تلویزیون

رفت از خانه بیرون. تا پایش را از در بیرون گذاشت یکی که او آن شخص را نمی شناخت گفت سلام. او هم جوابش را داد و رد شد. کمی جلوتر یکی دیگر سلام کرد و او هم جواب داد. به سوپرمارکت وارد شد و چیزهایی که می خواست را به فروشنده گفت تا فروشنده هم برایش آمده کند. فروشنده هم با تخفیف ویژه ای با حساب کرد. از مغازه که بیرون آمد چند نفری خواستند با او عکس بگیرند و او با آنها عکس گرفت. داشت قاطی میکرد چون تا دیروز مردم جواب سلامش را نمی دادند حالا با او عکس یادگاری می گرفتند. تمام روز را به این فکر کرد که چرا یک شبه چهره شده؟ به این فکر کرد آیا اینقدر مهم است که آدمی که چندین و چند جلد کتاب دارد را کسی تحویل نمی گیرد ولی وقتی همان شخص را از تلویزیون تصویرش پخش می شود و چهره می شود به عنوان یک نویسنده موفق با او در خیابان عکس می گیرند. از آن روز تصمیم گرفت که رمانی براساس تاثیر رسانه مخصوصا تلویزیون بر زندگی آدم ها بنویسد. ولی نتوانست چون برای تحقیق میدانی در زمینه تلویزیون باید پای آن می نشست و به دقت برنامه های آنرا دنبال می کرد. و این دنبال کردن او را معتاد به تلویزیون کرد و او هم دیگر مطالعه نکرد و ننوشت و فقط تلویزیون دید و تلویزیون دید و تلویزیون دید.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
3fr

خدا رحمتش کنه ولی اعتیاد خوبیه مخصوصا اگه .... (دایره زنگی) باشه [چشمک]