ریگ

امروز هم خورشید خانم بیدارم کرد، مثل هر روز. از خواب که بیدار شدم با نور خورشید صورتم را شستم. به دوستم که کنارم نشسته بود، سلام کردم و علیکش را گرفتم؛ این برنامه صبح های ما بود. هر روز چند نفری به سراغمان می آمدند و به ما نگاه می کردند و تعدادی از ما را انتخاب کرده و به شهر می بردند. بعد از چند سالی که زیر نور خورشید و در سرمای کویر بودیم. یکی هم به سراغ ما آمد و من و دوستانم را برداشت و به شهر برد. در حجره ای که در شهر داشت، برد و به زیبا سازی ما پرداخت. پرداختی زد بر ما و رنگ درونمان را نمایان کرد. بعد از نمایان شدن رنگ درون ما و درخشش آن نوری که درون ما بود، من و دوستانم را در ظرفی در پشت شیشه ویترین کوچکی بود گذاشت. بعد از چند روز که دست دوستی مرا انتخاب کرد. و برای من حفاظی سفارش داد. از صاحب حجره پرسید این سنگ ها را از کجا می آوری؟ گفت از بیابان های اطراف نجف! چگونه یافت می شوند؟ گفت وقتی باران می زند بر ریگ های بیابان آنها را تغییر شکل پیدا می کنند و به شکل قطرات باران در می آیند و این سنگ های زیبا را خلق می کند خداوند باران و زمین!  

 

/ 0 نظر / 12 بازدید