اتاق کوچیک دانشجویی

این متن چهارمین یادداشت مهمان است، این مهمان هم دومین یادداشتش در وب بنده هست.

امروز شرکت نرفتم.

ولی طبق معمول گذشته بیدار شدم و آماده برای رفتن، آخه یه قرار داشتم. نمی دونم اشتیاق بود یا عجله، وقتی از خروجی مترو بیرون آمدم ساعت را چک کردم، خیلی زود رسیده بودم. خیلی عجیب بود، خیلی. جپس قدمهامو آهسته کردم. آروم آروم حرکت کردم حس خوبی بود نمی خواستم خواب شه، تو عالم خودم بودم که اولین قدم رو تو باغ هنر گذاشتم به اطراف نگاه کردم نگاهمو قوی کردم، حوض بود، فواره بود درخت بود، خانه بود ولی آشنایی نبود. یه نیمکت خالی نظرمو جلب کرد، روش نشستم. آفتاب پاییزی از پشت سرم می تابید و گرمای نسبتن کمش احساس خوب رو دو چندان می کرد چقدر آروم بود "خانه آرامش".

به اطراف نگاه می کردم کم کرده ای داشتم که خیلی دورتر از اینجا گمش کرده بودم ولی داشتم دنبالش می گشتم، اونم اینجا، اثری ازش وجود نداشت.کنار حوض چند استاد ایستاده بودند و گفتگو می کردند الآن از جلوی پایم یه خانومی رد شد کاغذی به دست داشت و لباس گرمکن ورزشی به تن. انگار مطالعه و ورزش رو با هم آشتی داده بود. چقدر آرومه.

از اینکه اینجا هستم خوشحالم. از اینکه متعلق به اینجا هستم به عنوان یک هنرمند نا چیز خوشحالم چقدر این فضای هنری را دوست دارم.

الآن یه خاطره از ذهنم گذشت یادم اومد تو یه روز پاییزی با یکی از دوستانم اینجا اومده بودم. تو اون روز سرد پاییزی نسبتا سرد اینجا پر از هنرمند بود البته به ظاهر. بعد با خودم گفتم حتما واقعیاش صبحها میان!(لبخندی زدم)

دیر شده بود ولی من ناراحت نبودم و الآن دوباره خانم گرمکنی رد شد. داشت دور می زد (پارکو میگم) نمی دونم چندمیش بود! وای صدای گوشیم میاد!

یه صدای آشنایی گفت من اونور پارکم. نمی دونم چه جوری مسیر رو طی کردم. تا به خودم اومدم تو بغل آشنای گم شده بودم.

باور کردنی نبود،

غیر ممکنه،

دختری که تو بغل من بود همون دختری بود که فرسنگها فرسنگ ازم دور بود. با وجود تعصبات خانوادگیش دیدین دوباره او غیر ممکن بود. یادمون اومد با هم ارزو کرده بودیم تو اون اتاق کوچیک دانشجویی

دوباره....

باور کردم خدا آرزوهایی می شنود، آرزوهایی که از ته قلب باشه

گم شده اومده بود پیداشه نه برای یک روز

برای همیشه.

امروز یکی از همکاران (مهمان) به بنده گفت که این متن را نوشته و می خواهد من متن او را بخوانم و نظرم را به او بگویم. متن را خواندم و خوشم آمد چون خوب حسش را بیان کرده بود خیلی خوب حس پیدا کردن یک گمشده را منتقل کرده بود، البته این نظرم را به او نگفتم تا باز هم بنویسد. از او خواهش کردم تا اجازه دهد به عنوان یادداشت مهمان این متن را در وبم کار کنم، و او به شرط ویرایش و کمی سانسور متنش پذیرفت. ولی من نه متن را ویرایش کردم نه سانسور! (باهماهنگی بود) چون این متن را اگر دست بزنی از آن حس کم می شود.

 در ضمن اگر رسیدم خودم هم متنی می نویسم شاید متن دیشب را گسترش دهم.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید