مردن ممنوع


از خانه خارج شد و گفت عجب روز قشنگی!

کمی که از خانه دور شد، یکی از بهترین ماشین هایی که دوست داشت را دید! با خودش گفت عیب نداره! می خرمش کیِش مهم نیست مهم این که می خرمش شاید اون دنیا! ولی مطمئن بود که امروز روز خوبی است!

خواست به خرید برود. آن مغازه ای که می خواست از آن خرید کند بسته بود! با خودش گفت باز هم می دانم امروز بهترین است! بسته اس که بسته اس! فردا می خرم مهم نیست!

به محل کار رفت خواست کار کند، دیر رسیده بود سیستمش را داده بودند به یک نفر دیگر و او باید با دست کار می کرد و به کامپیوتر دسترسی نداشت! ولی باز هم فکر می کرد که بهترین روز است!

به دانشگاه رفت تا مدارکش را بگیرد، ندادند، چون سرباز بود! گفت درست می شود امروز باید روز خوبی باشد من مطمئنم!

به خانه برگشت. برای خرید یک بازی از خانه خارج شد، آن بازی که او می خواست تمام شده بود. یا خودش گفت آیا امروز روز خوبی است؟

در خانه با دوستش بر سر یک مسئله کوچک قهر کرد. با خوب گفت فکر نمی کنم امروز روز خوبی باشد!

تا خواست به بازی بپردازد، خانواده اش به او گفتند پسر جان الآن موقع امتحاناتت برو درستو بخون! به خودش گفت امروز روز خوبی نیست!

به طرف کامپیوترش رفت تا برای پدرش بیزینسش را چک کند، پدرش ورشکسته شده بود! گفت امروز روز مرگ است! باید مرد!

ولی با خودش تصمیم گرفت به مقابله بپردازد اگه پدرش ورشکسته شده و از شنیدن خبر شاید بمیرد مهم نیست! مهم آن است که او می تواند در مقابل سختی ها بایستد!

 

 

 

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
3fr

[دست] آفرین به پشتکارت حالا جددا بابات ورشکست شده؟ [زودباش] دوما بالاخره طرف مدرک گرفته رفته بود مدرکشو بگیره یا سربازه یا کار می کنه یا فردا امتحان داره؟ گاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااف دادی [قهقهه] [قهقهه] [قهقهه] راستی زیاد جوش نزن واست خوب نیست [زبان] راستی در مورد نظر قبلی هم من هم علی (خودت می دونی کیه) راجب یک چیز حرف زدیم از قدیم گفتن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیست چیزها مگه نه ؟! [پلک] [قهقهه] [قهقهه] [قهقهه]

ارمیا ایرانی

واقعا بعد از حیوان نجیب مورد نظر این فرد از بدشانسی رتبه دوم را کسب کرد البته این رنگینگ فقط به دلیل انسان بودن ایشون 2 هست!

DaNi

جالب بود[گل]

NasibeH

جدا" قشنگ بود .. هی چشمم رو کلمه ها میدوید تا آخر داستان رو ببینه !