خواب

1-در ماشین(سرنشین):

ضبط روشن بود. آهنگ ها پشت سر هم سریع می رفتند، همان طور که آسفالت از زیر چرخها. کمی با آهنگ به اطرافش نگاه کرد. نگاه کرد تا ببیند در دور دست در انتهای این دشت وسیع چه خبر است؟ چیزی ندید! ولی کوتاه نیامد. آنقدر نگاه کرد تا خوابش برد. در خواب دید که در آن دشت در شبی پر ستاره گم شده. به هر طرف نگاه می کرد چیزی نمی دید بجز نور ماه و ستارگان نور دیگری نبود. ایستایی را دوست نداشت، برای همین تصمیم به حرکت گرفت. چند کیلومتری به نظرش راه رفته بود که در دور دست نوری دید. به طرفش رفت. چند ده متری مانده بود تا به آتش برسد ولی ایستاد. ایستاد چون چیزهایی می دید. در اطراف آتش افرادی بودند که تا به آن زمان کسانی را به آن هیبت ندیده بود. ولی می خواست ببیند که آنها کی هستند، برای همین جلو تر رفت. همین که کمی نزدیک شد یکی از آن موجودات متوجه حضور او در آنجا شد. بدون هیچ تعللی با صداهای مهیبی که داشتند به سمت او دویدند او که ترس تمام وجودش را گرفته بود پا به فرار گذاشت. همان طور که می دوید نفس کم آورده بود. می خواست بایستد ولی ترسش به او می گفت باید بدوی! همان طور که می دوید دستی را روی شانه اش حس کرد، تمام بدنش از عرق خیس شده بود، آن دست را گرفت تا پرت کند ولی صدایی شنید که متعلق به آن دست بود، می گفت پاشو عزیزم رسیدیم الآن تو پارکینگ هستیم!

2-در ماشین(راننده):

شب بود. از صبح رانندگی کرده بود. کمی خسته شد. جلوی رستورانی در مسیر نگه داشت. وارد رستوران شدند، شامی خوردند و کمی استراحت کردند، ولی این مقدار استراحت برای او کافی نبود. چون باید صبح به جلسه ای می رسید از آنجا به بعد را تند تر آمد تا بتواند به اندازه کافی استراحت کند. به دوران کودکی اش رفت در آن زمان به بچه های محلشان زور می گفت. بعد چاقوکشی های دوران دبیرستان یادش آمد. بعد هم سرکار رفتن و درس نخواندن. بعد هم ازدواج و بچه و روزمرگی زندگی و...

آری اینها را فرشته داس به دست به او نشان داده بود! آری او الآن از لابه لای لاشه ماشین توسط گروه نجات خارج شد.

/ 1 نظر / 5 بازدید
3fr

این داستانو از روی تبلیغ مرسدس بنز نوشتی اینم لینک کلیپ مرسدس بنز: http://clip3nter.in/?p=1476#more-1476