خوش ترین مایه دلبستگی

امشب نمی خواستم بنویسم. در عوض این ننوشتن به کارهای کلاس استاد شریفیان می پرداختم که سیستم کم آورد و من فردا با رویی کمی خاکستری در کلاس استاد شرکت می کنم. برای پرت کردن حواسم از کلاس فردا کتاب شعر فریدون مشیری را برداشتم کتاب را که باز کردم این شعر آمد:

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

کمی که فکر کردم متوجه شدم باید بنویسم. پس می نویسم آنچه نمی خواستم امشب بنویسم. این هم داستانک امشب:

وارد خانه شد. کتابهایش را در قفسه کتاب گذاشت. بعضی ها را که جدید بودند در قسمت دیگری گذاشت. آنها را بعدا در مکان مخصوص و گروه خودشان بگذارد. قهوه سازش را روشن کرد. لباس های کارش را پوشید. یک فنجان قهوه برداشت. پشت میزش نشست. کاغذهایش را جلویش پهن کرد. با خود گفت باید این رمان را امشب تمام کنم. داستانش را از روی زندگی پدرش نوشته بود. کمی که نوشت جرعه ای قهوه نوشید. ساعت از سه صبح هم گذشته بود. او با عشق می نوشت. به خود آمد. پیپش را از کشوی میزش برداشت. کمی توتون داخل آن گذاشت. با فندکی که هدیه گرفته بود آنرا روشن کرد. چند پکی کشیده بود که احساس کرد باید بخوابد ولی حسی به او اجازه نمی داد چون او به خودش قول داده بود کارش را امشب تمام کند!

ساعت دوازده از خواب پرید. نمیدانست کی ولی میدید که روی کاغذهایش خوابش برده بوده. خیلی ناراحت بود چون او نتوانسته بود رمانش را تمام کند. ولی این را می دانست که تمام تلاشش را کرده و به آن چیزی که خواسته نرسیده! ولی با روحیه ای بالاتر آغاز کرد. قلم را برداشت چند کاغذی را خط خطی کرد. کمی هم سیگار کشید آن هم برگ تا اعصابش آرام شود. قلمش را روی کاغذ گذاشت تا توان داشت نوشت. رمانش را تمام کرد. کمی به فکر فرو رفت. به یک باره یادش آمد که امروز روز تولدش است. خیلی خوشحال بود چون رمانش در روز تولد تمام شده بود. با یک پایان شروعی دوباره داشت. و به این دلخوش بود که نویسنده است.  

/ 1 نظر / 12 بازدید
ریحانه ظهیری

سلام...از این جمله ی کلیشه ی وبلاگتون قشنگ صرفه نظر می کنم و ازتون دعوت می کنم به وبلاگ من سر بزنید و در صورت تمایل مطالبم رو مخصوصا مطالب آغازین رو مطالعه بفرمایید.