غافل

پیرمرد در خواب بود. دید که پسرکی را سر می زنند. از خواب پرید. به خدا پناه برد. گفت تو بباید سر بزنی پسرک را. پیرمرد از خود بی خود شد. از طرفی پسرک خبطی نداشت. از طرفی امر الله بود. به سمت اتاق پسر رفت. او را ندا داد. ای فلان بن فلان بیرون آی. می خواهم با تو به سخن گذرانم. پسرک آمد. با او به صحرا رفت. به او گفت امر ربش را. پسر هم به پدر گفت بکش خنجر را. بزن گردن را. امر، امر الله است. چه خبطی داشته باشم چه نه. تو بزن. پیرمرد پسرک را به بالای کوهی برد. در مسیر ابلیس به سویش آمد. گفت ای پیر مرد نزن گردنش را. مگر سالها در انتظارش نبودی. مگر پسرک عصایت نیست. نزن گردنش را. پیرمرد زد به سوی هفت سنگ. رفت  ابلیس و برگشت . تکرار کرد یاوه هایش را. پیرمرد راسخ تر از قبل زد هفت سنگ را. و بار سوم که زد رفت و دیگر برنگشت. او غافل بود از امر الهی که بر دل مومن بنشیند بر نمی تابد امر ابلیس را. امر ربش را اجابت کرد. نبرید! نبرید خنجرش! و امر نویی آمد. گفت ای پیرمرد، قوم روش دانان. به امر ما نبرید و این گوسپند را از ما به هدیه برای قبول بندگیت بپذیر.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
arvin

[دست] جالب بود کپی بود؟ [ابرو]