در مسیر نیمکت

 

در پارک جنگلی بود. از جمع فاصله گرفت، تا برای خود قدمی بزند. و شاید فکر کند، فکر کند به این همه زیبایی که در طبیعت هست. به این همه رنگی که بزرگ نقاش جهان، حضرت استاد الاساتید، خدا، خلق کرده است. رنگ ها می شناخت تا حدودی. نقاشی می کرد تا حدودی. در آن جمع راحت نبود. در آن جمع نمی توانست باشد، چون به آن همه زیبایی بی تفاوت بودند. فقط آمده بودند کبابی بزنند و بروند و او از این قضیه ناخوشنود بود. چون خود برای چیز دیگری آمده بود، آمده بود برای خالی شدن، خالی شدن از همه چیز خالی شدن ذهن از آلودگی ها، آلودگی های صوتی خود خواسته و ناخواسته، با شنیدن موسیقی طبیعت. ولی دوستانش اینجا هم از موسیقی ضبط شده روی موبایلها و ضبط ماشین دست برنمی داشتند. او می خواست موسیقی طبیعت را بشنود نه موسیقی ضبط را. یا اگر موسیقی انسانی است مویقی باشد که در همانجا نواخته می شود. آمده بود تا با دیدن طبیعت چشمش را از آلودگی ها به دور کند. آمده بود تا با دیدن طبیعت چشمش را آرامش بخشد. ولی دوستانش آمده بودند تا با دیدن تصاویر روی گوشی های همدیگر لذت ببرند. نماهنگها و عکسهایی از گذشته جمع! برایشان جذابتر از دیدن این همه زیبایی در طبیعت بود. او در مسیری که می رفت به نیمکتی رفت که از ظاهرش مشخص بود سنی از او گذشته.  برای همین او را برای درددل انتخاب کرد.

به او گفت من در شهری زندگی می کنم که کمی از اینجا دور است. مردمان خوبی دارد، ولی هوایش خوب نیست؛ چ باران ببارد چه نبارد. چون کمی مردمش تو و این فضای نورانی روحانی را فراموش کرده اند. فراموش کرده اند که تو و این درختان که دوستان من و تو هستند، احتیاج به نفس کشیدن دارند و نمی توانند این همه آلودگی را رفع کنند. شاید تو بفهمی من چی می گویم ولی این جمعی که نمی دانم چرا الآن به این ریخت درآمده اند، نمی فهمند. ما قبلا همه یک شکل بودیم، همه با هم عاشق طبیعت، عاشق موسیقی، نه این موسیقی که اینها الآن گوش می کنند نه، من دوتار می زدم، علی دف، فریدون تنبور و احمد سه تار. با هم سازها را می آوردیم در دامان طبیعت و برای هم و برای دل خود و جمع می زدیم، بعد کمی شعر می خواندیم، علی صدایش هم خوب بود من شعری را دکلمه می کردم و او می خواند. حال چی آمده اند از بزینسشان می گویند، از این که سهام بورسشان چقدر جابجا شده یا چه کاری سودش بیشتر است. آخه این حرفها را هم می شود در شهر و دفتر کار هم زد. بگذریم الآن دارند دنبال من می گردند برای ناهار من باید بروم، بعد از ناهار شاید برگشتم.

او رفت و ناهار خورد و بعد از آن به شهر برگشتند!

 

/ 2 نظر / 45 بازدید
ارمیا ایرانی

علیکم السلام خیلی ممنون به لطف دوستان خوبیم. شما خوبی؟! نه خواهش میکنم دوستان ما کم لطف شدند و.... ولش کن! خدا رحمتشان کند الکی الکی چند سال گذشت انگار همین دیروز بود که این بزرگوار آمدند در مدرسه برای ما سخنرانی کردند. ان شا الله با اهل بیت محشور شوند آمین. یا علی

رویا

سلام دوست من/ اسم بلاگت منو جذب کرد / متنت خیلی زیبا بود چون حرف دل خودم بود وقتی به جایی برای تفریح میرم و نظرم با جمع خیلی متفاوته / دلیل این تفاوت نظر که الان تو جامعه ایجاد شده پیشرفت تکنولوژیه که البته همزمان با پیشزفت فکر و ذهن آدمها نیست در نتیحه ابن انسانهای به ظاهر متمدن چون فکرشون هنوز عصرحجریه و همپا با این پیشرفت تکنولوژیکی نیست از اون به عنوان اسباب بازی یا وسیلا فخر فروشی استفاده می کنند و در نتیجه همون راه رفتن خودشونم یادشون رفته ودیگه مفهوم طبیعت و هوای تازه و اصلا اینکه برای چی طبیعت می ریم رو فراموش کرده اند / البته از آخر قضیه این داستان یه چیزه دیگه ای و هم میشه فهمید و اون اینه که انسان متفکر اگه یکی هم تو یه جمع وجود داشته باشه بازاونم واقعا متفکر نیست چرا که قضیه شکم را به هر چیز دیگری در دنیا ترجیح می دهد وگرنه وسط دردل با نیمکت نمیرفت ناهار بخوره و دست آخذ هم بدون خداحافظی راهشو بگیره و برگرده شهر [چشمک] / امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشید / به مهم سر یزنید خوشحال میشم /[گل]