کلاس

 

در آلاچیق پارک خانه آرامش نشسته بود و دوتار می نواخت. مقام الله را می نواخت و لذت می برد. در عالم دیگری سیر می کرد. کم کم شاگردانش آمدند و او که مدهوش از مقام الله بود، به نواختن ادامه داد. شاگردانش برای کسب عرفان از کتب قدیمه آمده بودند ولی در کلاس او چیز دیگری می دیدند، عرفانی که بزرگان از آن سخن می راندند را به عینه می دیدند. دو ساعت بی وقفه دو تار نواختن و با نوای زیبای او خواندن و از مقامی به مقام دیگر رفتن چه لذت بخش است. شاگردانش تمام وقت کلاسی که در جایی  اصلا شبیه به کلاس درس، چه مکتب چه کلاس های امروزی، نبود را درعشقی که از صدای ساز و آواز استادشان برمی آمد غرق بودند شاید آن روز استادشان چیزی از روی کتب قدیمی اش یا کتب خطی نایابش نخواند ولی برای شاگردانش که بعد از آن جلسه از مریدانش شدند، بهترین بود. چون معنای عشق را با تمام وجود دیدند تا در لابلای خطوط به دنبالش باشند. بعد از اندی که از زمان گذشت، رندی از شاگردان متوجه حال استاد شد و با او به مقابله پرداخت. دفش را از کیف دف درآورد، اول با ریتم استاد نواخت و بعد سکوت کرد، بعد از تکنوازی استاد، مخالف زد. آنقدر مخالف زد تا استاد با او همراه شد. استاد همراهیش کرد تا آنجا که دف نواز خاموش شد. با سکوت دف دوتار که مطیع شده بودهم آرام گرفت و دوتار و نوازنده اش بر زمین افتادند. مریدان بر بالین حضرتشان حاضر شدند و هرقدر تلاش برای احیا نمودند بی فایده بود. تا زمانی که مریدی از مریدان دستی به ساز زد و مقام الله را فرا خواند. کمی نواخت و استاد به هوش آمد. از استاد علت جویا شدند. گفت عشق.

این متن را چندی پیش نوشتم، ولی نمی خواستم روی وب بگذارم. اما امروز آن را به دلیلی خاص روی وب می گذارم. این متن یکشنبه نوشته شده است.

اگر بتوانم با مطلب نویی به روز خواهم شد.

/ 0 نظر / 3 بازدید