صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




چوپان

امروز از آسمان آبی خانه ما عقابی پر گرفت، عقابی رفت و چشمانم به دنبال او رفت و شکاری، شکار کرد، شکارش خرگوشی بود، خرگوشی در حال بازیگوشی در دشت، دشت پر از گل بود، گل ها رنگین بودند، رنگ ها زیبا بودند، زیبایی از خورشید بود، خورشید نوری میزد بر صورت گلها، خورشید نورحش عالم گیر بود، زیباییش آن بود که آسمان آبی بود و نور خورشید بر گونه گل های بنفشه چشمک می زد، شبنم روی گونه شقایق های دشت از نم باران دیشب مانده بود، نم نم باران دشت را خوش بو کرده بود شاداب کرده بود و هوا را دلپزیر.

من هم مثل هر روز بیدار شدم و به سراغ غل آآآآغل گوسفندان رفتم در را باز کردم و گوسفندان را به سمت دشت زیبا بردم ولی از عقابی که صبح دیده بودم می ترسیدم چون عقاب گوسفند هم شکار می کند و این گوسفندان من نیست! رفتم به سمت دشت گله را به سگ گله سپردم و خود به درختی تکیه دادم و نی نواختم. نی نواختم و آواز خواندم ولی مثل هر روز نبود، حتی گوسفندان هم فهمیده بودند و وقتی می زدم و می خواندم آنا صدا می کردند که نخوان، ساز نزن. من هم گوشم بدهکار نبود و عصر بعد از خوردن نهار و استراحت به سمت دهکده بازگشتیم آن روز را تماما به آسمان نگرستم بجای نگاه کردن به مناظر زیبایی که از آنجا مشخص بود غروب به ده رسیدیم گوسفندان را به صا حابانشان برگرداندم و خود به خانه رفتم. در حیاط خانه باز هم به آسمان نگاه کردم نزدیک غروب بود و آسمان سرخ شده بود در سرخی آسمان لکه سیاهی دیدم که همان عقاب بود که می گفت سایه ترس من بر سر توست. آن شب در حیاط خوابیدم و به آسمان پر ستاره نگرسیتم و در روشنای مهتاب عکس عقابی دیدم و از امشب به بعد هم در حیاط می خوابم تا یادم نرود که سایه عقابی بر سرمان است و حواسش به ماست که خطا نکنیم و اگر خطا کردیم از ما داراییمان را می گیرد؛ و من داراییم را دوست دارم!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱

نظرات ()


تاکسی

امروز می خواهند مرا بکشند چون دیگر از عمرم گذشته است و باید بروم به قبرستان تا هوا را بیشتر آلوده نکنم، اکسیژن هدر ندهم و لایه ازن سوراخ تر نکنم. باید بمیرم تا جوان تر ها جایم را بگیرند ولی دلم می سوزد یک عمر در گرما و سرما مردم را جابجا کن آخر هم محکوم به مرگ شو! یک عمر با عکس های روی در مردم را به فکر فرو ببر آخر هم محکوم به مرگ شو! یک عمر برای مردم نور بالا بزن آخر هم محکوم به مرگ شو! یک عمر برای مردم آهنگ بگذار آخر هم محکوم به مرگ شو! یک عمر برای مردم خراب شو آخر هم محکوم به مرگ شو! آری یک عمر نور بالا زدیم و مردم را سوار کردیم و برایشان آهنگ گذاشتیم تصاویری از خوانندگان و بازیگران را برایشان نمایش دادیم حالا که پا به سن گذاشتیم می گویند باید بمیری درد دلمان را کجا بگوییم.

البته چند وقتی هست که در صف معدوم شدن هستم ولی نمی شود نوبت نمی رسد چند هزار تایی هستیم که در صف اعدام هستیم ولی روزی بیشتر از د سیصد تا معدوم نمی شود فکر کنم امروز دیگر نوبت من برسد چون ده تایی بیشتر جلوی من نیستند. بالاخره رسیدم به جلوی در ورودی ولی گفتند برای امروز گنجایش نداریم! شب را همانجا خوابیدم فردا صبح اولین اعدامی من بودم. رفتم داخل عجب جای مخوفی! رفتم جلو تر دیدم دستگاهی بزرگ است که بلید داخلش بروم با پای خودم وارد نشدم مرا هل دادند داخل دستگاه، دستگاه پرس روشن شد  دیواره ها نزدیک شدند سقف نزدیک شد از پنج طرف نزدیک شدند و به من رسیدند کم کم فشرده شدم تا جایی که دیگر جایی برای نفس کشیدن نبود ولی من مقاومت می کردم اما دیگر نشد!

تاکسی نارنجی به شماره ورودی یک، روز 25/06/1389 اسقاط شد بعدی وارد دستگاه شود.

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٩

نظرات ()


فال فروش

دخترک صبح از خواب بیدار شد مادرش صورتش را شست، لقمه ای که برایش آماده کرده بود را به دستش داد و همان طور که موهایش را شانه می کرد به او گفت دخترم امروز هم  که به سرکار میروی مواظب باش! دیروز که آمدی نگفتی دستت زخمی شده شب که خواستم از سر سفره جابجایت کنم دیدم. حالا هم به تو می گویم از دست ماموران دیگر فرار نکن چون از این زندگی راحت می شوی تو را به بهزیستی می دهند و آنها تو را به مهد کودک و مدرسه و در آینده به دانشگاه و ان شاءالله به خانه بخت می فرستندت. برو دخترم شاید این آخرین دیدار ما باشد. دخترک با کمی بغض مادرش را بویید و بوسید و از خانه خارج شد سر کوچه سیا کثیفه منتظرش بود تا فال و آدامس ها را به او بدهد و او را به نزدیک ترین ایستگاه مترو برساند تا او در ترن مترو فال ها و آدامس ها را بفروشد. دخترک وقتی وارد مترو شد خیلی شلوغ بود او شروع به فروش آدامس ها و فال ها کرد او می گفت: "آقا، خانم از من فال بخرید"، "آقا، خانم آدامس می خرید به خدا سالمه"، آقا آدامس نمی خواهی برای خوشبو کردن دهان خوبه"، "دختر خانم شما فال نمی خواهید؟"، "اقا تو را به خدا از من فال بخر". و تا شب فال ها و آدامس ها را فروخت پولهایش را شمرده بود و در دستش بود که خوابش برده بود. بعد از چند لحظه سایه ای بر سرش سنگینی کرد چشمانش را باز و سرش را بلند کرد دید مردی به او لبخند می زند و می گ.ید دخترم با من می آیی؟ دخترک حرفش را قطع می کند و با حالتی خوش می گوید کجا؟ بهزیستی؟ مرد لبخندش به خنده توام با تعجب تبدیل شد و گفت آره عزیزم! دخترک پنج ساله دست آن مرد را می گیرد و با او می رود و به این فکر می کند که الآن مادرم بفهمد چقدر خوشحال می شود!    

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸

نظرات ()


تلفن

دیشب سعید به حانیه تلفن کرده بود که دیرتر از حد معمول به خانه می رود حانیه هم به من زنگ زد که داداش حمید، سعید زنگ زد و گفت دیر می آید و در نزدیکی تلفن صدای زنی ناشناس صدایش کرد و او هم تلفن را قطع کرد و از آن به بعد خاموش است. نمی خواستم به تو زنگ بزنم ولی دارم از نگرانی می میرم. من هم به حانیه گفتم: خواهری نگران نباش سعید بی بخارتر از این حرف هاست که تو فکر می کنی اگر این طوری بود من می دونستم. گفت خب می گی من چه کار کنم؟ گفتم هیچ چی تو کاری نکن من فردا با سعید قرار دارم بهش می گم دیشب کجا بودی که موبایلت آنتن نمی داد و خونه هم نبودی؟ فقط تو هماهنگ باش که من برای همین ویلای شمال زنگ زده بودم. حانیه هم کمی خیالش راحت شد که کسی به فکرش هست و وقتی خداحافظی کرد صدایش آرام تر از زمانی بود که زنگ زده بود ولی نمی دانستم آن شب را چگونه می خواهد بگذراند من که نخوابیدم. یعنی سعید که من معرفی کرده بودم و از دبیرستان با هم بودیم و شناختی که ما نسبت به هم داشتیم دو تا برادر نسبت به هم نداشتند چون هیچ کدام برادر نداشتیم و بعدا با خواهران همدیگر ازدواج کردیم. ستاره از من پرسید که بعد از تلفن ستاره چرا بهم ریختی؟ گفتم بماند تا مطمئن شوم. ستاره آن شب ناراحت شد ولی من به روی خودم نیاوردم که فهمیدم ناراحت است چون ناسلامتی زیر سر برادرش بلند شده بود! فردا صبح که از خانه بیرون رفتم دیدم ماشینی برای من نور بالا می زند دقت که کرد م دیدم حانیه است کخ داخل ماشینش نشسته. به طرفش دویدم نمیدانم چرا دویدم ولی دویدم. اشاره کرد که سوار شوم وقتی داخل ماشین نشستم پرسیدم چه شده که این موقع صبح اینجا آمدی؟ گفت از دو ساعت پیش اینجام گفتم یعنی از چهار و نیم صبح اینجا هستی؟ گفت آره! گفتم چرا؟ گفت دیشب ساعت دوازده شب برگرشت خانه تا در را باز کرد پرسیدم کجا بودی؟ جواب نداد. دوباره با صدای بلندتر پرسیدم کجا بودی چرا جواب نمی دی؟ گفت جلسه داشتم. تا حانیه گفت جلسه زدم توی پیشانیم گفت چه شد؟ گفتم من هم باید در اون جلسه می بودم مگه جلسه دیشب بود باید امشب باشه ها! گفت واقعا که خیلی حواس پرتی. گفتم بعدش چی شد گفت من هم با اون گلدونه که شما برایمان آورده بودید زدم توی سرش و گفتم این هم سزای آدم دروغگوست. گفتم حالا حالش چطوره؟ چون اون گلدون بزرگی بود. گفت زیاد خوب نیست و بیمارستان است آمدم تا با هم بریم بیمارستان و بعد هم به طرف بیمارستان حرکت کردیم. توی مسیر برایش توضیح دادم که خواهری ما دیشب باید می رفتیم پیش همون خانومی که تو صدایش را شنیدی اون مدیر یکی از شرکت های مهندسی و معماری داخلی ایران است که برای کار ویلا باید با اون صحبت می کردیم راستی تو چطور صدایش را نشناختی دختر عموی سعید بود. گفت لیلا؟ گفتم آره دیگه. گفت حمید حالا چکار کنم زدم شوهرمو ناکار کردم. گفتم میری یک دسته گل می خری و با هم میریم بیمارستان و برایش توضیح می دهی که قضیه چی بوده و برای من و سعید هم در س عبرتی می شه که به فکر این کارا نباشیم. حانیه لبخندی زد. من اول جرئت نکردم وارد اتاق بشوم بعد از چند دقیقه صدای خنده سعید آمد که با همان خنده مرا صدا زد من که تعجب کرده بودم رفتم توی اتاق تا وارد اتاق شدم تلفنم زنگ زد دیدم ستاره است ولی این قدر فکرم درگیر کار سعید و حانیه بود که وقتی تلفن را جواب دادم گقتم سلام لیلا جان!

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦

نظرات ()


سفر

تابستان دو سال پیش با الهام رفته بودیم آلمان. وقتی به فرودگاه رسیدیم نزدیک یازده سپتامبر بود عکس چند نفر ریش بلند با چفیه و اگال عربی را انداخته بودند که اینها تروریستند و تحت تعقیب. یک مقدار این تصویر ذهنم را مخدوش کرده بود که بدتر از آن صحنه ای بود که زنان ایرانی آفریدند با حجاب وارد هواپیما شدند و تا آلمان حفظش کردند ولی تا اینکه از هواپیما خارج شدند نفهمیدم حجابشان کجا رفت. در فرودگاه هامبورگ همه این خانم ها به سمت دستشویی حمله ور شدند تا آینه ای بیابند.البته الهام از اول حجاب را دوست داشت نمی گویم در ایران چادری بود ولی حجاب را دوست داشت می گفت اگر هم حجاب محدودیت در نظر بگیریم این محدودیت را دوست دارم چون در آن احساس آرامش می کنم. بعد از این که من و الهام اعصابمان کمی خورد شدو پاسپورتمان مهر خورد وارد فضای فرودگاه هامبورگ شدیم. رضا با همسر بی حجابش و دو دخترش منتظرمان بودند. رضا برادر خوبی است و از ما دعوت کرده بود که برای ماه عسل به آلمان برویم. بعد از سلام و احوال پرسی و سئوالات کلیشه ای که سفر خوب بودذ یا نه چه خبر از ایران و ما هم بگیم سلامتی خبر خاصی نیست و اینکه بابا و مامان خوب بودن از آبجی چه خبر و ... و ما هم  جواب کلیشه اسی بدهیم. رفتیم به طرف ماشین رضا، رضا گفته بود یک بی.ام.دبلیو تیپ سه دارد ولی با یک هایس سرمه ای آمده بودذ گفتم ماشینت را عوض کردی گفت نه دیدم توی اون ماشین جا نمیشیم با این یکی اومدیم. زضا از من خواسته بود که گواهینامه بین المللی بگیرم چون رضا برای کار باید به شهرهای مختلف برود چون رضا مدیر یکی از بخش های شرکت زیمنس است و باید برای سرکشی و جلسات مختلف سفر کند ولی این که راننده داشت! وقتی به برلین رفتیم وارد یکی از بهترین محلات شهر شدیم یک خانه ویلایی بزرگ با حیاطی گل کاری شده آن هم به قول ما ایرانی ها با کلی خدم و حشم وقتی وارد خانه شدیم یکی از خدمه ها را صدا کرد و به آلمانی یه چیزی بلغور کرد که این آقا و خانوم برادر و زن و برادر من هستند و اتاق مهمان را که برایشان آماده کردی بهشان نشان بده و رو به من کرد و گفت این آنه است و از امروز در اختیار شماست کاری داشتید به این می گید در ضمن انگلیسی هم بلده. تا برای ما توضیح می داد که این کیه آرزو دختر کوچک رضا پرید وسط حرفش که بابا من میتونم به عمو نشون بدم رضا فکری کرد و بعدش آنه را رد کرد و گفت خب عمو و زن عمو رو خسته نکنیا! و بعد از آن آرزوی چهار ساله شد تور لیدر ما در آن خانه. وقتی همه خانه را نشانمان داد ما را به اتاقمان برد که خدمه ها چمدانمان را در آن گذاشته بودند. در اتاق عکس عروسیمان را که برای رضا ایمیل کرده بودم را قاب کرده بودند و خیلی برای من و الهام جالب بود البته رضا عادت داشت به سورپرایز کردن. وقتی برای شام صدایمان کردند هنوز هوا روشن بود رضا گفت الهام خانوم ببخشید اینجا ساعت شش شام می خورند و ساعت نه هم خواب هستند از ساعت هشت به بعد هم جای آدم حسابی در خیابان نیست مگر در مواقع خاص. برای ما که عرق ملی مذهبی داریم بده که بیرون بریم آنهم با وجود این عزیزانم، اشاره به دخترانش ایران و آرزو داشت. و ادامه داد: ولی سعی می کنیم کمی با برنامه های شما هم خوان شویم و بعد از شام سریال های ایرانی جام جم را دیدیم فکر کنم دلنوازان بود ولی شب های دیگه من و الهام در اتاقمان سریال ها را دنبال می کردیم. آن شب شب اولی بود که ما در خانه رضا بودیم. در این مدت یک ماهه که در خانه رضا بودیم با خانواده رضا به گشت وگذار در شهر می رفتیم از موزه پرگامون و کلیسای دم و کلیسای شکسته بگیر تا فروشگاه های بزرگ و کوچک شهر این طور به شما بگم که ما با یک چمدان رفتیم با چند چمدان برگشتیم چون خانواده من و الهام خانواده شلوغی بودن و باید جداگانه هدیه می خریدیم نمی دانم چرا این کار کردیم چون در خانواده هایمان رسم این است که از سفر زیارتی هدیه می آورند نه سفر آلمان یادم هست بابام می گفت رفتی زیارت هیتلر یا بیسمارک که سوغات آوردی؟ و می خندید! شب آخر که برلین بودیم به یک رستوران رفتیم آن هم به اصرار بچه ها رضا گفت این رستوران برای مسلمانان ترکیه است غذایشان حلال است با خیال راحت بخورید و ما هم از غذاهای خوشمزه آنها که کمی شرقی و نزدیک به غذاهای خودمان بود خوردیم، قبل از شام هم نماز را در مسجد ترکها خواندیم. شاید رضا می خواست آماده مان کند برای برگشت به ایران چون در آن یک ماه خیلی از فضای ایران دور بودیم با آن مهمانی که رضا گرفت برای معرفی ما به دوستانش بیشتر شبیه به یک پارتی داغون در تهران بود تا یک مهمانی معارفه که من والهام نتوانستیم تحمل کنیم رفتیم داخل اتاقمان. شاید رضا می خواست با این شام آخر بگوید که هر چیزی و هرکاری جای خودش را دارد شاید طرز تفکرش عوض شده بود و خواست بگوید نمی شود در جمع یک مشت آلمانی آن هم از شرکت زیمنس غذای حلال و موسیقی ایرانی پخش کرد باید با هرکس مثل خودش رفتار کرد. ولی من می گویم نه نمی شود با هرکه مثل خودش رفتار کرد چون این نفاق است. بگذریم بجز آن شب مهمانی بقیه سفر بسیار جالب بود مخصوصا برای افرادی مثل من و الهام که پایمان را ازایران بیرون نگذاشته بودیم. سفر به آلمان خیلی جالب بودذ چون با فرهنگ جدیدی آشنا شدیمن که شناخت آن فرهنگ کمک کرد که بیشتر به ایرانی بودن و مسلمان بودن خود ببالیم.



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۱

نظرات ()


سازم کوک نیست!

امروز دیگه خسته شدم خواستم سازم را بشکنم که سارا نگذاشت گفت: آخه تو با این ساز کار می کنی گفتم دیگه خسته شدم از ساز زدن برای دیگران می خواهم گیتار برقی بخرم، دیگه از سه تار خسته شدم. گفت  حالا چرا گیتار برقی؟ منو می گی خودم مونده بودم که چرا گیتار برقی که سارا پرسید. من هم که هیچ وقت کم نیاورده بودم گفتم مگه چه شه صداش قشنگ نیست که نیست! کلاس نداره که داره مصرف برقمونو بالا نمی بره که می بره دیگه ی می خوای از این تکنولوژی عزیز چه کاری خواستی بکنی که تکنولوژی برایت انجام نداده داشتم می گفتم که سارا حرفم را قطع کرد که آخه آدم عاقل تو می تونی گیتار برقی بزنی تو همین سه تارش رو هم نمی تونی بزنی. اون موقع نفهمیدم ولی بعد که فکر کردم دیدم از چه راه خوبی وارد بحث شده بود سارا. می خواست حساسیت منو بسنجه که سنجید. من هم آمپرم رفت بالا که به موسیقی سنتی توهین شده! چه غلطا منو میگی صدایم تا حالا اون قدر بالا نرفته بود که خودش نشان خوبی برای ادامه کار در زمینه آواز بود.با همان صدای در اوج گفتم به موسیقی سنتی توهین می کنی به کار من توهین کردی هر کی از خونش در میره یه گیتار برقی می خره و شروع می کنه تو پارتی ها زدن که شانس بیاره کارش بگیره. اون وقت تو به من که ده ساله دارم سه تار می زنم میگی گیتار برقی نمی تونم بزنم واقعا تعطیلی خیلی بی تربیتی تو که فرق سه تار و گیتار رو نمی دونی حرف نزن اصلا می دونی چیه تو اصلا نپرسیدی که چرا می خوای سازتو بشکنی من می خوام ساز درونم رو که کوک نیست بشکنم آره ساز درونمو می خوام بشکنم می خوام ساز درونمو عوض کنم که هرچی میزنه برقصم و دشتی هم نتونه بزنه آدم عاقل یا جاهل. اولش می خندید آخرشم می خندید. گفت پس زدم به هدف گفتم هدف کدوم هدف گفت می خواستم ببینم چقدر سازت رو دوست داری دیدم خیلی دوستش داری. حالا اگر منو دوست داری و بخاطر اینکه ساز جفتمون کوک بشه یک دشتی بزن!!!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸

نظرات ()


به همت بنیاد ملی بازی‌های رایانه ای اولین کارگاه تخصصی بازی ‌نامه نویسی برگزار ش

به همت بنیاد ملی بازی‌های رایانه ای

اولین کارگاه تخصصی بازی ‌نامه نویسی برگزار شد

اولین کارگاه تخصصی بازی ‌نامه نویسی شنبه 6 شهریورماه سال جاری در بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای و با حضور مدیر عامل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، آرمان آرین از نویسندگان کشور و جمعی از علاقه‌مندان برگزار شد.

به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل پس از فراخوان بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای به منظور ثبت‌نام در کارگاه بازی‌نامه نویسی، بسیاری از علاقه‌مندان تهرانی و شهرستانی برای حضور در این کارگاه ثبت نام کردند. از آنجا که محل سکونت برخی از داوطلبان در شهرهای دور و نزدیک به تهران است و نیز با توجه به برگزاری اولین جلسه در ماه مبارک رمضان از داوطلبان تهرانی دعوت به عمل آمد تا در این کارگاه شرکت کنند.

در ابتدای این جلسه مهدی زنگنه کارشناس فرهنگی بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای پس از خیر مقدم درباره اهمیت هویت دینی_ ملی در بازی‌های ایرانی و جای خالی بازی نامه‌ هایی با کیفیت حرفه‌ای در داخل کشور صحبت کرد.

 سپس دکتر بهروز مینایی مدیر عامل بنیاد نیز به شرح جریان سازی فرهنگی بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای در صنعت بازی پرداخت و برگزاری این کارگاه را اتفاقی مبارک برای پرورش نویسندگان جوان و خوش ذوق دانست.

وی همچنین اظهار داشت این جلسه برای رسیدن به هدف شاید بهترین گام نباشد، اما اولین گام است.

در ادامه این کارگاه آرمان آرین نویسنده بازی‌نامه‌های گرشاسب و 12 رخ پس از معرفی و تقسیم بندی اصولی گونه های بازی‌ بر اساس روایت، نحوه نگارش، گفتارها و... در بازی‌نامه، به تحلیل این موارد پرداخت.

همچنین وی درباره مراحل نوشتن بازی‌نامه که به ترتیب شامل جرقه، بارقه، ایده، طرح و متن کامل بازی‌نامه است، توضیح داد.

یادآوری می‌شود دومین کارگاه بازی‌نامه نویسی پس از ماه مبارک رمضان برگزار خواهد شد.

منبع: وب سایت بنیاد ملی بازی های رایانه ای



کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧

نظرات ()


نامه

در خانه نشسته بودم که کسی که منتظرش نبودم زنگ زد به طرف آیفون رفتم، چون تازه زانویم را عمل  کرده ام تا به آیفون تصویری رنگی برسم چند بار زنگ خورده بود به آیفون که رسیدم یک کلاه کاسکت دیدم گوشی را برداشتم و گفتم: کیه؟ گفت: پستچی. گفتم بیا تو و گوشی را گذاشتم. خواستم بر گردم که دوباره زنگ زد گوشی را برداشتم و گفتم: مگه در رو نزدم؟ گفت: چرا زدی! ولی من بالا نمی آیم. گفتم: چرا؟ گفت: چون موتورم قفل و زنجیر نداره! گفتم: خب با موتورت بیا تو! گفت چرا بیرون نمی آی؟ دارم می ترسما.گفتم: آخه پسر جون تازه زانویم را عمل کردم و کسی خونه نیست. گفت باور کنم؟ گفتم: می تونی بیای تو ببینی. گفت خب آمدم هر چه بادا باد! بعد از ده ثانیه هم جلوی در بود. در را باز کردم و تعارفش کردم بیاید تو و او هم تعارف را رد نکرد آمد داخل و تماما چشمهایش می چرخید و حالا من ترسیده بودم. اول  به عکس های روی دیوار نگاه کرد گفت این همه قاب عکس چیه دیگه؟ گفتم خاطراتم هستن. گفت خب توضیح نمی دی؟ گفتم اگر وقت داشته باشی چرا که نه! گفت امروز خونه ای؟ گفتم آره. گفت: پس بر می گردم، و رفت و نامه رو نداد. تا بعد ظهر تو این فکر بودم که چرا نامه را نداد؟ اصلا نامه از طرف کیست؟ یا از طرف کجاست؟ تو این فکرها بودم که زنگ به صدا در آمد ولی فقط یک بار تا به جلوی آیفون برسم طول کشید ولی یک بار زنگ زد می دونستم خودش هست. در را باز کردم و رفتم بنشینم چون پایم درد می کرد.داخل آمد مقداری خرید کرده بود شیرینی و میوه و آب میوه و مقداری آجیل خریده بود. فکر کنم حقوق یک هفته اش را داده بود. جلوی در ایستاد و گفت سلام استاد. من با تعجب جواب دادم: علیک سلام پسرم. وسایل را داخل آشپزخانه گذاشت در حالیکه وسایل را جابجا می کرد صحبت هم می کرد می گفت که صبح که رفته تازه یادش افتاده که نامه را نداده روی پاکت را دوباره خواده که نوشته بوده برسد به دست استاد یزدی. بعد از آن به عکس هایی که دیده بوده فکر کرده و حالا توضیح می خواست. من به او گفتم اول تو از خودت بگو چقدر درس خواندی؟ چه کار می کنی؟ و... و او که بچه ساده و رکی بود راحت از گذشته اش گفت که دیپلم ردی است ولی کتاب می خواند آنهم شعر های عاشقانه وقتی با دوستانش جمع می شوند به فکر ادامه تحصیل هستند چون تماما دیپلم ردی هستند ولی وارد زندگی و کار شدن ونمی توانند ادامه تحصیل بدهند و اینکه ازدواجکرده و چند ماه دیگر پدر هم می شود وقتی توضیحاتشتمام شد گفتم خب پدر فداکار نامه ام رابده تا من هم برایت از خودم بگویم نامه را برایم آورد گفتم بازش کن و پاکت نامه را باز کرد و نامه را به من داد. دستخط را که دیدم اشکم سرازیر شد گفت استاد چی شد؟ از طرف کیه؟ برای چی گریه می کنید؟ بعد از این که مقداری آرام شدم گفتم از طرف همسر خدا بیامرزمه. گفت چی؟ گفتم سال 1345 که تازه از تحصیل موسیقی در فرنگ برگشته بودم آخه من بورسیه وزارت فرهنگ و هنر بودم، رفتم دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تدریس قبل از رفتن هم آنجا تدریس می کردم نامه دادم که من برگشتم و می خواهم به دانشگاه برگردم آن وقت دختری منشی رئیس دانشکده بود که بعدا با او ازدواج کردم و این دستخط اوست که با کار من موافقت شده و او تاریخ نامه را زده و تو مرا بردی به بیش از چهل سال پیش البته بعدا تماس گرفتند که چرا برای تدریس نمی آیی؟ که من گفتم اطلاع نداده اید و... برای پدر فداکار سئوال پیش آمد که حاصل این ازدواج چه شد فرزندانتان کجایند؟ گفتم همه رفتند خارج ولی چند وقتیست می خواهند برگردند. گفت ولی من به خاطرات دیواری را توضیح بدید استاد. گفتم این عکس بچگیامه و این عکس زمان تحصیل در فرنگو اینم عکس عروسی و....تماما بریش توضیح دادم ساعت از دوازده شب گذشته بود که رفت از آن روز بیش از ده سال می گذرد و من امشب جشن تولد ده سالگی پسر پدر فداکار دعوت بودم و بعد از دوازده سال یعنی از زمانی که همسرم فوت کرده بود ساز زدم و اینکه سازم چطور رفته بود خانه آنها داستانش از این قرار است که چند روز پیش پدر فداکار آمد گفت سازتان را میتوانم ببرم و به دوستم نشون بدم؟ من با اکراه گفتم ببر و او برد تا این که آن شب به من گفت باید ساز بزنی در طول این ده سال آشنایی نزده بودم دوستانش هم بودند بعضی از آنها ساز می زدند و خودش می خواند و من هم برایشان اجرا کردم و از این خوشحالم که با کسس دوست شدم که ارزشش را داشت.

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٦/٦

نظرات ()


دفتر

خوشحالم چون امروز خبر خوبی شنیدم دوستم با کسی دوست شده بود که خیلی وقت بود می خواستبا او دوست شود چون فکر می کرد که او آدم خوبیست و می تواند با دوستی او به سوی پیشرفت حرکت کند و به تمام خواسته هایش برسد ولی یکی از دوستانم که قبل از من با او دوست بوده به او گفته بوده که ارزش دوستی بیشتر از این حرف هاست و او هم برای من گفت و ادامه داد که اگر ارزش مادی هم نبود می خواستم با او دوست شوم چون آدم خوبی است خوش اخلاق و خوش برخورد است وقتی عصبانی هم هست می خندد وهیچ وقت در این چند وقتی که او را می شناسم صدایش بلند نشده است این ها را که می گفت قبلا هم گفته بود ولی از بس خوشحال بود و انرژی داشت باز تکرار می کرد و من هم خسته نمی شوم چون واقعا خوشحال بودم که بعد از کلی تلاش دوستم رفیق جدیدی پیدا کرده است و من که محرم اسرارش هستم را در جریان گذاشته است آری محرم رازش هستم به قول عمویم که امرسون به او گفته بود: دوست خوب کسی است که می توانم نزد او بلند فکر کنم. آری من دوست خوب او یعنی دفتر خاطراتش هستم. می توانید خاطراتتان را در اختیار من بگذارید!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٦/٥

نظرات ()


تشکر

با تشکر از مدیریت بخش گرافیک شرکت که اجازه دادند بنده از کارشون اسکن بگیرم و با کمی تغییرات به عنوان عکس وبم استفاده کنم.



کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢

نظرات ()


عقاب

برای تهیه غذای خانواده ام به بیرون از منزل رفتم در راه از چند تله ای که آدمها در مسیرم گذاشته بودند رد شدم البته از اولی جان سالم به در بردم ولی در تله دومی پایم زخمی شد، بعد از آن هم چند تله ای بود که در آنها گرفتار نشدم. در بیشه در حال جمع آوری غذا بودم که روباهی به طرفم آمد از دست روباه هم به هر نحوی که بود فرار کردم. فرار کردم و دنبالم می آمد رسیدیم به یک محوطه خاکی سریع ایستادم و دور خودم چرخیدم تا گرد و خاکی بلند شود گرد و خاک جلوی دید روباه را گرفت و من توانستم فرار کنم. جلو تر مقدار دیگری غذا برداشتم دیگر خواستم برگردم نزدیک غروب شده بود در مسیر برگشت صحنه هایی که آن روز دیده بودم را مرور کردم در فکر خودم بودم که متوجه شدم شیئی در پهلویم فرو رفت و از زمین جدا شدم، تازه متوجه شدم که دست بالای دست زیاد است شاید از شر آدم و روباه و... توانستم در بروم ولی چون یک لحظه حواسم پرت شد عقابی شکارم کرد! حواستان را جمع کنید تا عقاب شکارتان نکند!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢

نظرات ()


قفل

ما خانوادگی محافظ هستیم محافظت از جان و مال مردم کار ماست محافظت می کنیم چون برای این کار به دنیا آمده ایم باید حواسمان باشد که به جان و مال مردم آسیبی نرسد ما در این راه بسیار کشته داده ایم کمرمان را می شکنند و می کشندمان می میریم و به نسل های آینده مان می گوییم راز مردنمان را که آنها به این گونه نمیرند ولی گویی قاتلین ما هم بعضا از این راز با خبر می شوند. با خبر می شوند که می توانند نسل های مختلف ما را از بین ببرند نسل های آینده ما از ما خیلی حساس تر خواهند بود و ماییم که آنها را حساس تر می کنیم بعضی از ما مستقیم با نیروهای امنیتی در تماس هستند ما با نیروهای خیر در تماس هستیم و در مقابل با نیروی شر مقومت می کنیم باید هم مقاومت کنیم اجدادمان این گونه یادمان داده اند یادمان داده اند که با تمام وجود در مقابل متجاوز به جان و مال مردم ایستادگی کنیم و ما هستیم که می ایستیم تا شما راحت بخورید و بگردید و بخوابید ما با تمام وجود ایستادگی می کنیم ولی چه کنیم با یک عمل انتحاری از جانب دشمن از پا در می آییم بعضی از ما با یک سی چهار از پا در می آیند و بعضی هم خیلی پا فشاری می کنند و با یک بمب هم از پا در نمی آیند ما قفل ها می توانیم بهترین باشیم اگر دزدان بگذارند!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR