صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




کلبه


از شمال می آمدم در جاده برف می آمد به دماوند که رسیدم جاده بسته شده بود وارد شهر شدم، خیابان های شهر بدتر از جاده اصلی بود همین طور که جلو می رفتم پیرمردی جلویم سبز شد فانوس بدست عصایی چوبی در دست دیگرش و چهرهای نورانی با ریشی بلند و شب کلاهی بر سر. نور بالا زدم که کنار برود ولی کنار نرفت به ناچار ترمز کردم آمد کنار ماشین شیشه را پایین دادم گفت پسرم اگه دنبال جا می گردی که شب را آنجا بگذرانی می توانی به کلبه من بیایی. من که متعجب بودم گفتم پدر جان سوار شوید. سوار شد و پرسیدم از کدام سو بروم گفت فعلا مستقیم و هرجا باید می پیچیدذم می گفت. تا به کلبه ای کوچک نزدیک شدیم، صد متری مانده بود به کلبه که گفت از اینجا به بعد را باید پیاده برویم گفتم نمی شود! نمی توانم کاشینم را این وسط رها کنم و بروم. گفت پشت سرت را نگاه کن اگه راه برگشت بود برو. نگاهی به پشت سرم کردم دیدم خطی که چرخهای ماشینم بر برف گذاشته هم معلوم نیست چه برسد به خود راه گفتم چه کنم؟ باید ماشین را فدا از زیر برف بیرون بکشم گفت شاید! و خندید و ادامه داد یا با من به داخل کلبه می آیی و چای گرمی می نوشی یا با ماشینت یخ می زنی! گفتم الآن که فکر می کنم چایی را بیشتر از ماشینم دوست دارم پیاده شدم و از داخل ماشین هرچه لازم داشتم و می توانستم برداشتم و با پیرمرد به سمت کلبه رفتیم. کبله کوچکی بود ولی پر از مهر و محبت بود در آن سرما که بعدا فهمیدم ده درجه زیر صفر بوده گرمای به خصوصی داشت. تا من چایم را بنوشم پیر مرد جای خوابم را انداخته بود بدون اینکه من متوجه شوم قبل از خواب پرسیدم آقا اسم شما چیست؟ بدون اینکه چیزی بگوید لب هایش تکان می خورد و چشمانش بسته بود انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و مکثی کرد و برداشت و با دست اشاره کرد که الآن سکوت کن بعدا به تو خواهم گفت. من هم ساکت شدم و خوابیدم. فردا صبح برای نماز صبح بیدارم کرد آنهم به صدایم کرد برایم جالب بود که اسممن را از کجا می داند. بعد از نماز که بگذریم چطور در آن سرما ما وضو گرفتیم از او پرسیدم که اسم مرا از کجا فهمیدید؟ لبخندی زد و گفت از روی برگه هایت صبح داشتم برگه هایت را مرتب می کردم اسمت را دیدم حلال کن ناخواسته چشمم بر روی کاغذهایت افتاد، بعد لبخندی زد و گفت بعد از نماز می خوابی؟ گفتم امروز آره چون خیلی خسته ام گفت پس صبحانه نمی خوریگفتم الآن نه! گفت خب پس برای صبحانه بیدارت می کنم. گفتم خب زود بیدار نکن چون خیلی خسته ام و خندیدم. برای صبحانه بیدارکرد با هم صبحانه خوردیم و بعد از ان به سراغ ماشین رفتیم تا کاپوت در برف فرو رفته بود اطراف ماشین را خالی کردیم وارد ماشین شدم استارت زدم استارت نمیزد اگار همه چیز یخ زده بود. سه روزی را آنجا ماندم و از صبح تا شب کارم این بود که استارت بزنم و کمی برف پارو کنم و راهی باز کنم که ماشین را هل بدهم روز سوم راه خوبی باز شده بود و ما ماشین را هل دادیم و بالاخره ماشین روشن شد از پیرمرد خداحافظی کردم و برای تشکر انگشتری را که از پدرم هدیه گرفته بودم را به او دادم و او هم به من پلاک جبهه اش را به من داد. الآن چند وقتی از آن ماجرا می گذرد و من هر وقت از آنجا می گذرم به یاد آن پیرمرد هستم و به او سر می زنم. با این پیرمرد بر سر مزار فرزندان شهیدشج می روم وبا او حرف می زنم و او از خاطرات جبهه اش می گوید شاید روزی این خاطرات را نوشتم،شاید.




کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR