افطاری زیر گذر

صحن حوض دار نورانی، گنبد فیروزه ای، مقرنس کاشی لاجوردی، رواق آینه، ضریح طلا نقره ای، عجب آرامشی دارد. هنوز تشنه اند، زیارت می کنند، نماز می خوانند، افطار. به دنبال جایی برای افطارند، وارد بازار کنار حرم می شوند از چند نفر سئوال می کنند می گویند جایی مناسبی برای افطار نیست در این بازار، به سراغ چایخانه می گردند، ولی جای مناسبی یافت نمی شود، به گذر فرعی می زنند، در این گذر در گوشه ای از این گذر پیرمردی ایستاده در خروجی این گذر که به مخروبه ای مخوف ختم می شود. از پیرمرد که امضای زیر برگه بالای سرش درویش است، دو تا چایی نبات می خواهند، از پیرمرد اجازه می گیرند که در گوشه ای در آن گذر بنشینند، پیرمرد چای ها را در سینی می گذارد و به آنها می دهد، آنها در گوشه ای می نشینند. نبات ها را در چای حل می کنند، در هین حل شدن نبات ها و بوییدن بوی شیرین هل و نبات، به بعد از ظهری که گذشت فکر می کنند: چشمه علی، ابن بابویه، قبرستان، شیخ صدوق، قبرستان، پمپ بنزین، گمشدن کارت اعتباری، عصبانیت، حرم، مقرنس کاشی لاجوردی، رواق آینه ضریح طلا نقره ای، دعا، موذن زاده، نماز، آرامش و حال افطار با یک لیوان چای! عجب بعد از ظهری! به هم قول دادند که در ماه مبارک رمضان روزه ای را در همان جا با همان چای باز کنند، شاید این حس زیبای آرامش را دوباره تجربه کنند، به حرم برگشتند، دعای توسل، عجب حس زیبایی بود زمانی که در گوشه ای از صحن جنوبی نشسته بودند و به دعای توسل گوش می کردند، ولی عقربه های ساعت بهشان می گفت که زمانتان کم است، رفتند ولی با آرامش!  

/ 0 نظر / 27 بازدید