چتر

سلام یکی از دوستانم داستان "رنگ پاییزی" را خوانده بود و ناراحت شده، این مطلب را برایم نوشت و با اجازه اش بنده این متن را به عنوان "یادداشت مهمان" در وب می گذارم. البته ایشان درخواست ویرایش متنشان را توسط اینجانب داشتند که بنده امتناع کرده چون متن، خود بسیار گویا و زیباست.

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی در این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی، همچون روزان دگر

سایه ای از امروز و دیروزها

می رسند که در خاکم نهند

هرچه بر جا مانده ویران می شود

"فروغ فرخزاد"

آروم آروم برگهای خشک شکسته می شود و دخترک انگار که تمام وجودش زیر این برگ ها خرد شده. ناگهان ایستاد کمی تامل کرد بعد نشست و آروم آروم برگهای خشک بارون خورده را کنار زد حالا دیگر اشکهایش با قطرات باران آمیخته شده بود هر برگی را که کنار می زد اشکهایش بیشتر و بیشتر می شد، دلش برای تنهاییش سوخت .

چقدر دوست داشت که مادرش الآن کنارش بود و او را آرام می کرد درد دوری و نبودنش تمام وجودش را به آتش کشیده بود و کسی نبود که دردش را التیام ببخشد. انگار در جهانی جدا از مردم زندگی می کرد تمام وجودش در زیر باران خیس شده بود. به یاد آورد که هر وقت با لباس های بارون خورده و خیس به خانه می آمد مادر را می دید که نگران از اینکه مبادا جگر گوشه اش سرما بخورد به این طرف و آن طرف می دود. حوله می آورد، لباس های خشک و...، ولی حالا همان جگر گوشه تمام وجودش زیر باران خیس می شود و کسی نبود که حتی چتری را بالای سرش بگیرد و آرامش کند با خودش گفت چه دردی بالاتر از آن که من در وجودم هست، وجود دارد ناگهان گوشی همراهش زنگ زد با صدای آرام که حتی به گوش خودش هم نمی رسید گفت: باشه الآن بر می گردم. بلند شد و آرام آرام از راهی که آمده بود رفت.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید