سفر

تابستان دو سال پیش با الهام رفته بودیم آلمان. وقتی به فرودگاه رسیدیم نزدیک یازده سپتامبر بود عکس چند نفر ریش بلند با چفیه و اگال عربی را انداخته بودند که اینها تروریستند و تحت تعقیب. یک مقدار این تصویر ذهنم را مخدوش کرده بود که بدتر از آن صحنه ای بود که زنان ایرانی آفریدند با حجاب وارد هواپیما شدند و تا آلمان حفظش کردند ولی تا اینکه از هواپیما خارج شدند نفهمیدم حجابشان کجا رفت. در فرودگاه هامبورگ همه این خانم ها به سمت دستشویی حمله ور شدند تا آینه ای بیابند.البته الهام از اول حجاب را دوست داشت نمی گویم در ایران چادری بود ولی حجاب را دوست داشت می گفت اگر هم حجاب محدودیت در نظر بگیریم این محدودیت را دوست دارم چون در آن احساس آرامش می کنم. بعد از این که من و الهام اعصابمان کمی خورد شدو پاسپورتمان مهر خورد وارد فضای فرودگاه هامبورگ شدیم. رضا با همسر بی حجابش و دو دخترش منتظرمان بودند. رضا برادر خوبی است و از ما دعوت کرده بود که برای ماه عسل به آلمان برویم. بعد از سلام و احوال پرسی و سئوالات کلیشه ای که سفر خوب بودذ یا نه چه خبر از ایران و ما هم بگیم سلامتی خبر خاصی نیست و اینکه بابا و مامان خوب بودن از آبجی چه خبر و ... و ما هم  جواب کلیشه اسی بدهیم. رفتیم به طرف ماشین رضا، رضا گفته بود یک بی.ام.دبلیو تیپ سه دارد ولی با یک هایس سرمه ای آمده بودذ گفتم ماشینت را عوض کردی گفت نه دیدم توی اون ماشین جا نمیشیم با این یکی اومدیم. زضا از من خواسته بود که گواهینامه بین المللی بگیرم چون رضا برای کار باید به شهرهای مختلف برود چون رضا مدیر یکی از بخش های شرکت زیمنس است و باید برای سرکشی و جلسات مختلف سفر کند ولی این که راننده داشت! وقتی به برلین رفتیم وارد یکی از بهترین محلات شهر شدیم یک خانه ویلایی بزرگ با حیاطی گل کاری شده آن هم به قول ما ایرانی ها با کلی خدم و حشم وقتی وارد خانه شدیم یکی از خدمه ها را صدا کرد و به آلمانی یه چیزی بلغور کرد که این آقا و خانوم برادر و زن و برادر من هستند و اتاق مهمان را که برایشان آماده کردی بهشان نشان بده و رو به من کرد و گفت این آنه است و از امروز در اختیار شماست کاری داشتید به این می گید در ضمن انگلیسی هم بلده. تا برای ما توضیح می داد که این کیه آرزو دختر کوچک رضا پرید وسط حرفش که بابا من میتونم به عمو نشون بدم رضا فکری کرد و بعدش آنه را رد کرد و گفت خب عمو و زن عمو رو خسته نکنیا! و بعد از آن آرزوی چهار ساله شد تور لیدر ما در آن خانه. وقتی همه خانه را نشانمان داد ما را به اتاقمان برد که خدمه ها چمدانمان را در آن گذاشته بودند. در اتاق عکس عروسیمان را که برای رضا ایمیل کرده بودم را قاب کرده بودند و خیلی برای من و الهام جالب بود البته رضا عادت داشت به سورپرایز کردن. وقتی برای شام صدایمان کردند هنوز هوا روشن بود رضا گفت الهام خانوم ببخشید اینجا ساعت شش شام می خورند و ساعت نه هم خواب هستند از ساعت هشت به بعد هم جای آدم حسابی در خیابان نیست مگر در مواقع خاص. برای ما که عرق ملی مذهبی داریم بده که بیرون بریم آنهم با وجود این عزیزانم، اشاره به دخترانش ایران و آرزو داشت. و ادامه داد: ولی سعی می کنیم کمی با برنامه های شما هم خوان شویم و بعد از شام سریال های ایرانی جام جم را دیدیم فکر کنم دلنوازان بود ولی شب های دیگه من و الهام در اتاقمان سریال ها را دنبال می کردیم. آن شب شب اولی بود که ما در خانه رضا بودیم. در این مدت یک ماهه که در خانه رضا بودیم با خانواده رضا به گشت وگذار در شهر می رفتیم از موزه پرگامون و کلیسای دم و کلیسای شکسته بگیر تا فروشگاه های بزرگ و کوچک شهر این طور به شما بگم که ما با یک چمدان رفتیم با چند چمدان برگشتیم چون خانواده من و الهام خانواده شلوغی بودن و باید جداگانه هدیه می خریدیم نمی دانم چرا این کار کردیم چون در خانواده هایمان رسم این است که از سفر زیارتی هدیه می آورند نه سفر آلمان یادم هست بابام می گفت رفتی زیارت هیتلر یا بیسمارک که سوغات آوردی؟ و می خندید! شب آخر که برلین بودیم به یک رستوران رفتیم آن هم به اصرار بچه ها رضا گفت این رستوران برای مسلمانان ترکیه است غذایشان حلال است با خیال راحت بخورید و ما هم از غذاهای خوشمزه آنها که کمی شرقی و نزدیک به غذاهای خودمان بود خوردیم، قبل از شام هم نماز را در مسجد ترکها خواندیم. شاید رضا می خواست آماده مان کند برای برگشت به ایران چون در آن یک ماه خیلی از فضای ایران دور بودیم با آن مهمانی که رضا گرفت برای معرفی ما به دوستانش بیشتر شبیه به یک پارتی داغون در تهران بود تا یک مهمانی معارفه که من والهام نتوانستیم تحمل کنیم رفتیم داخل اتاقمان. شاید رضا می خواست با این شام آخر بگوید که هر چیزی و هرکاری جای خودش را دارد شاید طرز تفکرش عوض شده بود و خواست بگوید نمی شود در جمع یک مشت آلمانی آن هم از شرکت زیمنس غذای حلال و موسیقی ایرانی پخش کرد باید با هرکس مثل خودش رفتار کرد. ولی من می گویم نه نمی شود با هرکه مثل خودش رفتار کرد چون این نفاق است. بگذریم بجز آن شب مهمانی بقیه سفر بسیار جالب بود مخصوصا برای افرادی مثل من و الهام که پایمان را ازایران بیرون نگذاشته بودیم. سفر به آلمان خیلی جالب بودذ چون با فرهنگ جدیدی آشنا شدیمن که شناخت آن فرهنگ کمک کرد که بیشتر به ایرانی بودن و مسلمان بودن خود ببالیم.

/ 0 نظر / 5 بازدید