صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




حادثه

زنگ به صدا درآمد. از آن میله پایین آمدند. سوار ماشین های بزرگشان شدند. آژیرها روشن کردند. از ایستگاه خارج شدند. به طرف محل حادثه رفتند. سه دقیقه بعد در محل حضور داشتند. یک دقیقه بعد از آنها پلیس رسید و بعد از دقایقی اورژانس. تا پلیس مردم را متفرق می کرد آنها وارد محوطه شدند. بخش کوچکی از ساختمان تخریب شده بود و بخش اعظمی در آتش می سوخت. با بی سیم به آنها خبر رسید که پیر زنی ناتوان که قدرت حرکت ندارد در طبقه پنجم مانده. این خبر را پرستار پیرزن که برای خرید به بازار روز رفته و برگشته بود به نیروهای امدادی داده بود. نیروهای آتش نشانی به دو گروه تقسیم شدند دو نفر برای نجات پیرزن به طبقه پنجم رفتند و بقیه برای خاموش کردن آتش تلاش کردند. آتش کمی آرام گرفت، ولی خبری از گروه نجات پیرزن نبود. آتش زیر خاکستر هم خاموش شده بود که گروه نجات خبری داد، خبر داد که پیرزن را پیدا کردند ولی نمی دانند که زنده می ماند یا نه؟ برانکارد می خواستند برای بیرون آوردن پیرزن، ولی نمی شد به آنجا رفت چون بخشی از راه پله هم تخریب شده بود. پیرزن به صدا درآمد، به آنها گفت که او را رها کنند چون فکر می کرد که عمرش را کرده و وقت دیدار با فرشته داس به دست است. ولی جوان ناجی سمجتر از این حرفها بود. او فکر نمی کرد که نود سالگی آخر عمر است. او می خواست پیرزن را بیرون ببرد. بی سیم زد به فرمانده که می خواهد پیرزن را از راه پنجره و پله های ماشین هایشان بیرون ببرد. اول فرمانده مخالفت کرد چون فکر می کرد که او نمی تواند و پیرزن را به کشتن می دهد. وقتی اصرار جوان را دید و اعتماد پیدا کرد نسبت به نیروی آن جوان دستور داد تا پله نزدیک پنجره طبقه پنجم برود، ولی پله به آن ارتفاع نمی رسید و فقط به طبقه چهارم می رسید. جوانک پیرزن را بغل کرد و به طبقه چهارم برد. به پنجر نزدیک شد. نگاهی به پیرزن که بغلش بود کرد، پیرزن با تعجب توام به مهر به او نگاه کرد با این نگاه و گفتن یک یاعلی روحیه ای مضاعف گرفت. پایش را روی لبه پنجره گذاشت. نگاهی به پله ها کرد و نگاهی به فرمانده اش که در پایین ساختمان و زیر پله ها با نگرانی به آنها نگاه می کرد انداخت. روی لبه پنجره ایستاد. پایش را بلند کرد و به پله های فلزی نزدیک کرد. به پله اول وارد شد. مردم پایین پله ها برایش گروهی دست زدند و گروهی با صلوات تاییدش کردند. او با روحیه بیشتر به سمت پایین پله ها می آمد. وقتی به زمین رسید پیرزن را در آمبولانس قرار داد و از او حلالیت خواست. پیرزن را به بیمارستان منتقل کردند. بعد از مدتی که در آنجا بستری بود به همراه پرستارش به ایستگاه رفت تا آن جوان ناجی را ببیند. فرمانده که از این موضوع با خبر بود به آن جوان مدال شجاعتش را در حضور پیرزن اهدا کرد تا شاید تقدیری باشد برای ایثاری که هر روزه آنها با آن مواجه هستند.­

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR