آخر نمایش

امروز بعد از شش ماه تمرین و دویدن دنبال مجوز اجرا، نمایش را روی صحنه بردیم. این نمایش هم مثل اکثر نمایش ها اقتباسی بود بعد از اجرا من که در دو نقش بازی کرده بودم و مسئول هماهنگی گروه هم بودم از خستگی روی صحنه پشت پرده خوابیده بودم با همان گریم و لباس ها که متوجه حضور شهروز بالای سرم شدم که به آرامی قصد بیدار کردن مرا داشت، می گفت ساسان پاشو پسر این چه وقت خوابه؟ اصلا این جاست خوابیدی؟ پاشو نسرین با خانواده اش آمده! تا ین جمله را گفت از جا پریدم چون پدر نسرین چشم دیدن مرا نداشت بخاطر اینکه من کارم تئاتر بود و پدرش مخالف هنر به کلی نمی دانم چطور راضی شده بود نسرین طراحی لباس بخواند، نسرین می گفت بهش گفتم خیاطی می خوانم!!! گفتم مگر می شود کسی این طور فکر کند؟ می گفت حالا که شده! کاریشم نمیشه کرد. وقتی شهروز گفت با خانواده آمده پریدم و با همان گریم و لباس که در اثر خواب عمیق چند دقیقه ایم کمی خراب شده بود، وارد سالن انتظار شدم. نسرین با پدرش داشتند می رفتند و من دویدم چند نفری را کنار زدم تا به آنها رسیدم دستم را به بازوی پدرش رساندم و گفتم آقا چند لحظه صبر کنید برگشت تا مرا دید خنده اش گرفت و گفت پسرک این چه وضعیست؟ من هم برایش توضیح دادم که امشب کمی توام با خواب کار را اجرا کردم. گفت از چشمان خمارت معلوم بود و لبخندی زد این برخوردش خیلی برایم آشنا نبود چه عرض کنم این طوری ندیده بودمش، همیشه عصبانی بود نسرین می گفت خوشروست. من باور نمی کردم ولی آن شب یا خواب می دیدم یا نسرین راست می گفت. کمی درباره نمایش گفت که کار مزخرف خوبی بود اما از بازی من راضی بود.

آن شب را فراموش نمی کنم رفتم خانه تا صبح نخوابدم و برای خودم آواز می خواندم و ساز می زدم و فیلم دیدم تا کمی از هیجانم کسر شود نشد چون آن شب پدر گفته بود با ازدواج ما بعد از گذشت پنج سال مخالفتی ندارد. الآن وقتی می خواهم نسرین را اذیت کنم می گویم کاش آن شب با پدرت نمی آمدی تئاتر! ولی همیشه خوشحالم چون پنج سال برای اینکه به پدر نسرین بگویم کارم را دوست دارم و با هیچ چیز عوضش نمی کنم فول تایم کار کردم و الآن هم نسرین در جوابم می گوید که اگر آن شب نمی آمدیم معلوم نبود تا چند سال دیگه باید می دویدی و کار می کردی بدبخت؟

/ 0 نظر / 5 بازدید