چوپان

امروز از آسمان آبی خانه ما عقابی پر گرفت، عقابی رفت و چشمانم به دنبال او رفت و شکاری، شکار کرد، شکارش خرگوشی بود، خرگوشی در حال بازیگوشی در دشت، دشت پر از گل بود، گل ها رنگین بودند، رنگ ها زیبا بودند، زیبایی از خورشید بود، خورشید نوری میزد بر صورت گلها، خورشید نورحش عالم گیر بود، زیباییش آن بود که آسمان آبی بود و نور خورشید بر گونه گل های بنفشه چشمک می زد، شبنم روی گونه شقایق های دشت از نم باران دیشب مانده بود، نم نم باران دشت را خوش بو کرده بود شاداب کرده بود و هوا را دلپزیر.

من هم مثل هر روز بیدار شدم و به سراغ غل آآآآغل گوسفندان رفتم در را باز کردم و گوسفندان را به سمت دشت زیبا بردم ولی از عقابی که صبح دیده بودم می ترسیدم چون عقاب گوسفند هم شکار می کند و این گوسفندان من نیست! رفتم به سمت دشت گله را به سگ گله سپردم و خود به درختی تکیه دادم و نی نواختم. نی نواختم و آواز خواندم ولی مثل هر روز نبود، حتی گوسفندان هم فهمیده بودند و وقتی می زدم و می خواندم آنا صدا می کردند که نخوان، ساز نزن. من هم گوشم بدهکار نبود و عصر بعد از خوردن نهار و استراحت به سمت دهکده بازگشتیم آن روز را تماما به آسمان نگرستم بجای نگاه کردن به مناظر زیبایی که از آنجا مشخص بود غروب به ده رسیدیم گوسفندان را به صا حابانشان برگرداندم و خود به خانه رفتم. در حیاط خانه باز هم به آسمان نگاه کردم نزدیک غروب بود و آسمان سرخ شده بود در سرخی آسمان لکه سیاهی دیدم که همان عقاب بود که می گفت سایه ترس من بر سر توست. آن شب در حیاط خوابیدم و به آسمان پر ستاره نگرسیتم و در روشنای مهتاب عکس عقابی دیدم و از امشب به بعد هم در حیاط می خوابم تا یادم نرود که سایه عقابی بر سرمان است و حواسش به ماست که خطا نکنیم و اگر خطا کردیم از ما داراییمان را می گیرد؛ و من داراییم را دوست دارم!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید