم و چتری بر سرش گرفتم و تا جلوی در همراهش بودم به او گفتم کی به دنبالت بیایم؟ کمی جلو رفت، مکثی کرد، برگشت، لبخندی زد و گفت ساعت سه بیا بریم دنبال بلیط هواپیما. از خوشحالی نمی دانستم چه کنم بلند خندیدم و رفتم، توی مسیر یادم افتاد خداحافظی نکردم و او زنگ زدم که ببخشید یادم رفت خداحافظی کنم. گفت عیبی نداره راستی ساعت سه فراموش نشه. آن روز هر که خواست تیکه باید که زیر چشمت چه شده خانومت زده می گفتم به خاطر همسرم خوردم. بعد از ظهر هم زود رفتم دنبال سارا تا پشیمان نشده بلیط بگیریم و به سفر برویم آن روز همه اش باران بارید و من از بارش آن خوشنود بودم و لذت می بردم.


/ 0 نظر / 5 بازدید