صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




هدفون

در مسیر بود. هدفون در گوشش بود از این هدفون های ریز. موهای بلندش هم روی گوشش را گرفته بود. و یقه کتش را بالا داده بود تا سوز به گردنش نخورد، ولی این کارش باعث پنهان شدن سیم هدفون شده بود. در فکر خودش بود و به آهنگ هایش نیمه حواسی داشت. در خیابان ها برای خودش قدم می زد. می خواست ناراحت باشد ولی نمی شد. چند نفری را دید که برای کمک به دوستشان شاخه گل رز می فروختند. از این حرکت آنها خوشش آمد چون متوجه شد انسانیت آدم هم نوع دوستی آدم هنوز در جامعه هست. کمی خوشنود بود ولی نمی خواست بروز دهد. خودش نمی دانست ولی دنبال درگیری بود اصولا خود درگیری داشت. کمی جلوتر دونفر یقه همدیگر را گرفته بودند و همدیگر را می زندند، آنچنانکه در خیابان هم ترافیک درست کرده بودند، خوب که مردم را دور خود جمع کردند، یکیشان خنده اش گرفت و با خنده او دیگری هم خندید، هم دیگر را بغل و با هم روبوسی کردند و با هم رفتند، انگار فقط می خواستند مردم را سر کار بگذارند. اول همه شوکه شده بودند بعد یکی چیزی گفت او که هدفون در گوشش بود چیزی نشنید ولی از لب خوانی متوجه شد که حرف خوبی نبوده و خوشحال بود که نشنیده! کمی جلوتر درویشی در گوشه ایستاده بود و برای حضرت علی می خواند. صدای او را هم نشنید. از اینکهصدای بقیه را نمی شنید از طرفی خوشحال و از طرفی ناراحت بود. از طرفی خوشحال بود چون بدی ها را نمی شنود و توجهش به آنها جلب نمی شود و از طرفی ناراحت بود چون خودش را از جامعه دور کرده بود. انگار حصاری دور خودش پیچیده بود. آن لحظه تصمیم بزرگی گرفت. شاید این تصمیم برای او مهمترین بود. آن تصمیم این بود که از ان به بعد در یک گوشش گوشی هدفون را بگذارد.

می خواستم در مورد یلدا بنویسم ولی دیدم کار تکراری است از کرسی و انار خوردن و حافظ خواندنش ولی دیدم کمی دیشب در موردش توضیح دادم کافیست!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠

نظرات ()


اتاق کوچیک دانشجویی

این متن چهارمین یادداشت مهمان است، این مهمان هم دومین یادداشتش در وب بنده هست.

امروز شرکت نرفتم.

ولی طبق معمول گذشته بیدار شدم و آماده برای رفتن، آخه یه قرار داشتم. نمی دونم اشتیاق بود یا عجله، وقتی از خروجی مترو بیرون آمدم ساعت را چک کردم، خیلی زود رسیده بودم. خیلی عجیب بود، خیلی. جپس قدمهامو آهسته کردم. آروم آروم حرکت کردم حس خوبی بود نمی خواستم خواب شه، تو عالم خودم بودم که اولین قدم رو تو باغ هنر گذاشتم به اطراف نگاه کردم نگاهمو قوی کردم، حوض بود، فواره بود درخت بود، خانه بود ولی آشنایی نبود. یه نیمکت خالی نظرمو جلب کرد، روش نشستم. آفتاب پاییزی از پشت سرم می تابید و گرمای نسبتن کمش احساس خوب رو دو چندان می کرد چقدر آروم بود "خانه آرامش".

به اطراف نگاه می کردم کم کرده ای داشتم که خیلی دورتر از اینجا گمش کرده بودم ولی داشتم دنبالش می گشتم، اونم اینجا، اثری ازش وجود نداشت.کنار حوض چند استاد ایستاده بودند و گفتگو می کردند الآن از جلوی پایم یه خانومی رد شد کاغذی به دست داشت و لباس گرمکن ورزشی به تن. انگار مطالعه و ورزش رو با هم آشتی داده بود. چقدر آرومه.

از اینکه اینجا هستم خوشحالم. از اینکه متعلق به اینجا هستم به عنوان یک هنرمند نا چیز خوشحالم چقدر این فضای هنری را دوست دارم.

الآن یه خاطره از ذهنم گذشت یادم اومد تو یه روز پاییزی با یکی از دوستانم اینجا اومده بودم. تو اون روز سرد پاییزی نسبتا سرد اینجا پر از هنرمند بود البته به ظاهر. بعد با خودم گفتم حتما واقعیاش صبحها میان!(لبخندی زدم)

دیر شده بود ولی من ناراحت نبودم و الآن دوباره خانم گرمکنی رد شد. داشت دور می زد (پارکو میگم) نمی دونم چندمیش بود! وای صدای گوشیم میاد!

یه صدای آشنایی گفت من اونور پارکم. نمی دونم چه جوری مسیر رو طی کردم. تا به خودم اومدم تو بغل آشنای گم شده بودم.

باور کردنی نبود،

غیر ممکنه،

دختری که تو بغل من بود همون دختری بود که فرسنگها فرسنگ ازم دور بود. با وجود تعصبات خانوادگیش دیدین دوباره او غیر ممکن بود. یادمون اومد با هم ارزو کرده بودیم تو اون اتاق کوچیک دانشجویی

دوباره....

باور کردم خدا آرزوهایی می شنود، آرزوهایی که از ته قلب باشه

گم شده اومده بود پیداشه نه برای یک روز

برای همیشه.

امروز یکی از همکاران (مهمان) به بنده گفت که این متن را نوشته و می خواهد من متن او را بخوانم و نظرم را به او بگویم. متن را خواندم و خوشم آمد چون خوب حسش را بیان کرده بود خیلی خوب حس پیدا کردن یک گمشده را منتقل کرده بود، البته این نظرم را به او نگفتم تا باز هم بنویسد. از او خواهش کردم تا اجازه دهد به عنوان یادداشت مهمان این متن را در وبم کار کنم، و او به شرط ویرایش و کمی سانسور متنش پذیرفت. ولی من نه متن را ویرایش کردم نه سانسور! (باهماهنگی بود) چون این متن را اگر دست بزنی از آن حس کم می شود.

 در ضمن اگر رسیدم خودم هم متنی می نویسم شاید متن دیشب را گسترش دهم.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)، خاطره، یادداشت مهمان

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠

نظرات ()


شب یلدا

می خواهم امشب سنت شکنی کنم و بر خلاف همیشه که کمی دیرتر به موضوعات می پردازم، این دفعه زودتر مطلب کار کنم! از همین رو امشب در مورد شب یلدا داستانک می نویسم.

بعد از ظهر بود. به خونه باباجون (بابای مامانم) رفته بودیم. همه جمع بودیم. ما و داییامو خاله هامو همه بودیم دیگه. مامان جون (مادر مامانم) با خاله ها در حال درست کردن ظرف آجیل و شیرینی بودن. مامان و زن دایی ها هم تو آشپزخونه داشتن شام می پختن. الآن دایی رضا آمد، هندوانه هایی که برای شب یلدا را خریده بود را در حوض وسط حیاط انداخت، فکر کنم از عمد آنها را انداخت چون بابام در کنار حوض نشسته بود و داشت به باباجون که از حوض به گلدون های شمعدونیش آب می داد، گوش می داد، شاید می خواست بابامو خیس کنه چون اونا از بچگی با هم بزرگ شدن و باهم شوخی هایی هم دارن. البته بابامم مظلوم نبود یه دونه انار از حوض گرفت و برای داییم که پشتش به بابام بود پرت کرد، آخی گفت داییم! بچه های فامیل در حیاط داشتن بازی می کردن که باباجون روی تخت کنار حیاط نشست و اونا رو دور خودش جمع کرد و  برای آنها قصه گفت همین که  داشت داستان می گفت هوا سردتر و سردتر می شد. داستانش داشت تموم می شد که مامان جون وارد حیاط شد و برای بچه ها در ظرفهای مخصوص خودشان آجیل آورده بود. وقتی بچه ها آجیل می خوردن دونه های برف روی گونه هاشون نشست. انگار زمستون رسما به اونا سلام کرد. سریع بابا و دایی ها وسایل جمع کردنو رفت تو. نمی دونم هوا اینقدرها هم سرد نبود ولی برف گرفت، شایدم من زیاد پوشیدم! رفتیم تو خونه! باباجون با صدای زیباش برامون حافظ خوند. بعدش دایی شاپور هم از خاطرات دوران بچگیش گفت که شب یلدا چکار می کردن، چکارا که نمی کردن، یه سال همسایه ها خونه بابای باباجون جمع بودن یه بچهه برا همسایه ها بوده خیلی اذیت می کرده، داییمان اونو تو اون سرما میدازنش تو حوض وسط حیاط. دیگه نگفتن بچهه سالم موند زندس مرد، ولی دیدم جفتشون به بابام نگاه می کنن و می خندن، شاید بچهه بابام بوده!

اون شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩

نظرات ()


اطلاعیه

با سلام خدمت خوانندگان عزیز؛

با عرض پوزش از شما خواننده محترم، به اطلاع می رسانم، به دلایلی (کاری، درسی) در این چند روزه مطلبی نخواهم داشت. احتمالا در روز دوشنبه یا چهارشنبه به روز خواهم بود.

در این چند روز فقط نظرات وب را چک می کنم.

با تشکر سید محمد



کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧

نظرات ()


کلاس

 

در آلاچیق پارک خانه آرامش نشسته بود و دوتار می نواخت. مقام الله را می نواخت و لذت می برد. در عالم دیگری سیر می کرد. کم کم شاگردانش آمدند و او که مدهوش از مقام الله بود، به نواختن ادامه داد. شاگردانش برای کسب عرفان از کتب قدیمه آمده بودند ولی در کلاس او چیز دیگری می دیدند، عرفانی که بزرگان از آن سخن می راندند را به عینه می دیدند. دو ساعت بی وقفه دو تار نواختن و با نوای زیبای او خواندن و از مقامی به مقام دیگر رفتن چه لذت بخش است. شاگردانش تمام وقت کلاسی که در جایی  اصلا شبیه به کلاس درس، چه مکتب چه کلاس های امروزی، نبود را درعشقی که از صدای ساز و آواز استادشان برمی آمد غرق بودند شاید آن روز استادشان چیزی از روی کتب قدیمی اش یا کتب خطی نایابش نخواند ولی برای شاگردانش که بعد از آن جلسه از مریدانش شدند، بهترین بود. چون معنای عشق را با تمام وجود دیدند تا در لابلای خطوط به دنبالش باشند. بعد از اندی که از زمان گذشت، رندی از شاگردان متوجه حال استاد شد و با او به مقابله پرداخت. دفش را از کیف دف درآورد، اول با ریتم استاد نواخت و بعد سکوت کرد، بعد از تکنوازی استاد، مخالف زد. آنقدر مخالف زد تا استاد با او همراه شد. استاد همراهیش کرد تا آنجا که دف نواز خاموش شد. با سکوت دف دوتار که مطیع شده بودهم آرام گرفت و دوتار و نوازنده اش بر زمین افتادند. مریدان بر بالین حضرتشان حاضر شدند و هرقدر تلاش برای احیا نمودند بی فایده بود. تا زمانی که مریدی از مریدان دستی به ساز زد و مقام الله را فرا خواند. کمی نواخت و استاد به هوش آمد. از استاد علت جویا شدند. گفت عشق.

این متن را چندی پیش نوشتم، ولی نمی خواستم روی وب بگذارم. اما امروز آن را به دلیلی خاص روی وب می گذارم. این متن یکشنبه نوشته شده است.

اگر بتوانم با مطلب نویی به روز خواهم شد.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦

نظرات ()


هیئتی که من میرم

 

هیئتی که من میرم، سخنرانش سخنران مطرحی نیست. هیئتی که من میرم مداحش هم مداح مطرحی نیست. اصلا هیچ کدام را نمی شناسم. هیئتی که من میرم مثه هیئت های دیگر بزرگ نیست. مثه حسینیه ها در مکان خاصی نیست، هیئتی که من میرم پارکینگ یک خونس. هیئتی که من میرم حداکثر پنجاه شصت متر بیشتر نیست. ولی به اندازه یک اقیانوس گنجایش داره. هیئتی که من میرم کسی برای خودش نمیاد هیئتی که من میرم کسی برای دیدن دوستاش نمیاد هیئتی که من میرم کسی برای شام خوردن هم نمیاد. هیئتی که من میرم همه میان تا یاد بگیرن. هیئتی که من میرم همه میان تا یاد بگیرن از برادر گذشتن رو. هیئتی که من میرم همه میان تا یاد بگیرن از برادر زاده گذشتن رو. هیئتی که من میرم همه میان تا یاد بگیرن از فرزند گذشتن رو، آره از بچه گذشتن از بچه شش ماهه بگیر تا جوان هفده ساله. آره مادرشون می گذره چون ولایت زمانش در خطره. هیئتی که من میرم همه میان تا یاد بگیرن از خود گذشتن رو. آره از جان گذشتن عزیزترین نعمت الهی. از جان نزد ادمی عزیزتر هم هست؟ کربلا و کربلاییان را بگذاری کنار می گویم نه! ولی اگر با کربلاییان بخواهی بسنجی می گویم آری از جان عزیزتر ولایت است. اگر دیدی ولایت در خطر است باید از جانت هم بگذری من که فکر نکنم کربلایی باشم. ولی امیدوارم در راه کربلاییان قرار بگیرم. آری هیئتی که من میرم همه میان یاد بگیرن بچه شش ماه شان را چطور در راه حق و ولایت قربانی کنند و کمترین آه و ناله را داشته باشند اگر هم می خواهند داشته باشند در تاریکی شب و زمان خواب دشمن باشد، تا دل دشمن شاد نشود از گریه مادر شهید شش ماهه. آری تمام هیئتی که من میرم ذوب در ولای ولی هستند ولی لب به سخن نمی آورند. شعر و مدحی در وصف ولی شان نمی خوانند. به ظواهر کار ندارند. با آنها صحبت نکرده ام، شاید در جواب بگویند کسی که در صف حسین بن علی است مگر می تواند در ره عشق نباشد. عاشق دم از عشق نمیزند. عاشق دم از عشق نمی زند چون آتشی است بر جان او. تمام این حرف ها را زدم تا بگویم هیئتی که من میرم هیئت محبان الزینب است. خود حدیث عشق بخوان از این مجمل.   

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)، دلنوشت

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۱

نظرات ()


طوفان

در جاده کویری به سمت شهرش در حرکت بود. همراهش خواب بود و او به صدای موسیقی که بیشتر به وزوز مگس می ماند چون صدایش را آنقدر کم کرده بود تا یک موسیقی خوب گوش می کرد. به اطراف نگاه می کرد و از طبیعت آرام کویر لذت می برد. بعد از چند دقیقه از جلو ماشین هایی می آمدند خاکی، انگار از گور درآمده بودند. او کمی نگران شد به روی خودش نیاورد و پایش را محکم تر بر روی پدال گاز فشرود. او فهمیده بود در جلو با طوفان شنی هولناک مواجه می شود اما می خواست با او مقابله کند نه مثل خیلی ها که از او جلوتر بودند ولی دور زده بودند در حال فرار. او به جلو می رفت. زمانی گذشت، در مقابلش دیواره ای شنی دید که از زمین تا آسمان را پوشانده بود. به سمت این دیواره رفت از صدای زوزه طوفان همراهش بیدار شد. به مقابل نگاه کرد دیواره وحشتناک را دید ولی هیچ مخالفتی با راننده نداشت. شاید شوکه شده بود و شاید هم به او زیاد اطمینان داشت. از دیواره شنی گذشتند. به آن داخل شدند در داخل آن دیواره فقط داخل ماشین قابل دیدن بود که آن هم با شن در حال پر شدن. کمی ترسیده بودند ولی به روی خودشان نمی آوردند. حدود یک ساعتی در داخل این تونل مرگ حضور داشتند ولی آن را باور نکردند برای همین سالم بدون خارج شدن از جاده اصلی از آن دیواره عبور کردند. آن طوفان شاید برای همه وحشتناک ترین بود ولی برای آنها تستی از اعتماد، اعتماد به خود و اعتماد به همدیگر.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠

نظرات ()


سوزن زدن

1-سوزن زنی:

زن سوزنش را برداشت. آن را نخ کرد. تکه پارچه ای را هم برداشت. سوزن را به پارچه زد و طرح هایی ایجاد نمود. بعد از آن هنر سوزن زنی ابداع شد.

2-در درمان(1):

از صبح احساس خستگی می کرد. هرچند که شب قبلش خوب خوابیده بود، ولی باز هم ناراحت بود احساس می کرد که باز هم حالش جا نیست. شب که به منزل رسید دفترچه بیمه اش را برداشت و به پزشک مراجعه کرد. دکتر به او گفت: گلویت چرک کرده شدید. دکتر به او گفت باید سوزن بزنی، آن هم یکی پنی سیلین هشتصد و یکی هم یک و دویست. هشتصدش را همان شب زد. به خانه برگشت. کمی استراحت کرد و بعد فیلم دید و بعدش به مطالعه پرداخت.

3-در درمان(2):

به پارک رفت. بعد از گذشت چند دقیقه کسی را که می خواست پیدا کرد. از او مقدار چیز گرفت. به محوطه خلوتی رفت. سرنگش را درآورد. به آن کمی نگاه کرد، هنوز می شد از آن سرنگ استفاده کرد ده باری بیشتر از آن سرنگ استفاده نشده بود. از محلول مرگ مقداری در آن سرنگ وارد کرد، رگی را پیدا کرد و به خودش سوزنی زد ولی صدایش در نیامد چون صدایی نماند!  

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧

نظرات ()


سه قطره خون

وارد فرودگاه شد. معاونش بود. معاونش را فرستاده بود تا بگوید که برایم ارزشی ندارید. معاونش آمده بود تا مطمئن شود که فتنه ای که به راه انداخته بودند درست به هدفی که می خواستند رسیده یا نه؟ بعد از دیدارهای دیپلماتیک صاحبی که کشور را غصب کرده  بود معاون کلانتر را به دانشگاه فرستاد تا با اهدای تکه کاغذی بی ارزش از او قدر دانی شود، صاحب بی صاحب نکته ای را فراموش کرده بود آن هم هوشیاری مردم ایران بود. از قدیم گفته اند کافر همه را به کیش خویش پندارد، در مورد این فرد هم صادق بود چون فکر کرد همه مثل خودش مست هستند که در مستی از معاون ژاندارم غرب استقبال و پذیرایی کنند. سه نفر که هوشیار تر بودند به معاون نزدیک شدند و خواستند به او آسیبی برسانند که قطره خونی از خودشان ریخته شد و با این سه قطره خون چشم یک ملت را شستند که اگر ما به ظاهر مرده ایم ولی مسیر ما تا ابد زنده است.

امروز روز دانشجو بود دیشب می خواستم این متن را بنویسم که نشد امیدوارم از این متن خوشتان آمده باشد اگر بتوانم داستانک  دیگری هم امشب می نویسم. روز دانشجو بر شما ایرانیان همیشه دانشجو (ز گهواره تا گور دانش بجوهای سابق) مبارک!



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦

نظرات ()


آلاچیق

در پارک راه مب رفت. به آلاچیقی رسید و به داخل آن رفت. به این فکر کرد که آیا می تواند در داخل آن بنشید؟ چون یکسری وسایل در داخل آلاچیق باقی مانده بود. با خود گفت اگر جای کسی باشد می آید و اگر نه پس برای من است! پس به آن داخل می شوم. در درون آلاچیق به این فکر می کرد که این همه ته سیگار را یک نفر کشیده یا کار چند نفر است؟ بعد به این نتیجه رسید که او باید به مسائل مهم تری فکر کند پس به فکر کردن پرداخت. در حال فکر کردن بودن که یکی از دوستانش را دید، بسیار خوشنود شد. سلام کرد و دوستش هم وارد آلاچیق شد. بعد از نزدیک به یک ساعت خیلی از دوستانش را دید و دور و برش پر شد، آنچنان که دیگر یادش رفت از خانه به اعتراض خارج شده و باید به حل مسئله ای که پیش آمده بوده فکر می کرده! بعد از ساعتی دوستانش رفتند و او فرصتی برای فکر کردن پیدا کرد. در حین فکر کردن بود که نگاهش به کف آلاچیق افتاد و دید که چقدر ته سیگار افتاده است! آن موقع بود که فهمید آدم یا از سر خوشی یا از سر ناراحتی رو به کارهایی مثل سیگار می آورد. این جمله ای بود که از پدرش شنیده بود و در اعتراض به آن خیلی مودبانه خانه را ترک کرده بود. به خانه برگشت و از پدرش عذر خواهی کرد. از آن به بعد وقتی ناراحت می شد به آن آلاچیق می رفت.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤

نظرات ()


کودک

دخترک در اتاقش بود. زنگ در منزل زده شد. مادرش به آیفون تصویری نگاهی کرد. خوشحال شد، در را باز کرد. چادر رنگی اش را سرش کرد و به سمت اتاق دخترش رفت و به او گفت دوستانت آمدند. دخترک که در حال بازی کردن با عروسکهایش بود از جایش بلند شد و به سمت مادرش رفت، نه، او به سمت در اتاقش رفت و در را بست و به بازی کردن با عروسکهایش ادامه داد. مهمانها وارد خانه شدند. بچه هایشان منتظر دخترک بودند تا با او بازی کنند، ولی دخترک از اتاقش خارج نمی شد. مادر دخترک، دست بچه ها را گرفت و به سمت اتاق دخترک رفت. در را باز کرد و به دخترک گفت دخترم بچه ها آمدند تا با تو بازی کنند بیا با آنها بازی کن. دخترک با کراهتی که از چهره اش می بارید، قبول کرد. عروسکهایش را اول به آنها نمی داد و به آنها می گفت من بازی می کنم و شما نگاه کنید. بچه ها کمی که گذشت، حوصله شان سر رفت. یکی شان جرات کرد به یکی از عروسک ها دست بزند دخترک می خواست جیغ بنفشی بکشد که نگاهش به آن بچه افتاد که خیلی معصومانه ترسیده بود. یک جیغ آرام کشید ولی گفت عیبی ندارد شما هم با عروسکهایم بازی کنید. وقتی مادرهایشان آمدند در اتاق دخترک تا بچه هایشان را ببرند، با صحنه جالبی مواجه شدند. دخترکی که صدایش در نمی آمد و قبل از آمدن کودکان گوشه ای کز کرده بود، از خوشی مفرط و شادمانی جیغ های شادمانی می کشید که تا آن موقع مادرش به یاد نداشت و نمی گذاشت بچه ها از اتاقش خارج شوند و وقتی که بچه ها رفتند خیلی گریه کرد و مادر و پدرش به او قول دادند که از فردا او را به جایی ببرند که او بتواند با بچه ها بازی کند. فردا او را به مهد بردند و او را در آنجا ثبت نام کردند. آن دخترک از آن به بعد دیگر در گوشه ای کز نکرد.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳

نظرات ()


آلودگی

از خواب شیرین بیدار شد. به طرف پنجره رفت، پرده اتاقش را کنار زد تا به نمایی که هر روز به دیدنش عادت کرده بود بنگرد. اما در آن روز چیز دیگری به جز آن چیزی که انتظارش را داشت می دید. هوا را مه آلود می دید اما شب قبل در وب های هواشناسی چیزی در مورد ابری بودن هوا ندیده بود چه برسد به مه آلود بودن. صبحانه اش را خورد و به امید اینکه در هوای خوب مه آلودی به بیرون از خانه می رود لباس هایش را عوض کرد. از خانه به در شد. در فضای باز جلوی خانه شان خواست نفس عمیقی بکشد، نفس را نیمه تمام گذاشت. به داخل خانه برگشت و ماسکی را از محل نگه داری وسایل بهداشتی برداشت. از خانه با احتیاط بیرون رفت. با خودش گفت باید سعی کنم کمتر نفس بکشم تا بتوانم سالمتر بمانم در این هوای آلوده! برای همین تا محل کارش را با حداقل نفس ممکن رفت. در مسیرش به داروخانه ای رفت تا ماسک دیگری بخرد، چون آن ماسک دیگر برای برگشت مناسب نبود. در مسیر برگشت در وسیله نقلیه عمومی بود که رادیو از بستری شدن چند نفر برای آلودگی هوا خبر داد. او هم سر راهش به مطب دکترش رفت تا با او در مورد آلودگی هوا و اینکه آیا باید در منزل بماند یا به محل کار برود سر زد، چون او ناراحتی قلبی داشت. دکترش به او نامه ای داد که بر اساس آن او تا زمان خروج وضعیت اضطراری آلودگی هوا در منزل باید بماند. به منزل برگشت. شامش را خورد، نامه دکترش را اسکن کرد و برای شرکتی که کار می کرد ایمیل کرد، کمی وب گردی کرد و خوابید. در خواب دید در جنگلی سر سبز راه می رود و ابرها هم به زمین نزدیک می شوند هوا مه آلود شد و او با تمام وجود نفس عمیقی کشید. آری مگر در خواب نفس عمیقی در هوای پاک بکشد!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢

نظرات ()


عاشقم اما خجالت می کشم …. !

سلام؛

این متن رو در وب سایت آروین جان دیدم با خودم گفتم این متن را من هم در وبم کار کنم، هم متن داستان است هم قشنگ پس این بار هم بدون اجازه صاحب آن وب زیبا (3FR) برداَشتم و د وبم کار کردم.

این داستان رو بخونید و ببینید چقدر ساده میشه یک عشق را از دست داد خوب شما به این سادگی از این ماجرا نگذرید این داستان معنی و مفهوم نهفته ای رو دارد.

 

عاشقم اما خجالت می کشم …. !
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما …….. من خیلی خجالتی هستم……… علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ……. من خیلی خجالتی هستم………. علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما …….. من خیلی خجالتی هستم ……. علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ……… قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما…….من خجالتی هستم …….علتشو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ……. من خیلی خجالتی هستم …….علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما …….من خجالتی ام …….. نمیدونم چرا ……….. همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم.


با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .

پ.ن: امروز به آروین جان زیاد زحمت دادم. همین جا از ایشان تشکر می کنم و امیدوارم آروین جان بتوانند قالب وبم را تغییر بدهند. در ضمن اگر بتوانم امشب یک داستانک هم خودم می نویسم.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)، یادداشت مهمان

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢

نظرات ()


فروشنده

1-لواشک:

"لواشک دارم. لواشک جومونگی دارم. لواشک خوشمره دارم. ..." این صدایی بود که از بخش بانوان قطار مترو می آمد. بعد از چند دقیقه وارد قسمت آقایان شد و به من هم تکه لواشکی رسید. لواشک جومونگی هم خوش مزه بود. (این بخش تبلیغات نبود!) فروشنده دخترکی بود که انگار در شبکه ای بزرگ می زیست. وقتی می خواست وارد ترن بشود پرسید هم کارش یعنی فروشنده لواشک داخل هست یا نه؟ بعد که مطمئن شد کسی نیست وارد قطار شد. بخش زیادی از اجناسش را فروخت و برای من جالب بود این درآمد این شغل های کاذب!

2-شارژ:

پسرک وارد ترن شد. در گوشه ای ایستاد. بدبختی از سر و ریختش می بارید. در گوشه ای کز کرده بود. تصویرش را سنگ می دید مستقیم تصعید می شد چه برسد به مایع! فکر می کنم در کمتر از چهار دقیقه که فاصله بین دو ایستگاه است بیش از پنجاه هزار تومان فروش کرد. یکی از خانم ها که سنی از او گذشته بود، فکر می کنم برای تمام خاندانش که سیم کارت اعتباری داشتند و نداشتند شارژ خرید. این هم نوعی بازار گرمی است دیگر!

شغل های دیگری هم در مترو فعالیت داشتند که از اشاره به آنها می گذریم و ما در بخش آقایان فقط صدایی داشتیم و چون نمی شود در مورد چیزی که ندیده ایم چیزی بگوییم پس صرف نظر می کنم. راستی صبح سوار تاکسی بودم یکی از مسئولین مترو می گفت که ماهی بیست و یک میلیارد تومان "فقط" هزینه خرید قطار می شود!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۱

نظرات ()


تنها باد

امشب هرچه خواندم و دیدم دم از تنهایی می زد. چند باری هشت کتاب را باز کردم همه تنهایی بود. به وب دوستان سر زدم تنها بودند برای همین از تنهایی می نویسم.

آمد در جمع عزیزی. خواند از کتابی. گشتند شیدا جمعی. می زد ساز کسی در آن جمع. گرفت به دست سازی. سازش کوک بود ولی از تنهایی و جدایی می گفت در نوای دلنشین دشتی! بودند در جمع همه تنها. برگزیده بودند تنهایی را. دوستش می داشتند. رفتند همه به سمت خانه هایشان به تنهایی. بودند تا صبح بیدار در تنهایی. داشتند هوای غمی از تنهایی. دوست داشتند غم را هم. وجود دارد گویا در هوای تنهایی غم هم. آمد یادشان که در چه جمع هایی نبودند در تنهایی. مرد کس دیگری در حال پیپ کشیدن در ایوان خانه بزرگش در تنهایی. گفت یکی شان به خودش: مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی را علاجش آتش است. اما به دل  یکی شان ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

و ندا آمد: خلوت ها می آیند.

و شیاری از هراس.

و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه په زیبا شد!

"او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.

پر ها هم.

آری تنها باد تنهایی!



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٠

نظرات ()


خیانت یک فنچ

 

امروز بعد از یک نزاع خطرناک طلاق دادش. همسرش با دوست جدیدش رفت به پارک. او به خانه اش رفت و تا برای آخرین بار با بچه هایش خداحافظی کند چون دادگاه تقدیر حزانت بچه ها را به مادرشان داده بود. او که از این موضوع خیلی ناراحت بود، کنار بچه هایش نشست و با آنها صحبت کرد. همان طور که با آنها صحبت می کرد به پنجره نزدیک می شد و به پارک مقابل خانه شان نگاه کرد، این همان پارکی بود که همسرش با دوست جدیدش رفته بودند. کمی غبطه خورد. آهی کشید و باز هم با بچه هایش حرف زد و از آنها خواست که یادشان باشد که همیشه حواسشان به زندگیشان باشد که ناگاه کسی وارد زندگی شان نشود و زندگی آنها را به هم بریزد و آنها دیر متوجه شوند که آن موقع نمی شود کاری کرد. بچه هایش به خوبی به او گوش می کردند. همسرش با دوست جدیدش به خانه آمد و گفت برای آخرین بار بچه هایت را ببین چون تو باید از اینجا بروی. در محیطی که تو نفس می کشی نمی خواهم نفس بکشم. فنچ قصه ما از بچه هایش خداحافظی کرد. همسرش و دوست جدیدش و بچه ها در همان جا ماندند و دستی او را به قفس دیگری منتقل کرد!  

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)، عکس نوشت

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩

نظرات ()


خواب

1-در ماشین(سرنشین):

ضبط روشن بود. آهنگ ها پشت سر هم سریع می رفتند، همان طور که آسفالت از زیر چرخها. کمی با آهنگ به اطرافش نگاه کرد. نگاه کرد تا ببیند در دور دست در انتهای این دشت وسیع چه خبر است؟ چیزی ندید! ولی کوتاه نیامد. آنقدر نگاه کرد تا خوابش برد. در خواب دید که در آن دشت در شبی پر ستاره گم شده. به هر طرف نگاه می کرد چیزی نمی دید بجز نور ماه و ستارگان نور دیگری نبود. ایستایی را دوست نداشت، برای همین تصمیم به حرکت گرفت. چند کیلومتری به نظرش راه رفته بود که در دور دست نوری دید. به طرفش رفت. چند ده متری مانده بود تا به آتش برسد ولی ایستاد. ایستاد چون چیزهایی می دید. در اطراف آتش افرادی بودند که تا به آن زمان کسانی را به آن هیبت ندیده بود. ولی می خواست ببیند که آنها کی هستند، برای همین جلو تر رفت. همین که کمی نزدیک شد یکی از آن موجودات متوجه حضور او در آنجا شد. بدون هیچ تعللی با صداهای مهیبی که داشتند به سمت او دویدند او که ترس تمام وجودش را گرفته بود پا به فرار گذاشت. همان طور که می دوید نفس کم آورده بود. می خواست بایستد ولی ترسش به او می گفت باید بدوی! همان طور که می دوید دستی را روی شانه اش حس کرد، تمام بدنش از عرق خیس شده بود، آن دست را گرفت تا پرت کند ولی صدایی شنید که متعلق به آن دست بود، می گفت پاشو عزیزم رسیدیم الآن تو پارکینگ هستیم!

2-در ماشین(راننده):

شب بود. از صبح رانندگی کرده بود. کمی خسته شد. جلوی رستورانی در مسیر نگه داشت. وارد رستوران شدند، شامی خوردند و کمی استراحت کردند، ولی این مقدار استراحت برای او کافی نبود. چون باید صبح به جلسه ای می رسید از آنجا به بعد را تند تر آمد تا بتواند به اندازه کافی استراحت کند. به دوران کودکی اش رفت در آن زمان به بچه های محلشان زور می گفت. بعد چاقوکشی های دوران دبیرستان یادش آمد. بعد هم سرکار رفتن و درس نخواندن. بعد هم ازدواج و بچه و روزمرگی زندگی و...

آری اینها را فرشته داس به دست به او نشان داده بود! آری او الآن از لابه لای لاشه ماشین توسط گروه نجات خارج شد.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸

نظرات ()


حادثه

زنگ به صدا درآمد. از آن میله پایین آمدند. سوار ماشین های بزرگشان شدند. آژیرها روشن کردند. از ایستگاه خارج شدند. به طرف محل حادثه رفتند. سه دقیقه بعد در محل حضور داشتند. یک دقیقه بعد از آنها پلیس رسید و بعد از دقایقی اورژانس. تا پلیس مردم را متفرق می کرد آنها وارد محوطه شدند. بخش کوچکی از ساختمان تخریب شده بود و بخش اعظمی در آتش می سوخت. با بی سیم به آنها خبر رسید که پیر زنی ناتوان که قدرت حرکت ندارد در طبقه پنجم مانده. این خبر را پرستار پیرزن که برای خرید به بازار روز رفته و برگشته بود به نیروهای امدادی داده بود. نیروهای آتش نشانی به دو گروه تقسیم شدند دو نفر برای نجات پیرزن به طبقه پنجم رفتند و بقیه برای خاموش کردن آتش تلاش کردند. آتش کمی آرام گرفت، ولی خبری از گروه نجات پیرزن نبود. آتش زیر خاکستر هم خاموش شده بود که گروه نجات خبری داد، خبر داد که پیرزن را پیدا کردند ولی نمی دانند که زنده می ماند یا نه؟ برانکارد می خواستند برای بیرون آوردن پیرزن، ولی نمی شد به آنجا رفت چون بخشی از راه پله هم تخریب شده بود. پیرزن به صدا درآمد، به آنها گفت که او را رها کنند چون فکر می کرد که عمرش را کرده و وقت دیدار با فرشته داس به دست است. ولی جوان ناجی سمجتر از این حرفها بود. او فکر نمی کرد که نود سالگی آخر عمر است. او می خواست پیرزن را بیرون ببرد. بی سیم زد به فرمانده که می خواهد پیرزن را از راه پنجره و پله های ماشین هایشان بیرون ببرد. اول فرمانده مخالفت کرد چون فکر می کرد که او نمی تواند و پیرزن را به کشتن می دهد. وقتی اصرار جوان را دید و اعتماد پیدا کرد نسبت به نیروی آن جوان دستور داد تا پله نزدیک پنجره طبقه پنجم برود، ولی پله به آن ارتفاع نمی رسید و فقط به طبقه چهارم می رسید. جوانک پیرزن را بغل کرد و به طبقه چهارم برد. به پنجر نزدیک شد. نگاهی به پیرزن که بغلش بود کرد، پیرزن با تعجب توام به مهر به او نگاه کرد با این نگاه و گفتن یک یاعلی روحیه ای مضاعف گرفت. پایش را روی لبه پنجره گذاشت. نگاهی به پله ها کرد و نگاهی به فرمانده اش که در پایین ساختمان و زیر پله ها با نگرانی به آنها نگاه می کرد انداخت. روی لبه پنجره ایستاد. پایش را بلند کرد و به پله های فلزی نزدیک کرد. به پله اول وارد شد. مردم پایین پله ها برایش گروهی دست زدند و گروهی با صلوات تاییدش کردند. او با روحیه بیشتر به سمت پایین پله ها می آمد. وقتی به زمین رسید پیرزن را در آمبولانس قرار داد و از او حلالیت خواست. پیرزن را به بیمارستان منتقل کردند. بعد از مدتی که در آنجا بستری بود به همراه پرستارش به ایستگاه رفت تا آن جوان ناجی را ببیند. فرمانده که از این موضوع با خبر بود به آن جوان مدال شجاعتش را در حضور پیرزن اهدا کرد تا شاید تقدیری باشد برای ایثاری که هر روزه آنها با آن مواجه هستند.­

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧

نظرات ()


کوچه

دیشب به آن کوچه گذرش گرفت. گذری هم به گذشته داشت. کمی که از سر کوچه دور شد، تاریک شد. آری در گوشه ای به دیواری تکیه داد و نشست. کمی به روشنایی سر کوچه خیره شد. سیگارش را روشن کرد. در روشنایی سر کوچه که دود سیگارش جلوی دیدش را کمی گرفته بود، سایه ای دید، مثل تصویر ضد نور بود آن شبح. کمی به آن نگاه کرد، سایه حقیقت داشت، توهم نبود. سیگارش را جلوی چشمش گرفت، کمی به سر سوخته سیگار نگاه کرد. در پشت سیگار تصویر سایه محو شده بود. سیگارش را با تمام قدرت به طرف مخالف سایه پرت کرد. سرش را به دیوار نزدیک کرد و به آسمان نگاهی کرد، شب مهتاب بود. آهی کشید، سایه نگاهش کرد. به سمت دیگر کوچه رفت و از دید سایه خارج شد. سایه صدایش کرد، جوابی نشنید. دوباره با صدای بلندتری خواندش، جوابی نیامد. این بار با لحنی دیگر فرا خواندش لحنی دوستانه! به خود آمد و او را کنار خود دید. از آن به بعد آن کوچه برای آنها بهترین شد.   

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٩/٥

نظرات ()


مهمانی

وارد محله شان شد. ماشینش را در گوشه ای پارک کرد. می خواست وارد خانه شان شود ولی خجالت می کشید، چون بعد از مدتها بود می خواست به آنها سر بزند. دید در خانه شان باز است. آرام به داخل خانه خزید. کمی در حیاط خانه معطل کرد. بعد تصمیم گرفت وارد شود. با گفتن بسم رب الشهدا وارد شد. تا این را گفت به آرامش عجیبی رسید. کمی که گذشت در جمع دیده شد. خوشحال بود که دیده می شود. کمی با دوستانش صحبت کرد، اول معذرت خواست که در این مدت نتوانسته به آنها سر بزند، بعد هم با آنها مشکلاتش را در میان گذاشت. کمی آرام شد. بعد از دوستانش خداحافظی کرد و به آنها قول داد که بیشتر به آنها سر بزند.

وقتی که از گلزار شهدا خارج می شد روحیه ای نو گرفته بود.

هفته بسیج بر بسیجیان و بسیج دوستان مبارک باد. باشد که ما هم مثل بسیجیان به این کشور خدمت کنیم.




ادامه مطلب
کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٩/٥

نظرات ()


خانه آرامش

 وارد پارک شد. ماشین را خاموش کرد. وارد باغ شد. از کنار مجسمه ها گذشت. به سر در ورودی خانه آرامشش رسید. وارد خانه که شد انگار همه چیز آماده بود برای برگزاری یک اتفاق بزرگ. آری این اتفاق برگزاری یک فروش فصلی بود. وارد یکی از تالارها شد. با تابلوهایی مواجه شد که بسیار زیبا و با دقت کار شده بودند. بسیار خوش بود چون وارد محیط آرامش بخشی شده بود و از طرفی ناراحت که چرا کاری در این زمینه ندارد و چرا کارهای دوستانش در اینجا حضور ندارد؟ با خودش گفت باید شروع کنم کاری را که دوست دارم. دیدن کارها را نیمه تمام گذاشت. به خانه برگشت. بعد از مدتها کار کرد. آری او کار می کرد تا نشان دهد می تواند دوباره کار کند. تمام بدی هایش را فراموش کرده بود. به سراغ اتاقش رفت. در را بست کمی نوشت. دید نوشتن روح هیجان زده اش را ارضا نمی کند. بومی را روی زمین گذاشت رنگهایش را کنارش گذاشت. رنگها را بسیار زیبا روی بوم ریخت. آنقدر زیبا که تمام هیجان آن لحظه غم گذشته و امید به آینده را می توانست در آن ببیند. آن تابلو را یر روی دیوار اتاقش نصب کرد تا یادش باشد که که او می تواند اگر بخواهد.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤

نظرات ()


نسیان

در کنار برکه ای جمع شدیم. وسائل وعظ را محیا کردند. منبری ساختند. بالا رفت از آن خبر رسان تا خبر مهمی دهد. خبر مهمی بود چون یکصد و بیست هزار نفر را دور خود جمع کرد. جمع کرد تا بگوید هر که مرا به عنوان خبررسان قبول کرده از بعد از من باید این فرد را به عنوان پیشوا بپذیرد. همه پذیرفتند و با پیشوای آینده شان دست برادری و پیروی دادند. وقتی خبررسانی که رهبری جمع را بر عهده داشت این صحنه را دید کمی آرام شد و به سمت منزلش رهسپار شد. بعد از کمتر از دو ماه به جز چند نفر قلیل کسی از آن یکصد و اندی هزار نفر به یاد نداشت خبررسان مهربان راستگو صالح چه گفته بود. گفته بود این جوان جانشین من است. ولی انگار جای این جوان یک پیرمرد خرفت را دیده بودند. عجب نسیانگر است آدمی! عجبا!    




کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤

نظرات ()


غدیر خم را مگر ندیدند؟

می خواستم داستانک بنویسم، نشد. امشب یک شعر از علامه دوانی که مروج فرهنگ غدیر بودند و در شامگاه همین روز در سال 85 شمسی رحلت کردند را برایتان روی خروجی وب می گزارم، برای شادی روح بلند آن علامه عزیز صلوات.

نسیم رحمت! دمی گذر کن، به سرزمینی، که ریزد آنجا

گناه انسان، به سان باران، به امر رحمان، به عشق مولا

علی، یگانه مدافع دین، یگانه مهر سپهر آیین

علی، که احیا کند به تلقین، به یک اشاره، هزار عیسا

چو پور عمران، به کوه طورش، ز شوق رویش، بشدعبورش

سروش غیبی، عیان سرودش، که لن ترانی ایا موسی

مه دو گیتی، فروغ هستی، خزینه جود، عزیز معبود

چراغ دانش، جهان بینش، علی عالی، ولی والا

امام بر حق، وصی مطلق، یگانه در حقیقت دین

امین دنیا، شفیع فردا، امیر هیجا، علی اعلا

کمال و فضلش، زیاده از حد، جلال و جاهش، فزون و بی حد

که جای دست خدای سرمد، به دوش احمد، علی نهد پا

به خود بناز ای زمین جنت، به صد وقار و هزار عزت

که آرمیده به خاک پاکت، کمال خلقت، جهان معنا

خوش آن زمانی، که بار دیگر، حجاب غم را زجان برآرم

سپس درآیم به بارگاهی، که لطف یزدان شد آشکارا

سرشک حسرت، ز درد و محنت، ز دیده جاری کنم به زاری

بر آن مصیبت که شد نصیبت، ز کید دشمن، ز جور اعدا

غدیر خم را مگر ندیدند؟ وگر که دیدند، چرا رمیدند؟

ز امر رحمان، ز دین و ایمان، مگر که بودند چو سنگ و خارا؟

دریغ و دردا، که امر حق را، به گوش دل هم، عیان شنیدند

ولی تو گفتی که جمع آنها، نه گوش دارند، نه چشم بینا!

ان شاالله فردا با چند داستانک به روز خواهم بود. عید بر عاشقان حضرت عشق امام المومنین علی(ع) مبارک باد.




کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۳

نظرات ()


نیمکت

1-قرار:

سرد بود هوا. رفت به پارک. قرار داشت با چند نفری. آمدند آن چند نفر. صحبت کردند با هم. کم شد از سرمای هوا کمی. نشستند در آلاچیقی. کثیف بود آلاچیق. نکردند تمیزش. یخ بود نیمکت هایش. خوش بودند با هم. گذشت کمی از زمانشان. جدی شد بحث ها. شد جدی خیلی. بود شیر آبی در کنار نیمکت. بد شد حال یکی شان. زد به صورتش آبی. بهتر شد حالش. گفتند به او رفقایش: خانه برو. رفت او به همراه رفقایش به خانه. رساندندش به جلوی خانه اش البته. شد برایشان خاطره نیمکت یخ زده ولی.

2-فرار:

نشست روی نیمکت نفس زنان. گرفت آرامش کمی بعد. بلند شد از روی نیمکت و دوید به سمت  دیگری. دنبالش بودند البته.

3-بی قراری:

نشسته بود روی نیمکت. می خواند روزنامه. نشست کنارش شخصی. نشستند با هم به گفتوگو. کردند صحبت از هر دری با هم. رفت نفر دوم از کنار نفر اول. شد جابجا نفر اول. گذشت کمی از زمان. شد باز جابجا. شد عصبانی نیمکت. درآورد میخی از دلش. ترجیح داد فرار را بر بی قراری.     




کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR