پرسه!

در اتاقش نشسته بود. در اتاقش باز شد. کسی نبود! کمی ترسید. نه! چیز خاصی نبود، پنجره اتاق رو برویی باز بود، برای همین در اتاق او باز شده بود. چیز خاصی نبود‍! در اتاقش را بست. کمی کتاب خواند، کمی موسیقی گوش کرد و کمی فکر کرد. حوصله اش سر رفته بود. برای همین از خانه خارج شد. با خودش گفت پرسه در کوچه ها بهتر از نشستن در اتاق است! برای پرسه به بیرون از اتاقش رفت. به یک ماشین رسید. ماشین خیلی خیلی ماشین بود. کمی جلوتر به ساختمانی رسید که خیلی وقت بود به آن نگاه نکرده بود. ساختمان را از نو ساخته بودند. برای همین بسیار زیبا جلوه می کرد. کمی جلوتر به دختر همسایه رسید، همان دختری که زمانی از او خوشش می آمد. خواست سلام کند که دستش را آقایی گرفت. آری دختر مورد علاقه اش هم ازدواج کرده بود! کمی جلو تر به پارکی رسید. وارد پارک شد. کمی که داخل شد. به محل بازی بچه ها رسید. ناگهان دادی زد. از آن دادهایی که آدم از سر درد می کشد. آخه یادش آمد در همان محل دوبار یک دستش شکسته بود و یک بار هم پایش مو برداشته بود. آخر او بچه شیطونی بود. با بچه ها خواست بازی کند. خانواده ها نگذاشتند. چون او کمی ترسناک شده بود. برای اینکه بعد از سه سال از خانه خارج شده بود. آخرین باری که از خانه خارج شده بود برای دفن پدرش بود و بعد از آن در خانه کنجی را اختیار کرده بود تا به خود بیاید. او در گذشته اش خیلی کار ها را انجام داده بود خیلی کارها را. برای همین می خواست کمی به به خود بیاید و بقیه زندگی اش را در تباهی نباشد. آری تباهی. تباهی که با مشغول شدن به دنیا برای ما ایجاد می شود. شاید در این سه سال او در خودش پرسه می زده!

 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
آغوش سبز

سلام به به به این قلم و به این تلفیق نوشته و عکس و قلم و آرامش رنگ مشکی در خاکستری احسنت خوشحال می شم بلاگ من رو از نگاه پر مهرتون بگذرونید به خصوص این پست رو : http://ecogreen.persianblog.ir/post/25/ راستی ازتون خواهش دارم حتما نظر بدید ممنونم

AliR

سلام یه نمه دلم گرفت. یاد یه فیلم ژاپنی افتادم که نقش اول فیلم در یه مدت کوتاه همه چیزش و از دست داد. نه خسته برادر