آرام و آهسته نگاهم را از کاغذهای مچاله شده روی میز بر می دارم و به قاب پنجره می دوزم. شاید در هیاهوی خاکستری خیابان رنگ تازه ای پیدا کنم، رنگ زندگی.

ناامید می شوم و نگاهم را از پنجره می دزدم و به پونز روی دیوار می آویزم. پونزی که کاغذهای سیاهم را به سفیدی دیوار چسبانده. آهسته، چشمم روی خط خطی هایم به حرکت در می آید به تجمع خطوط که می رسد، چشمم را می بندم، با خود فکر می کنم که کجای این هیاهو گمشده ام که نفهمیدم. چشمم را که باز می کنم تا دوباره به خط خطی هایم دوخته شود، عبور دو بادکنک از پشت قاب پنجره نظرم را جلب می کند. به پنجره نزدیک می شوم، به جای دنبال کردن بادکنک ها به پایین نگاه می کنم. کودکی در حال گریه است.

"بادکنک های رنگی"

لبخند می زنم،

پشت میز می نشینم، خم میشوم و از کشوی پایین میز ته ته کاغذهای سفید، کاغذهای رنگیم را بر می دارم.

"رنگی می نویسم"

وقتی کودکی برای از دست دادن بادکنک رنگی اش آنقدر گریه می کند چرا ما برای بدست آوردن رنگی از زندگی زحمت ریختن یک قطره اشکم هم نمی دهیم.

سلام

سلام رنگی