اوج

روزی روزگاری، بزرگ بزرگان، جماعتی را خواست. خواست آنها را تا بخواهد از آنها تا به سفری نامشخص بروند، تا به بزرگی رسند. ول وله ای عجیب در جمع افتاد. کسی گفت مرا به همراه همراهانم معاف فرمایید. کس دیگری گفت چه باید کرد؟ چه مسافتی  است؟ شخصی دیگر گفت ما هستیم بی پرسش بی منت! بزرگ بزرگان گفت مرا اینگونه خوش است. پس با گروه سوم به راه شد. در مسیر گروه کوچک کوچک تر شد، تا جایی که بزرگ بزرگان، همراه بزرگ گروه باقی ماندند. بزرگ بزرگان گفت باید برگشت، از اینجا به بعد پیمودن مسیر خطاست. گفت تا حال چیزی نگفتم، اما بزرگ را ندیده ایم. گفت بزرگ خود تویی، خودت هستی، تو آن بزرگی هستی که اوج اخلاص، اوج بندگی، اوج یگانگی را نشان دادی.

برگرفته با کلی تغییر از سیمرغ عطار!

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
علی رضایی

سلام من يك وب دارم تازه راه انداختم اگه لطف كني و بياي يك سر بزني و نظرتو بگي ممنون ميشم البته بيشتر خوشحال مي شم كه نقد و تحليل و بررسيتو از نوشته هام بگي البته بدون چاپلوسي و البته بدون نقد غير منصفانه قبلا از لطفتون تشكر ميكنم حتي اگه تو وبم نياين تشكر به خاطر اين كه زحمت كشيدين و نظرمو خوندين http://www.eshgh4ever.mihanblog.com/