کیف پول

 

در خیابان راه می رفت، کیف پولی پیدا کرد. آن را برداشت تا به سوپرمارکت یا مغازه ای در آن حوالی ببرد. هرچه گشت در آن محدوده مغازه ای پیدا نکرد. کیف پول را باز کرد تا شاید شماره ای، مدرکی یا چیز به درد بخوری که بتوان صاحب کیف را پیدا کرد، را بیابد. اما با چیز جالب تری مواجه شد. یک عکس که پشتش نوشته شده بود: " کشته شود سوزانده شود و به آب سپرده شود." به عکس که کمی دقت کرد متوجه شد، خود اوست. عکس برای دوران جوانی او بود و او که الآن چهل را هم رد کرده بود، کمی آن قیافه اش را که از آن عکس نداشت! را فراموش کرده بود. بعد از چند دقیقه که شوکه شده بود، به خود آمد و دنبال مدرکی از صاحب کیف گشت. چیزی یافت نشد. با دوستش که برادر همسایه شان در اداره آگاهی کار می کرد، تماس گرفت و به او قضیه را گفت. دوستش هم بعد از اینکه با هسایه شان و همسایه شان با بردارش تماس گرفته بودند و موضوع را گفته بودند، به او زنگ زد. گفت باید به اداره گاهی بروی و کیف را به آنها بدهی تا اگر اثر انگشتی روی آن باشد، پیدایش کنند. او هم به اداره آگاهی رفت. کیف را تحویل دوستش داد و او مراتب را طی کرد و به گزارش داد که هیچ اثر انگشتی روی کیف نیست! حتی برای خود او هم نبود! او که کمی ترسیده بود، به آنها گفت که با عکسی که در کیف هست، امنیت جانی ندارد و از آنها کمک خواست، نیروی انتظامی گفت: ما نمی توانیم شما را تحت کنترل قرار دهیم چون دلیل موجهی برای بالا دستی هایمان نداریم که نیرو برای حفاظت شما بگذاریم. او از اداره آگاهی خارج شد و به سمت منزلش رفت. در راه آنقدر سرعت پایین می رفت که مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند. کمی که گذشت یک موتوری به او نزدیک شد و لی از او سبقت نمی گرفت. کمی جلوتر پشت چراغ قرمز ایستاد، موتوری هم در کنار او، موتوری کلاه داشت و چهره اش دیده نمی شد. چراغ سبز شد، نه او می رفت نه موتور سوار. تا با صدای بوق ماشین ها به حرکت افتادند در مسیر همچنان موتوری دنبالش بود. کمی بعد از شهر خارج شدند و به جاده ای خلوت رفتند. تا این که در فرصتی ناسب موتوری به او نزدیک شد و از او خواست که در کنار جاده نگه دارد، البته چند باری خواست موتور را جا بگذارد ولی موتور، از آن موتورهای سنگین بود و نمی گذاشت او ازش فاصله بگیرد. همین که ایستاد و موتور سوار پیاده شد و دستش را برد در درون کاپشنش که اسلحه ای چیزی در بیاورد تا او را بکشد و آتش بزند و به آب بسپرد، ساعتش زنگ زد و از خواب پرید.

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
ارمیا ایرانی

سلام اخوی بهت زنگ زدم نبودی! خوبی؟! فردا میخوایم بریم سینما میای؟!

AliR

داستانات خوراک فیلمنامس [گل]

احمد

سلام تبریک فراوان برای دست به قلم شدنت! کاملاً اتفاقی به وبلاگت برخوردم، هم جا خوردم و هم خوشحال شدم. من هم وبلاگی دارم "شبه فیلسوفانه"...