صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




حافظه

 

فراموش کرد. آره فراموش کرد که خیلی وقت بود، با او سلام و علیکی نداشت. فراموش کرد مشتی را که آخرین بار از او خورده بود. آری فراموش کرده بود نزاعی که داشتند را. آری وقتی او را دید، مثل قدیمترها او را در آغوش کشید و گفت: چقدر عوض نشدی! او هم که کمی گیج شده بود، گفت: سلام، شما؟ بنده خدا مثل گوله برفی که روی بخاری بزاری وا رفت. کمی با طرفش نگاه کرد، با این فکر که شاید اشتباه گرفته باشد، ولی نه! درست بود خود خود خودش بود. همان دوست دوران دبیرستانش بود. به او گفت از خاطرات مشترکشان، از دوستی و رفاقتشان ولی طرف انگار نه انگار! کمی ناامید شد. به خودش گفت شاید من اشتباه می کنم و او برادری دوقلو دارد. ولی یادش آمد، که او تک فرزند بود. خواست معذرت خواهی کند و برود که خانمی آمد و خطاب به دوست گفت: تو اینجایی؟ همه پاساژ را دنبالت گشتم. او به خانمی که دنبال دوستش آمده بود گفت: شما این آقا را می شناسی! گفت: آره همسرمه! گفت اسمشان بهرام نیست؟ گفت: آره چطور مگه؟ گفت ما با هم در یک دبیرستان بودیم. زن از خوشحالی که حالتی غیرعادی داشت، جیغ کشید. او که کاملا داشت دیوانه می شد، پرسید: اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم؟ گفت شما بهترین خبر و بهترین کسی هستید که در این چند وقت گذشته دیده ام! مرد که کلا دیوانه شده بود، گفت مگه من کی هستم که شما اینطوری می گویید؟ همسر دوستش گفت: شما کسی هستید که می توانید حافظه بهرام را برگردانید! حافظه اش را؟ آره حافظه اش را! آخه بهرام از وقتی که تصادف سختی داشت، حافظه اش را از دست داده و فقط منو و پدر و مادرش را می شناسد فقط ! دکترش گفته اگه کسی را پیدا کنید که او را طوری دیگر بشناسد مثلا دوستانش، دوستان قدیمی اش، می تواند حافظه اش را برگرداند، باید با او حرف بزند و کمی از خاطرات مشترکی که احساساتش را برانگیزد تعریف کند تا او وارد یک شوک بشود و بعد از آن شوک به احتمال زیاد حافظه اش را به دست می آورد. کمی در سکوت و سکون گذشت. بعد از دقایقی او شماره اش را به همسر دوستش داد و گفت با من تماس بگیرید و قراری بگذاریم تا من و دوستان آن دوره بیاییم و به بهرام کمک کینم تا حافظه اش را به دست بیاورد.

چند روز بعد خودش به خانه بهرام زنگ زد. تلفن روی پیغامگیر بود و او گفت: ما هر دوهفته یکبار جلسه ای داریم و با دوستان آن موقع دور هم جمع می شویم و کمی خاطره تعریف می کنیم و کمی خوش هستیم، البته جلسه مخصوص متاهیلین است و شما هم می توانید تشریف بیاورید.

بعد از چند روز جلسه در منزل او بود، همه آمده بودند به جز بهرام. در آخر برنامه بود که بهرام و همسرش به همراه دکترش آمدند، لحظه عجیبی بود. همه مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کرد و همه توجه ها به بهرام معطوف شد. همسرش سلامی کرد و جوابش را شنید، ولی کسی به توجهی نمی کرد. دوستان بهرام او را در حلقه ای انداختند و با به صحبت و خوش و بش پرداختند ولی او خیلی گنگ آنها را نگاه می کرد. بعد از گذشت زمانی، بهرام کم کم تغییر حالت داد، دکترش گفت ادامه بدهید، آنقدر ادامه دادند تا بهرام از حال رفت، وقتی به هوش آمد حافظه اش را به دست آورده بود.    

 



کلمات کلیدی : بی ویرایش(یک قلم)، داستانک

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR