صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




تلفن

دیشب سعید به حانیه تلفن کرده بود که دیرتر از حد معمول به خانه می رود حانیه هم به من زنگ زد که داداش حمید، سعید زنگ زد و گفت دیر می آید و در نزدیکی تلفن صدای زنی ناشناس صدایش کرد و او هم تلفن را قطع کرد و از آن به بعد خاموش است. نمی خواستم به تو زنگ بزنم ولی دارم از نگرانی می میرم. من هم به حانیه گفتم: خواهری نگران نباش سعید بی بخارتر از این حرف هاست که تو فکر می کنی اگر این طوری بود من می دونستم. گفت خب می گی من چه کار کنم؟ گفتم هیچ چی تو کاری نکن من فردا با سعید قرار دارم بهش می گم دیشب کجا بودی که موبایلت آنتن نمی داد و خونه هم نبودی؟ فقط تو هماهنگ باش که من برای همین ویلای شمال زنگ زده بودم. حانیه هم کمی خیالش راحت شد که کسی به فکرش هست و وقتی خداحافظی کرد صدایش آرام تر از زمانی بود که زنگ زده بود ولی نمی دانستم آن شب را چگونه می خواهد بگذراند من که نخوابیدم. یعنی سعید که من معرفی کرده بودم و از دبیرستان با هم بودیم و شناختی که ما نسبت به هم داشتیم دو تا برادر نسبت به هم نداشتند چون هیچ کدام برادر نداشتیم و بعدا با خواهران همدیگر ازدواج کردیم. ستاره از من پرسید که بعد از تلفن ستاره چرا بهم ریختی؟ گفتم بماند تا مطمئن شوم. ستاره آن شب ناراحت شد ولی من به روی خودم نیاوردم که فهمیدم ناراحت است چون ناسلامتی زیر سر برادرش بلند شده بود! فردا صبح که از خانه بیرون رفتم دیدم ماشینی برای من نور بالا می زند دقت که کرد م دیدم حانیه است کخ داخل ماشینش نشسته. به طرفش دویدم نمیدانم چرا دویدم ولی دویدم. اشاره کرد که سوار شوم وقتی داخل ماشین نشستم پرسیدم چه شده که این موقع صبح اینجا آمدی؟ گفت از دو ساعت پیش اینجام گفتم یعنی از چهار و نیم صبح اینجا هستی؟ گفت آره! گفتم چرا؟ گفت دیشب ساعت دوازده شب برگرشت خانه تا در را باز کرد پرسیدم کجا بودی؟ جواب نداد. دوباره با صدای بلندتر پرسیدم کجا بودی چرا جواب نمی دی؟ گفت جلسه داشتم. تا حانیه گفت جلسه زدم توی پیشانیم گفت چه شد؟ گفتم من هم باید در اون جلسه می بودم مگه جلسه دیشب بود باید امشب باشه ها! گفت واقعا که خیلی حواس پرتی. گفتم بعدش چی شد گفت من هم با اون گلدونه که شما برایمان آورده بودید زدم توی سرش و گفتم این هم سزای آدم دروغگوست. گفتم حالا حالش چطوره؟ چون اون گلدون بزرگی بود. گفت زیاد خوب نیست و بیمارستان است آمدم تا با هم بریم بیمارستان و بعد هم به طرف بیمارستان حرکت کردیم. توی مسیر برایش توضیح دادم که خواهری ما دیشب باید می رفتیم پیش همون خانومی که تو صدایش را شنیدی اون مدیر یکی از شرکت های مهندسی و معماری داخلی ایران است که برای کار ویلا باید با اون صحبت می کردیم راستی تو چطور صدایش را نشناختی دختر عموی سعید بود. گفت لیلا؟ گفتم آره دیگه. گفت حمید حالا چکار کنم زدم شوهرمو ناکار کردم. گفتم میری یک دسته گل می خری و با هم میریم بیمارستان و برایش توضیح می دهی که قضیه چی بوده و برای من و سعید هم در س عبرتی می شه که به فکر این کارا نباشیم. حانیه لبخندی زد. من اول جرئت نکردم وارد اتاق بشوم بعد از چند دقیقه صدای خنده سعید آمد که با همان خنده مرا صدا زد من که تعجب کرده بودم رفتم توی اتاق تا وارد اتاق شدم تلفنم زنگ زد دیدم ستاره است ولی این قدر فکرم درگیر کار سعید و حانیه بود که وقتی تلفن را جواب دادم گقتم سلام لیلا جان!

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR