صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




نامه

در خانه نشسته بودم که کسی که منتظرش نبودم زنگ زد به طرف آیفون رفتم، چون تازه زانویم را عمل  کرده ام تا به آیفون تصویری رنگی برسم چند بار زنگ خورده بود به آیفون که رسیدم یک کلاه کاسکت دیدم گوشی را برداشتم و گفتم: کیه؟ گفت: پستچی. گفتم بیا تو و گوشی را گذاشتم. خواستم بر گردم که دوباره زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم: مگه در رو نزدم؟ گفت: چرا زدی! ولی من بالا نمی آیم. گفتم: چرا؟ گفت: چون موتورم قفل و زنجیر نداره! گفتم: خب با موتورت بیا تو! گفت چرا بیرون نمی آی؟ دارم می ترسما.گفتم: آخه پسر جون تازه زانویم را عمل کردم و کسی خونه نیست. گفت باور کنم؟ گفتم: می تونی بیای تو ببینی. گفت خب آمدم هر چه بادا باد! بعد از ده ثانیه هم جلوی در بود. در را باز کردم و تعارفش کردم بیاید تو و او هم تعارف را رد نکرد آمد داخل و تماما چشمهایش می چرخید و حالا من ترسیده بودم. اول  به عکس های روی دیوار نگاه کرد گفت این همه قاب عکس چیه دیگه؟ گفتم خاطراتم هستن. گفت خب توضیح نمی دی؟ گفتم اگر وقت داشته باشی چرا که نه! گفت امروز خونه ای؟ گفتم آره. گفت: پس بر می گردم، و رفت و نامه رو نداد. تا بعد ظهر تو این فکر بودم که چرا نامه را نداد؟ اصلا نامه از طرف کیست؟ یا از طرف کجاست؟ تو این فکرها بودم که زنگ به صدا در آمد ولی فقط یک بار تا به جلوی آیفون برسم طول کشید ولی یک بار زنگ زد می دونستم خودش هست. در را باز کردم و رفتم بنشینم چون پایم درد می کرد.داخل آمد مقداری خرید کرده بود شیرینی و میوه و آب میوه و مقداری آجیل خریده بود. فکر کنم حقوق یک هفته اش را داده بود. جلوی در ایستاد و گفت سلام استاد. من با تعجب جواب دادم: علیک سلام پسرم. وسایل را داخل آشپزخانه گذاشت در حالیکه وسایل را جابجا می کرد صحبت هم می کرد می گفت که صبح که رفته تازه یادش افتاده که نامه را نداده روی پاکت را دوباره خواده که نوشته بوده برسد به دست استاد یزدی. بعد از آن به عکس هایی که دیده بوده فکر کرده و حالا توضیح می خواست. من به او گفتم اول تو از خودت بگو چقدر درس خواندی؟ چه کار می کنی؟ و... و او که بچه ساده و رکی بود راحت از گذشته اش گفت که دیپلم ردی است ولی کتاب می خواند آنهم شعر های عاشقانه وقتی با دوستانش جمع می شوند به فکر ادامه تحصیل هستند چون تماما دیپلم ردی هستند ولی وارد زندگی و کار شدن ونمی توانند ادامه تحصیل بدهند و اینکه ازدواجکرده و چند ماه دیگر پدر هم می شود وقتی توضیحاتشتمام شد گفتم خب پدر فداکار نامه ام رابده تا من هم برایت از خودم بگویم نامه را برایم آورد گفتم بازش کن و پاکت نامه را باز کرد و نامه را به من داد. دستخط را که دیدم اشکم سرازیر شد گفت استاد چی شد؟ از طرف کیه؟ برای چی گریه می کنید؟ بعد از این که مقداری آرام شدم گفتم از طرف همسر خدا بیامرزمه. گفت چی؟ گفتم سال 1345 که تازه از تحصیل موسیقی در فرنگ برگشته بودم آخه من بورسیه وزارت فرهنگ و هنر بودم، رفتم دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تدریس قبل از رفتن هم آنجا تدریس می کردم نامه دادم که من برگشتم و می خواهم به دانشگاه برگردم آن وقت دختری منشی رئیس دانشکده بود که بعدا با او ازدواج کردم و این دستخط اوست که با کار من موافقت شده و او تاریخ نامه را زده و تو مرا بردی به بیش از چهل سال پیش البته بعدا تماس گرفتند که چرا برای تدریس نمی آیی؟ که من گفتم اطلاع نداده اید و... برای پدر فداکار سئوال پیش آمد که حاصل این ازدواج چه شد فرزندانتان کجایند؟ گفتم همه رفتند خارج ولی چند وقتیست می خواهند برگردند. گفت ولی من به خاطرات دیواری را توضیح بدید استاد. گفتم این عکس بچگیامه و این عکس زمان تحصیل در فرنگو اینم عکس عروسی و....تماما بریش توضیح دادم ساعت از دوازده شب گذشته بود که رفت از آن روز بیش از ده سال می گذرد و من امشب جشن تولد ده سالگی پسر پدر فداکار دعوت بودم و بعد از دوازده سال یعنی از زمانی که همسرم فوت کرده بود ساز زدم و اینکه سازم چطور رفته بود خانه آنها داستانش از این قرار است که چند روز پیش پدر فداکار آمد گفت سازتان را میتوانم ببرم و به دوستم نشون بدم؟ من با اکراه گفتم ببر و او برد تا این که آن شب به من گفت باید ساز بزنی در طول این ده سال آشنایی نزده بودم دوستانش هم بودند بعضی از آنها ساز می زدند و خودش می خواند و من هم برایشان اجرا کردم و از این خوشحالم که با کسس دوست شدم که ارزشش را داشت.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٦/٦

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR