بن بست

1-در رانندگی:

شب بود. با تلفن همراه صحبت می کرد. راه را بلد نبود. شب ها نه تنها مسیرها را گم می کرد بلکه دست چپ و راستش را هم گم می کرد. حواسش به صحبتش بود که همراهش گفت بپیچ سمت راست او چپ رفت. و توجهی هم به تذکرهای همراهش نداشت. با خودش فکر می کرد و با پشت خطیش صحبت. چند دقیقه ای در آن خیابان رفتند از چند چهارراهی که گذشتند در مقابلشان کوچه ای بود به آن وارد شد. کمی جلوتر رفتند بن بست بود! آنها مجبور بودند آن همه راه را برگردند و از آنجا که به چپ پیچیده بودند به راه اصلی شان برگردند.

2-در زندگی:

طرف بعد از ده سال زندگی عشقولانه امروز برگشته چی بگه خوبه؟! میگه تازه فهمیدم از همسرم خوشم نمیاد زشته!!! هرکی جای من بود بهش می گفت نه تو باید به زندگیت ادامه بدی نه تو داری اشتباه می کنی و از اینجور مزخرفات! ولی من نه تنها به او این چنین چیزهاییآنآتزابتآ نگفتم بلکه به اون شماره چندتا وکیل رو دادم تا برای طلاق به آنها مراجعه کند! البته قبل از این کارها اینها هم به او گفتم: تو که زندگی خوبی داشتی. تو که زندگیت مثال بود برای همه اینقدر عشقولانه بود و باز هم از همین چرندیات! گفت من مثل یه پورشه میمونم که با سرعت سیصد کیلومتر بر ساعت رفته تو دیوار هیچی از خودشو دیوار نمونده! راستی قبل از شماره این وکیل ها شماره چندتا روانشناس هم بهش دادم!!! که باهم بروند! همان دکترهایی که خودم می رم!

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید