پیرمرد

پیرمرد جلوی دکان عطاریش نشسته بود. کسی وارد مغازه اش شد گفت: " آقا یه مثقال ادویه دارید؟ " ، پیرمرد که تعجب کرده بود پرسید: " چه ادویه ای می خوای دخترم؟ " گفت: " ادویه هندی لطفا! " پیرمرد یک مثقال ادویه هندی را به او داد و او رفت. پیر مرد می خواست روی صندلی داخل مغازه اش بنشیند که نفر بعدی وارد شد و نیم کیلو عناب خواست و پیر مرد به او هم نیم کیلو عنابش را داد و او هم رفت و پیرمرد هم روی صندلی داخل مغازه اش نشست و کتاب دعایش را باز کرد و به خواندن دعا مشغول شد.

حدود یک ساعتی گذشت که نفر بعدی وارد شد و از پیرمرد نشانی خانه دوستش را که آن نزدیکی ها بود را پرسید و رفت. کسی که الآن از جلوی مغازه رد شد به من چپ چپ نگاه کرد! پیرمرد در دکان را بست و مغازه اش را به خدا و بعدش به من سپرد و رفت برای نماز مسجد و برای ناهار خانه. وقتی برگشت برای من هم ناهاری آورده بود و من یواش یواش به خوردن آن مشغول شدم.

بعد از مثل هر روز سر پیرمرد شلوغ تر بود و من هم کمکش می کردم. کسی آمد مقداری زعفران خرید و کسی آمد مقداری عرقیات برد و کسی هم آمد مقداری سفیدآب برد و.... دیگه از همین چیزا بردن.

شب شد، موقع رفتن، پیرمرد جای من را درست کرد و مقداری آب و غذا برایم گذاشت و دکانش را به خدا و بعدش به من من سپرد و رفت. از وقتی که رفت من شروع به خواندن کردم تا صبح که او را دیدم هرچه باشد من قناری جلوی در مغازه اش هستم.


/ 4 نظر / 10 بازدید
arvin

خوشبختم منم آروینم [خنده]

ص

کرامت ناگفته ای از امام خمینی : امام در جماران تمام آینده یک جوان تا لحظه مرگش را به او می گوید... + فایل تصویری salehat.ir