چای داغ

 

وارد پارک شد. روی یک نیمکت روبروی فواره ها نشست. کمی که گذشت، احساس سرما کرد. خواست نوشیدنی گرمی بخورد. فکر کرد، چای؟ قهوه؟ نسکافه؟ به این نتیجه رسید که هنوز ایرانیست و باید چای بخورد. به طرف بوفه پارک رفت. لیوان آب جوش با یک چای کیسه ای را از فروشنده گرفت. به طرف نیمکتش برگشت. در مسیر برگشت، سوزی به پشتش خورد ناخودآگاه لرزید. آب جوش روی دستش ریخت. کمی سوخت. به آن بی توجه بود. به نیمکت رسید دوباره روی آن نشست، کمی به کناره نیمکت نزدیکتر. لیوان را بر روی نیمکت گذاشت، به آن داغی اول نبود. کیسه چای را در داخل لیوان گذاشت. تا آن را تکان نداد رنگی هم نبود. چایش را مثل همیشه خوشرنگ درست کرد. جرعه ای از آن نوشید، سوخت. به روی خودش نیاورد. به فواره ها نگاه می کرد که با وزش نسیم ملایم سردی چه زیبا بودند، چه زیبا قطرات باران رقاصی می کردند در آسمان. لیوان پلاستیکی چایش را بین دو دستش نگه داشت، تا کمی گرم شود، گرم شد. به داخل لیوان نگاه کرد در پشت سرش انعکاس ماه را دید. سرش را بلند کرد. به ماه نگاهی کرد و دید آنچه را که می خواست. جرعه دیگری نوشید و به این فکر کرد که چه آرام است در محیط خانه آرامش، چه آرام است.

/ 2 نظر / 5 بازدید
AliR

علی مطهری : خانواده هاشمی مظلوم است. اصولگرایی را کردند سر نیزه و فریب دادند ما را . خانه ملت که نه ، خانه ذلت است این. مایه ذلت است این. فکر می کردیم رهبر لشکر عشق را شادش می کنیم ، چه می دانستیم دشمن شادش می کنیم.

3fr

حتما طرف زن نداشته [قهقهه]