خودکشی

از پله ها بالا می رفت، به گمانش به اوج خواهد رسید. ولی نه او در ظاهر بالا می رفت و در باطن به حضیض می رفت. هر پله که بالا می رفت با خودش می گفت به مرگ نزدیکتر می شوم و از این بابت نگران بود. خودش هم می دانست که نمی تواند بپرد چون جراتش را نداشت. رفت بالا، بالا و بالاتر تا به بالاترین رسید. رسید به بالاترین و گفت حال وقتش هست. خواست بپرد پایش به چند شی فلزی خورد و جرسی آمد. به اشیای فلزی نگاهی کرد و دید که چاقو قمه و ابزاری که می توان با آنها راحتتر خودکشی کند. ولی نه او می خواست مشهور شود. تصویرش را روزنامه ها بیاندازند. اما به این فکر نکرد که به چه قیمتی می خواهد معروف شود. او کسی بود که نمی دانست چقدر سست عنصر است. او کسی بود که نمی دانست چقدر حماقت بزرگیست خودکشی. چه کار باید می کرد؟ او کسی بود که هیچی نبود، فقط اکسیژن زیادی می سوزاند. باید می رفت و مرگ را تجربه می کرد چون تنها استعدادی که داشت همین بود. او رفت بالا و بالاتر از بالاترین و صداها هم گذشت تا به میعادگاهش با حضرت ازرائیل رسید. ولی ازرائیل به سینه اش دست رد زد و گفت خداوند می خواهد تو به دنیا برگردی و در زندان جسم روحت را از زندان خارج کنی!

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
3fr

جالب بود از همه جالب تر این که من الان تو کافی نتم یه دختره پیشمه که داره با دوست دخترش حرف می زنه راجب اینکه به یه پسره جواب رد داده و پسره گفته خودکشی می کنه الان دختره میمیره از خنده چقدر از اینکه پسرم دلم به حاله خودم می سوزه :((