صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس |

درباره



درباره :متولد مهرگان هستم. شبه نویسنده شبه روشنفکر شبه هنرمند. یا شبهی اینها هستم یا شبحی از اینها! * * * شرف دست همین بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. * * * عکس عکسنوشت ها همگی از سایتpropicnet.com است یا عکس.عکاسی * * * این وب سیاسی نسیت، و اگر متنی بوی سیاست می داد شما بویش را نشنیده بگیرید! * * *
پروفایل مدیر : سید محمد

موضوعات

:: بی ویرایش(یک قلم) (۱٢۱)
:: داستانک (۱۱٦)
:: عمومی (۱٤)
:: عکس نوشت (۱۳)
:: دلنوشت (۱٠)
:: خاطره (۸)
:: نقد(نگاه متفاوت) (٥)
:: یادداشت مهمان (٥)
:: انیمیشن (٤)

آرشیو ماهانه

:: اسفند ٩٠
:: امرداد ٩٠
:: تیر ٩٠
:: خرداد ٩٠
:: بهمن ۸٩
:: دی ۸٩
:: آذر ۸٩
:: آبان ۸٩
:: مهر ۸٩
:: شهریور ۸٩
:: امرداد ۸٩
:: تیر ۸٩

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

سايت هاي همکار

اندیشکده یقین-مرکز بررسی های دکترینال
کانون اندیشه جوان
خانه هنرمندان
پایگاه خبری حوزه هنری
موزه هنر های معاصر
خانه سینما
مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی
انجمن فیلم کوتاه ایران
انجمن مستند سازان سینمای ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
انجمن فرهنگی هنری تصویر سازان
کانون سینماگران جوان
کانون پرورش فکری هنری کودکان و نوجوانان
هفتمین جشنواره پویانمایی تهران
بنیاد ملی بازی های رایانه ای
شرکت فطرس پویا رایانه
انیماتورهای ایران
ایران کارتون(اولین سایت مرجع کارتون و کاریکاتور)
اولین سرویس دهنده تخصصی فتوبلاگ فارسی
عکس.عکاسی
عکاسی.آسیا(پایگاه تخصصی هنر عکاسی)
دوربین.نت(اولین آژانس عکس خبری ایران)
گالری تخصصی هنرهای دیجیتال(cgart)
گرافیکسولوژی(منبع جامع طراحان و گرافیست ها)
انتشارات سوره مهر
انیمیک(animak)
پیل بان
خط خطی
کاغذ باتله
بازی آنلاین فارسی(myking)
خارج از سرزمین(یازی رایانه ای)
دونات(شهرک اجتماعی دوربین.نت)
كاغذ رنگي(خش خش)
آقا سید مهدی (طلبه)
هنر انقلاب(روح الله رجبی)
وز نو آدمی(احمد رجبی)
بچه های دوره اول را مبین
دیا110(ویدئو)
(گالری عکس)3fr
AliR13
وبلاگ گروهی(APM(
خنده و گریه


آمار و نویسندگان

نويسندگان :

سید محمد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :






لوگوی ما


لوگو سایت سید محمد
كد لوگوي ما


لوگوی همکاران

لوگو سایت صفر




قورباغه دوست داری؟

برای گردش و تغییر آب و هوا به شمال رفته بودم به داخل جنگل رفتیم در وسط جنگل برکه کوچکی بود کنارش چادر و بساط کباب را علم کردیم برکه خوبی بود یکی از بچه ها برای خنده گفت می خواهد ماهی بگیرد بقیه هم گفتند هر چی بگیری کباب می کنیم و می خوریم، خندید و رفت از صبح بست نشست کنار برکه و تنی چند از دوستان رفتند سراغ تخریب محیط زیست هر کاری که بگویید کردند شاخه درخت کندند برای آتش درست کردن زباله سازی کردند و از همه بدتر و وحشتناک تر اکسیژن خالص را تخریب کردند آن هم با چی؟ با قلیان! هر چه گفتم خندیدند و کشیدند و کامبیز هنوز از کنار برکه تکان نخورده بود نزدیک ظهر شده بود، طبیعت تخریب شده بود و مسخره بازی ها را انجام داده و می خواستیم بساط ناهار را درست کنیم که به کامبیز گفتیم چه شد برایمان چیزی گرفتی؟ گفت الآن می آورم. وقتی آمد دیدیم چند تا قورباغه و لیسه آورده است حالمان دیگه داشت بهم می خوردیم گفت یا باید کبابشان کنید و بخورید یا باید پول یک پرس غذای خوش مزه شرق آسیایی را بدهید. گفتیم هر چقدر بخواهی می دهیم فقط این ها ببر. نامردی هم نکرد نفری هجده هزار تومان تیغ زد گفت رستوران چینی بروید بیشتر از این هاست گفتیم باشه و دنگ ها را دادیم و گفت واقعا کباب قورباغه با سس لیسه دوست ندارید؟ که بچه ها کامبیز را گرفتند تا خورد زدندش بعد انداختنش توی برکه، پنج دقیقه ای داخل آب نگهش داشتند تا کاملا مطمئن شوند سالم بیرون نمی آید و اگر بیاید سرما می خورد وقتی بیرون آمد کباب ها آماده بود با هم خوردند و کمی به من رسید چون کلا از گروه دور بودم. وقتی ناهار را خوردیم باز بچه ها بساط قلیان را به پا کردند و من هم که از قلیان بدم می آید رفتم دوری بزنم در جنگل، گشتی زدم و درختان و گیاهان و حیوانات زیبایی دیدم وقتی برگشتم آنها رفته بودند و باز هم کلاغ این قصه به خانه اش نرسید و باید منتظر گروه بعدی باشم که با آنها به خانه ام برگردم!

 



کلمات کلیدی : داستانک

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱

نظرات ()


تذکر

با عرض پوزش از بینندگان وبلاگم خواهشمند است برای دیدن کامل وب از مرور گر موزیلا یا نسخه هشتم آی.ای استفاده کنید.



کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢

نظرات ()


عجب خدایی داریم

 

رمضان می آید، رمضان، مبارک می آید، ماه مهمانی می آید. ماهی که خداوند برای آشتی بندگانش با او تدارک دیده است. عجب خدایی داریم مهمانی می دهد تا ما با او آشتی کنیم، آری با خدا قهر هستیم، آری با خدا قهر هستیم که او را از یاد برده ایم. عجب خدایی است خدایی که مهمانی می دهد آن هم یک ماه عجب هزینه می کند خدا تا ما با او آشتی کنیم هر روز و هر شب می بخشد و می آمرزد تا کسی که آمرزیده نشده از این ماه خارج شود بدترین بدها رزل ترین ارازل نا مردترین نامردان لقب گیرد، آری عجب خدایی داریم.

ای آمرزنده خطاها، خطاهای بندگان ممکن الخطایت را ببخش،خطایمان را ببخش چه کنیم مقرب ترین فرشته ات ما ار از را به در می کند چه کنیم که با سابقه خوبش ما را سر کار می گذارد و ما را از تو دور می کند با این وضعی که ما گرفتار روزمرگی شده ایم خب به سابقه اش اطمینان می کنیم. ببخش و بیامرز و بعد بمیران. عجب خدایی داریم.

ای کسی که بلایا را رفع می کند، خدایا چرا بلایا را رفع می کنی؟ به خاطر نادیده گرفتن عیوبمان است یا برای صاحب عفو بودنت. نمدلنم ولی این را می دانم که عجب خدایی داریم.

ای انتهای امیدها، ای خدایی که اولین امید مقربینت هستی، ای خدایی که آخرین امید نا امیدانی، ای خدایی که امید امیدواران را ناامید نمی کنی مگر به صلاحشان نباشد که باز هم از روی عشق به بندگانت است امید امیدواران را ناامید مکن! عجب خدایی داریم.

ای شایان کننده عطاها. ای خدایی که سزاوار عطا کننده. ای خدایی که به درستی عطا می کنی آنچه باید عطا شود. ای خدا خوبی ها و زیبایی ها را به ما بندگان گنه کارت عطا فرما. عجب خدایی داریم.

ای بخشنده هدیه ها. ای خداوندی که بی توجه به موضوع هدیه می دهی ما بندگانت که حواسمان نیست ولی تو می انی که هدیه دادی هدیه ات هم از جنس خودت است زیبا و نا دیدنی و همیشه با ما خواهد بود اگر قدرش را بدانیم. عجب خدایی داریم.

ای روزی ده خلق.ای خدایی که برای هر کسی از راه حلالی روزی قرار دادی عجب ناسپاسند حرام خواران عجب ناسپاسند. خداوندا هیچ یک از بندگانت را نگذلر به حرام خواری بیفتذ. عجب خدایی داریم.

ای برآورنده آرزوها. خدایا آرزوهایمان را برآورده بگردان خداوندا بندگانت هر کدام آرزویی دارند و هر کدام که به صلاحشان است برآورده بگردان شاید که رستگار شویم. عجب خدایی داریم.

ای شنونده شکایات. عجب خدایی داریم عجب صبری دارد خدایمان خدایی که این همه ناسپاسی را می بیند و باز هم شکایات ما را می شنود عجب خدایی است خدایی که شکایات ما را می شنود . از شکایت های ما ناراحت نمی شود و اگر بشود برای خودمان ناراحت شده است.عجب خدایی داریم.

ای زنده کننده مردم. ای خدایی که در قیامت مرده، زنده می کنی، ای خدایی که جسد پودر شده را زنده می کنی ای خدایی که  می میرانی و زنده می کنی در این ماه عزیز در این ماه مبارک در این ماه نورانی در این ماه غفران در این ماه رحمان در این ماه زنده کن دل مرده ما را دلی که از یاد نکردن تو مرده است. زنذه کن دلی را مه به عشق تو نمی سوزد، زنده کن. عجب خدایی داریم.

ای آزاد کننده اسیران. ای خدایی که اسیران را آزاد می کند ما بندگان اسیر دنیا ما اسیران زیبایی های ظاهری ما اسیران خود خواهی ما اسیران خود پرستی ما اسیران بت پرستی را آزاد کن تا زیبایی باطن که همانا تو هستی را با از خود گذشتگی در راه تو بپرستیم . عجب خدایی داریم.

عجب خدایی داریم که این همه خواسته داریم و هیچ نمی گوید که تو نگو ای بنده گنه کار تو نگو ای بنده فراموش کار، چه کنیم انسان و یکی از ریشه هایش نسیان یا فراموشی است خودت فراموش کارمان آفریدی. چه کنیم که انسان آفریده شده ایم. اگر آدم بودیم شاید تو را فراموش نمی کردیم ولی باز هم آدم تو را فراموش کرد که به سمت گندم رفت. عجب خدایی داریم که می گوید:

باز آی هرچه هستی باز               گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

در گه ما در گه ناامیدی نیست       صد بار اگر توبه شکستی باز آی

یا غافر الخطایا یا کاشف البلایا یا منتهی الرجایا یا مجزل العطایا یا واهب الهدایا یا رازق البرایا یا قاضی المنایا یا سامع اتل شکایا یا باعث البرایا یا مطلق الاساری.

(فراز هفتم دعای جوشن کبیر)

 

 



کلمات کلیدی : دلنوشت

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩

نظرات ()


قبض

یک روز زنی به مغازه خشکشویی رفت تا لباس هایی که برای شستن و اتوکشی داده بود را پس بگیرد وقتی زن کیفش را گشت که قبض را به مغازه دار بدهد متوجه شد قبضی که آورده قبض تلفن بوده از صاحب مغازه معذرت خواست و مغازه را ترک کرد وقتی وارد بانک شد که قبض تلفن را پرداخت کند با این جمله مواجه شد که: "دیگه بانکها قبض نمی پذیرند"به سمت منزل رفت تا وارد خانه شد دید قبض آب و برق و موبایل و گاز هم آمده (آن هم با هم!) قبض ها را برداشت و به سمت عابر بانک رفت تا قبض ها را پرداخت کند ولی جلوی عابر بانک صف طولانی ایجاد شده بود صبر کرد چون چاره ای نداشت وقتی به خانه برگشت بوی بدی آزارش می دا د و هوا هم کمی غبار آلود بود بوی سوختگی بود ولی از فرط خستگی! روی کاناپه خوابش برد و توجهی به بو نکرد وقتی بیدار شد تمام خانه را هموای مه آلود گرفته بود و آن وقت بود که متوجه سوختن شامشان شد هم شامشان سوخته بود و هم لباسش را از خشکشویی نگرفته بود. آخر آن شب مهمان عزیزی داشتند بنده خدا پنجره هت را باز کرد تا هوا عوض شود به ساعتش نگاهی کرد دید دیگر زمان پخت غذا نیست و به چند رستوران زنگ زد غذای مورد نظرش را آن روز نداشتند، مجبور شد غذای دیگری سفارش دهد و به سراغ نظافت منزل رفت خانه را نظافت کرد لباسش را از خشکشویی گرفت و غذارا که گفته بود زودتر بیاورند در قابلمه ریخت و روی گاز گذاشت! (اما حواسش نبود غذای مخصوص سرآشپز یکی از بهترین ها را انتخاب کرده بود!)

مهمان ها رسیدند و او خوشحال بود و کمی خسته!کمی؟ اما تمام زمانی که پیش مهمان ها نشسته بود به این فکر می کرد که خانه دود زده کثیف را به چه سرعتی تمیز کرده بود و همه اش به خاطر آن مهمانان عزیز بود اگر مهمانان بریش اهمیت نداشتند این کار را انجام نمی داد.

چه خوبست فکر کنیم همیشه خانه دلمان مهمان عزیزی دارد و همیشه آن را تمیز نگاه داریم.

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳

نظرات ()


ساعت

وقتی در را باز کرد باز او را دید صبحانه اش را خورد و به سمت وسایلش رفت باز او را دید وسایلش را برداشت و به سمت ماشین رفت سوار ماشین که شد او را در ماشین هم دید. در محل کار وقتی رایانه اش را روشن کرد باز هم او را دید تا بعد از ظهر حواشی او بود و بعد از کار هم همین طور چون او برایش بسیار عزیز بود وقتی به منزل رسید به اولین چیزی که نگاه کرد او بود و بعد هم به بقیه. در پایان شب هم به او گفت که فردا صبح زودتر بیدارش کند چون چند جایی قرار دارد. بله او ساعت بود و وقت بسیار عزیز است و ساعت استرس ده چون می گوید از عمرت می گذرد و تو بی خبری!

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳

نظرات ()


کارت اعتباری

به طرف مشکوک شده بود دنبالش رفت، اول وارد رستورانی شد و به کسی که پشت دخل نشسته بود مبلغی پول داد و بسته ای گرفت بسته را در جیبش گذاشت و سوار ماشینش نشد. به طرف ایستگاه اتوبوس رفت او هم اتوبوس را تعقیب کرد. پیاده شد چند دقیقه ای صبر کرد و به طرف ماشین مدل بالایی رفت سوار ماشین شد و با راننده به سمت کافی شاپی رفتند آنجا با آن نفر بحث بالا گرفت و از آنجا بیرون آمد به سمت خیابان رفت و ماشینی را دربست گرفت هنوز تحت تعقیب آن نفر بود! وارد یکی از مراکز خزید شد و کمی خرید کرد و یا همان ماشین به حرکتش ادامه داد. وارد خانه ای شد و بعد از ده دقیقه از آن خانه خارج شد ولی باز هم برای آن ناشناس مشکوک می زد! تعقییبش کرد تا به ایستگاه مترو رسیدند وارد مترو شدند آن نفر وارد واگن شد و آن کسی که تعقیب می کرد خواست وارد خط شود کارت اعتباریش را درآورد روی دستگاه گذاشت ولی اعتبارش تمام شده بود! چون از صبح به کسی که ماشینش را جای قرض به صاحب رستوران داده بود و الباقی اش را گرفته بود و بعد هم با یکی از دوستانش قرار داشت تا با مابه التفاوت پول کاری انجام دهد ولی آن شخص تو کار خلاف بود و با آن سر خلاف بودنش در گیر شده بود و چون آن روز، روز تولد فرزندش بود به مرکز خریدی رفت و هدیه تولد فرزندش را خرید، به خانه اش برد و به همسرش داد تا آمادهاش کند بعد هم به سمت مترو رفت تا به سمت منزل مادرش برود تا او را برای تولد فرزندش بیاورد!

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

 

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳

نظرات ()


پرنده

دیر خوابیده بود ولی صبح زود بیدار شد، و از این زود بیدار شدن ناراحت نبود، با حال خیلی خوبی به محل کار رفت و تمام روز را شاد بود. او همیشه بد اخلاق بود ولی آن روز فرق می کرد با اینکه کمتر از همیشه خوابیده بود به کار همه رسیدگی می کرد و کار همه را راه می انداخت و از آن روز سر بعضی قرارها نرفت(می دونید، او دوستان ناباب زیاد داشت!)

 

او سر حال بود چون آن روز صبح با صدای پرنده ای بیدار شده بود و از سر عصبانیت به طرف آن سنگ پرت کرده بود و بعد متوجه شده بود جان آن پرنده را نجات داده است، چون بعد از پریدن آن پرنده گربه ای ناراحت به او نگاه کرده بود و او از اینکه جان یک جاندار را نجات داده بود خوشحال بود!

 



کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦

نظرات ()


این متن سیاسی نیست!

می خواهم برای امام زمانم بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم. چرا؟ چون هرچه فکر می کنم چه بگویم نمی دانم از مقالات انجمن حجته ای بگویم که در سایت های به ظاهر انقلابی منتشر شده، یا از زیبایی جشن خا بگویم و یا از اشکالی که راننده تاکسی گرفت مبنی بر اینکه در این بی برقی! چرا باید برای امام زمانمان خیابان ها را چراغانی کنیم.

نمی دانم شاید بهتر است با اشکال راننده شروع کنیم و به مقاله برسیم و برای روحیه گرفتن به جشن ها بپردازیم!

شنبه بود که راننده ای بنده را در خیابان ولی عصر در تقاطع جمهوری سوار کرد، پشت چراغ قرمز تقاطع بودیم که پرسید: یک سئوال از شما بپرسم درست جوابم را می دهی؟ گفتم اگر بلد باشم بله! آری پرسید: در هوای گرم تابستان در زمانی که درختان از گرما خشک شده اند! لازم است که ریسه ببندیم بهتر نیست آزین ببندیم؟ من کمی سکوت کردم چون هر طرف را دیدم ریسه ندیدم! همه از این پرچم های مثلثی ها بود گفتم نمی دونم‍! این را هم گفتم چون نمی خواستم کلا بی جواب بماند البته راننده جالبی بود ماشینش بوق نداشت سوت می زد و می گفت بهتر از تصادف است! در جواب سئوال تا فلان جا چقدر می شود؟ می گفت: اگر ده هزار تومان بدهی من می روم خانه و اگر دویست سیصد تومان بدهی باید نه هزار و هفتصد دیگر کار کنم. در کل آدم جالبی بود!

الآن می خواهم جوابش را بدهم چون فکر می کنم برای بعضی ها شاید چنین سئوالی پیش بیاید در ضمن خرافاتی هم نیستم!

شاید گرمای هوا برای بارندگی های سال قبل باشد که نداشتیم. چرا بارندگی نبود چون هوا غبار آلود بود؟ نه چون فضا یزیدی شد، چون حسین(ع) سوزی شد، اگر جلوی حسین پارتی ها را می گرفتیم به حسین سوزی هم نمی رسیدیم. می گویم می گرفتیم اولا من هیچ کارم! دوما نه با برخورد خشن، با برخورد نرم(فرهنگی)چگونه؟جوابش باشد برای محرم! آری خدا قهر کرد و اینگونه ما را به خود مشغول ساخت، آری به خود مشغول شدیم و.... ولش کن روز عیدی نمی خواهم تلخ بنویسم ولی هوای گرم شاید همان عذابی باشد که چند وقت پیش رسانه ای شد، البته پیامبر رحمت و ائمه اطهار عذابی را پیش بینی نکردند که علمای دینشان بخواهند چنین کاری بکنند، ولی فرض محال که محال نیست هست؟

امروز تلفنی زدم به دوستانم که عید را تبریک بگویم یکی شان گفت الف.ج. مقاله ای نوشته با این اسم: زیست جهان جنسی و مقوله حجاب. گفتم: دروغ است گفت: الآن دارم نقدهاو نظرات را می خوانم سریع به سراغ لپ تاپم رفتم و وارد سایت رجا شدم، وقتی عکس نویسنده و تیتر مقاله را دیدم گفتم رسما دیوانه شده رفته! آخرین باری که دیدمش نوروز بود. بخشی از مقاله را خواندم دیدم هم نشینی با بعضی ها که شاید بعدا در موردش بنویسم، از آقای ج. صوفی مآب ضد روحانیت به یک انجمن حجتیه ای ضد روحانیت تبدیل شده است. آخر فلسفه بافی اگر این است که همه چیز را ج.نسی ببینیم نمی خواهم طرف فلسفه بروم و اگر عرفان این است دین بی عرفان را بیشتر دوست دارم. این آقا می گفت آخوند ها و در کل اهل شریعت در پوسته دین مانده اند و عرفا هستند که به کنه دین رسیده اند وقتی مقاله را می خواندم نا خود آگاه به یاد این جمله اش افتادم و این که کنه دین دین چه چیز جالبی است، همان طور که حسن بصری و رابعه رسیدند! آقای ج. هم انگار رسیدند. یا مهدی مددی. یا مهدی مددی فرما که در مقابل این اراجیف بجز خنده به حال آنها و گریه برای حال شما کار دیگری نکنیم. در کل نویسنده ای که فوتبال و معماری و در کل مدرنیته را س.ک.س.ی می خواند باید به یک روانشناس مراجعه کند و برای مدت طولانی تحت شدیدترین درمان ها قرار گیرد چون حالش خیلی خراب است.

صبح وقتی مقاله را دیدم اول هنگ کردم بعد از چند بار ری استارت که باورم شد این مقاله صحت دارد نقد ها و نظرات را خواندم دیدم چقدر از دنیا عقبم و این مقاله چقدر صدا کرده البته این صدا کردن ها برا آقای ج. خوب است چون کلا آدم شهرت طلبی است. البته از رجا هم بعید بود نه از ج.

بگذریم......

امروز داشتم اخبار می دیدم که جمکران را نشان می داد عشق به حضرت حجه پیر و جوان زن و مرد نمی شناسد از همه ایران آمده بودند نمی دانم ولی فکر میکنم پر تراکم ترین نقطه جهان امروز جمکران قم بود. مردم امروز در پوست خود نمی گنجیدند بعضی ها عبادت می کردند بعضی ها به مساجد و هیئت ها می روند و بعضی ها هم در منزلشان برنامه دارند چه زیباست شوق مردم برای برگزاری جشن تولد امام زمانشان. اخبار دیشب را نشان می داد که مردم در خیابان ها به جشن می پرداختند و چند پسر سوار بر ماشینشان تولد تولد می خواندند شاید برای خشک مغز ها این صحنه توهین آمیز باشد ولی برای من قشنگ ترین صحنه از تمام صحنه هایی که دیده بودم شد. چون این جوان ها امام زمانشان را از خودشان می دانستند به امام زمانشان به دید یک دوست یا یکی از اعضای خانواده شان نگاه می کردند و این صحنه زیبا برای همیشه در ذهن من خواهد ماند که جوان ایرانی ولایت مدار است. ولایت مدار یعنی چه؟ ولایت مدار یعنی ولایت ولایت نقطه ایست در مرکز و ولایت مدار به دور آن مثل پروانه در گردش است. ای مردم ولایت مدار عید بر شما مبارک.

در پایان هم چند کلمه ای با امام زمانمان:

مهدی جان جانت به سلامت، ببخش مرا که به هر چیزی و هر بنده ای متوسل می شوم اما تو را فراموش کرده ام و به تو و خدای تو پناه نمی برم.

مهدی جان جانت به سلامت، ببخش مرا که در مقابل دشمنانت از سر جهالت و بی سوادی سکوت اختیارکردم.

مهدی جان جانت به سلامت، ببخش مرا که شب های جمعه از کارهایم و برایم خون گریستی.

مهدی جان جانت به سلامت، چه زیباست که می دانم بعد از خون گریستن بر گناهانم از خداوند برای توبه من زمان می خری و من غافلم، غافلم از تو و خدای تو.

مهدی جان جانت به سلامت، مهدی جان در این روز عزیز واسطه ای شو برای توبه من برای بخشش گناهانم می خواهم روی زیبایت ببینم و به قول شاعر:

چه رعنا و چه زیباست تو را رو                                چه ناز است در آن دیده و ابرو

از آن روز که بدیدم تو را رخ                                     نگیریم به غیر از تو به کس خو

 

 



کلمات کلیدی : دلنوشت، خاطره

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥

نظرات ()


آن مرد آمد

آن مرد آمد، آن مرد کتاب بر دست آمد، آن مرد انگشتر بر دست آمد، آن مرد سوار بر اسب آمد.

آن مرد آمد، آن مرد خوش رو آمد، آن مرد خنده رو آمد، آن مرد زیبا رو آمد.

آن مرد آمد، آن مرد عادل آمد، آن مرد عالم آمد، آن مرد صادق آمد.

آن مرد آمد، آن مرد محق آمد، آن مرد مشفق آمد.

آن مرد آمد، آن مرد خروشان آمد، آن مرد با ذوالفقار آمد.

آن مرد می آید تا عدل گستر شود، آن مرد می آید تا حق گستر شود، آن مرد می آید تا عالَم از علم او عالِم گیر شود، آن مرد می آید تا بشنویم جاء الحق.

به امید روز جاء الحق و ذهق الباطل.

عیدتان مبارک

 



کلمات کلیدی : بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥

نظرات ()


شعر

شعر حامی قرآن سروده علامه محقق علی دوانی می باشد که در کتاب شعرشان به نام "یادی از دلداده ای" به چاپ رسیده است.

حامی قرآن

مژده ای منتظران!کآن شه خوبان آید                                         وین شب تیره کم و بیش به پایان آید

صبح صادق بدمد از نفس نفخه فجر                                          و از پس پرده عیان مهر فروزان آید

گر دهم جان گرانمایه بدین مژده سزد                                        که به تایید خدا آن شه خوبان آید

بلکه از خرمی ریزش باران بهار                                             بایدم گفت که آن رحمت دوران آید

خوش تکانی بخورد سلسله کون و مکان                            اندر آن لحظه که آن سلسله جنبان آید

خضر فرخنده پی از مغرب ارض ظلمات                                             بهر دیدار شهنشاه، شتابان آید

شادمان عیسی مریم به تماشای رخش                                        از سراپرده خورشید درخشان آید

هر کجا عنصر پاکی بود از شوق و شعف                           به هواداری او شاد و غزلخوان آید

اهرمن را نبود طاقت دیدار و درنگ                                         اندر آن روز که آن جلوه یزدان آید

برق جانسوز جمالش به دل دشمن دین                          چون شهابی به سرلشکر شیطان آید

بهر تسلیم و ادا کردن خاتم به شهش                                          آصف از عاصمه ملک سلیمان آید

چشم بد دور! که از لطف خداوند عزیز                                      یوسف از مملکت مصر به کنعان آید

والی ملک ولایت، شه اقلیم کمال                                             حافظ دین پیمبر، مه تابان آید

زاده پور شهان، خسرو مسند آرا                                              بهر دلداری دلهای پریشان آید

مهدی منتظر آن پادشه نیک سیر                 صاحب عصر و زمان، حجت رحمان آید           

حسرتی نیست مرا گر که تنم مرده بود                                      چون که جانی به تن عالم امکان آید

هله ای منتظران،مژده که بی چون چرا                           آن سفر کرده که شد حامی قرآن آید

آن گه جسم دوانی بشود خاک رهش                                          توتیای قدمش در نظرم جان آید

 

شعری هم از حضرت آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی(کمپانی) که استغاثه به حضرت ولی عصراست(کامل نیست)

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست                                         باد صبا مباد چه پیغام یار نیست

بی روی گلعذار مخوانم به لاله زار                                          بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست

بی سرو قد یار چه حاجت بجویبار                                 ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست

بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست                تاری ز طره اش به ختا و تتار نیست

بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن                       گر گلشن بهشت بود سازگار نیست

گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر                             شهری که شاه عشق در او شهریار نیست

ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد                                     سروی به اعتدال تو در روزگار نیست

...

غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد                                        هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست

غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم                      مجنون حسن روی تو را کار و بار نیست

شور شراب لم یزلی در سر است و بس                     جز مست باده ازلی هوشیار نیست

و در پایان غزلی از حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی:

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم                          به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم                         به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم                         طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم          ز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم

ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی                   ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری                           که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردون دلخواه                      که من چو آهوی وحشی ز آدمی بر میدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی               که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

به خاکپای تو سوگند و نور دیده حافظ                        که بی رخ تو فروغ ز چراغ دیده ندیدم

 

                                                                            عیدتان مبارک

 



کلمات کلیدی : عمومی

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤

نظرات ()


عیدانه

آقا(یاسر رضایی)

آی مردم به خود مشغول شده و از امام زمان خود غافل مانده شاید مهدی(عج) از کنار ما بگذرد و ما او را نشناسیم خدایا معرفت امام زمان را به ما عطا بفرما

پلاک (سادات موسوی)

پلاک یعنی هویت و داشتن هویت مهدوی بسیار زیباست، الهی به مهدی منتظَر هویت مهدوی نصیبمان بگردان

اشک(میثم محمد حسینی)

کاش اشکهایمان بوی گل نرگس بگیرد



کلمات کلیدی : عکس نوشت

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤

نظرات ()


رویای عروسکها

 

آلما دختری است که در شهری خلوت در حال حرکت است. به دیواری می رسد که روی آن اسم هایی نوشته شده است او نیز اسمش را روی آن می نویسد تا اسمش را می نویسد عروسکی پشت ویترین مغزه پشت سرش ظاهر می شود وقتی آلما بر می گردد با صحنه جالبی روبرو می شود آن عروسک خود آلماست آلما خیلی سریع خودش را به آن مغازه می رساند می خواهد وارد مغازه شود ولی در بسته است چند قدمی که از مغازه فاصله می گیرد در مغازه باز می شود، دخترک وارد مغازه می شود و بی توجه به اطراف به سمت عروسک می رود ولی قبل از اینکه به عروسک برسد پایش روی عروسک دیگری می رود که یک سه چرخه سوار است که روی زمین افتاده، آن را بر می دارد و بر روی چرخ هایش می گذارد سه چرخه سوار حرکت می کند و به سمت در می رود و در را می بندد و عقب می آید و به در می کوبد و با این کار یک ریتم خاصی به آهنگ می دهد آلما وقتی به خود می آید متوجه تغییر جای عروسک می شود و به سمت آن می رود و وقتی دستش به صورت عروسک می خورد از صحنه روزگار محو می شود و وارد آن عروسک می شود و از دید آن عروسک می بیند وقتی عروسک ها را می بینیم چشمان آنها در حال حرکت است و عروسک جدیدی پشت شیشه قرار می گیرد.

فیلم با دیوار نویسی شروع می شود، که اسمهای مختلفی زوی آن دیوار نقش بسته است آلما دختر ساده ای است که به اطرافش توجه ندارد یا بهتر است بگوییم بسیار کنجکاو است اگر کمی محتاط بود شاید چنین اتفاقی برایش نمی افتاد کنجکاوی و پرت بودن حواس او بود که باعث شد او به آن عروسک روح بدهد آن عروسک ها شاید هر کدام داستانی داشته باشند.نکته مهمی که در فیلم نهفته است این است که داستان در زمستان می گذرد زمستان را به آخر زندگی تشبیه می کنند و شاید این هم پایانی بود برای آلما کوچولو.

آهنگ و صدا گذاری فیلم شاهکار است صدای چشم ها در نمای آخر بسیار زیباست چون با حس زندانی شدن روح بچه ها در عروسک ها هم خوانی شدیدی دارد(بی خود که به انیمیشن اسکار نمی دهند که!)حس زندانی شدن را شاید بتوان این گونه هم برداشت داشت که ما همه در دوران کودکی خود یا در درون خود جامانده یا تعلقاتی داریم که نمی توانیم از آنها بگذریم، شاید با خیلی از چیزهایی که می بینیم هم ذات پنداری کنیم ولی اگر بخواهیم به آن برسیم زندانی شویم پس بیاییم بدون کنجکاوی زیاد و با حواس جمع دست به کاری بزنیم تا بتوانیم ادعا کنیم جوان ایرانی هستیم، و به قول شیخ اجا سعدی شیرازی:

تو نیز بخفتی بهتر از این که در پوستین خلق افتی!

 



کلمات کلیدی : نقد(نگاه متفاوت)، انیمیشن

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤

نظرات ()


عروسی خوبان


این اولین عکس نوشت من است که عکس های آن را از http://www.propicnet.com گرفتم که سعی بر آن است که نام هنرمندان هم ذکر شود که خدایی نکرده دزدی رخ ندهد و سعی می کنم اسم عکس ها را تغییر ندهم

پرواز(زکریا جاسمی)

چه زیباست رویای کودکانه پرواز آن هم با دوستان پروتزی کودکانه با رویا هایمان

عروسی خوبان(امید گرشاسبی)

دستی به جام باده و دستی به زلف یار                       رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!

بدون شرح(آرام خانمحمدی)

به سراغ من اگر می آیید

نرم آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من



کلمات کلیدی : عکس نوشت

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٥/٢

نظرات ()


چای شیرین

مرد وارد کافه شد. سر و وضعش به کافه های آن منطقه نمی خورد، با پیراهن سفید، شلوار سیاه(ترجیحا دم پا گشاد)کتی روی دوش، لنگی به دور گردن کلاهی بر سر و از همه مهمتر سبیلی که در متن نمی گنجد توصیفش!

همه به او نگاهی کردند برایشان جالب بود حضور او، چون تنها بود بی یار و یاور پشت میزی نشست بی تفاوت به اطراف،تازه وقتی نشست با لنگ روی میز را تمیز کرد! خدمتکار کافه که نمی خواست بیشتر از این آبروی کافه برود آمد تا سفارش بگیرد از مزد پرسید جناب چه چیزی میل دارید. مرد نگاهی عمیق(نگاهی که این جور آدم ها به نوچه هایشان می کنند)به او کرد و گفت: چای شیرین با بیسکوئیت مادر!




کلمات کلیدی : داستانک، بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در شنبه ۱۳۸٩/٥/٢

نظرات ()


جوان ایرانی

جوان باز هم این کلمه زیبا.امروز داشتم به این کلمه زیبا فکر می کردم تا بعد از ظهر که به سراغ وب رفتم تا ببینم کسی نظری نداشته. نظرات را می خواندم یکی که اسم هم نداده بود جملاتی نوشته بود که به فکر فرو رفتم :"قدیمیا چقدر قشنگ آرزوهای بزرگ رو تو جملات کوتاه بیان می کردند". قبل از آن هم گفته بود: "پیر شی جوون.....یا خیر از جوونیت ببینی".بعد هم مثل بعضی ها که اول یک حالی به آدم می دادن بعد یک حالی هم میگرفتن!گفته بود: "چرا انقدر مطلب جدیدت پر از کنایه،تلخ و...."عین جملات است، تصمیم گرفتم دوباره برای جوان ایرانی بنویسم که دیگر کنایه نداشته باشد تلخ هم نباشد و....

زین هزاران من وما ای عجبا من چه منم                       گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه             ور بر بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

                                                                                                                                    (مولوی)

حال این متن تقدیم به جوان ایرانی:

می خواستم نگاه متفاوتی داشته باشم به یک انیمیشن ولی گفتم این مهم تر است. الآن که این متن را می نویسم مثل همیشه گوشی در گوش و بعد از مدتها شوالیه شهرام(ناظری)می خواند،فعلا مولویه است،امید است به شیرینی موسیقی مولویه این متن هم شیرین باشد نه تلخ.

گفتم جوان لغتی زیباست. در متن قبلی هم دلایلی آوردم. جوان نشاط دارد جوان انژری دارد جوان اگر نشاط نداشت اگر انرژی نداشت که جوان نبود. نشاط و انرژی هم با ورزش به دست نمی آید با ورزش تقویت می شود! قابل توجه باشگاه بروها!

جوان ایرانی اهل فکر است، جوان ایرانی اهل معرفت است، جوان ایرانی اهل علم وعمل است،جوان ایرانی اهل اندیشه است(اندیشه با فکر فرق داردها!)جوان ایرانی اهل خوبیهاست، جوان ایرانی اهل زیبایی هاست، بله جوان ایرانی اهل دین است، دین را آخر گفتم که جمع کننده همه حرفهاست.

جوان ایرانی اهل فکر است یعنی بی گدار به آب نمی زند.

جوان ایرنی اهل معرفت است یعنی با شناخت کاری را انجام می دهد.

جوان ایرانی اهل علم و عمل است یعنی با مطالعه دست به کار می شود.

جوان ایرانی اهل اندیشه است یعنی بسیار خوش فکر است با شناخت و مطالعه کامل دست به کار می شود.

جوان ایرانی اهل خوبی هاست یعنی کژی و زشتی در وجودش نیست.(حالا همه اش به هم بگویید زشت!)

جوان ایرانی اهل زیبایی هاست یعنی به خوبی ها خو دارد.

جوان ایرانی اهل دین است یعنی بیگدار به آب نمی زند قبل از انجام کار مطالعه میکند وقتی شناخت پیدا کرد با خوش فکری و دور از کژی و زشتی و همراه با خوبی ها دست به کاری می زند.

حالا کی جوان ایرانی است؟

ببین مولویه چه می کنه!خودم باورم نمی شه قبل از نوشتن این سطور با یکی از دوستانم تلفنی تقریبا دعوای مفصلی داشتیم، فکر کردم بدتر از قبلی بنویسم ولی این شد که خواندید! هر چقدر پیش رفتم تلخی کم تر شد ان شا الله!

و این هم شعر این متن:

از آن باده چه دانم چون فنایم                                                         وز آن بی جا نمی دانم کجایم

 

 



کلمات کلیدی : بی ویرایش(یک قلم)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٥/۱

نظرات ()


بخت جوان

می خواستم به مناسبت روز جوان فقط چند بیتی شعر بگذارم ولی دلم نیامد که چند کلمه ای ننویسم این چند کلمه هم تقدیم به جوان ایرانی:

جوان این کلمه زیبا،زیبا از هر لحاظ،از این جهت که انرژی دارد از این جهت که روح دارد از این باب که همه دوستش دارند و می خواهند جوان بمانند.

جوان ماندن به ظاهر نیست به باطن است اگر باطن آدم جوان باشد بر ظاهر هم هر چقدر غبار پیری بنشید باز طراوت جوانی را دارد.باطن وقتی جوان است که فکر جوان باشد و فکر وقتی جوان است که انعطاف داشته باشد و وقتی از انعطاف خارج و به مرحله سنگ شدن(تحجر)وارد شد آن وقت اگر طرف بیست سالش باشد از هزاران پیر هزار ساله هم بدتر است.

این جوان و نوجوان چه ها که نمی کنند یکی می شود حسین فهمیده که رهبر می گوید رهبر اوست و بیاییم روی سن بالاتر می رسیم به علی اکبر(ع) حسین(ع) نگویم چون نمی خواهم ایام عیدی روضه بخوانم روضه نمی خوانم نمی خوانم نه!

علی اکبر اسمش ماند به خاطر ادب، علی اکبر اسمش ماند به خاطر اخلاق، علی اکبر اسمش ماند به خاطر اشبه الناس بودن به پیامبر. اسمش ماند به خاطر ادبش در لحظه شهادت که احترام پدر را نگه داشت. اسمش ماند به خاطر اخلاقش،آی اخلاق گفتی و کردی کبابم، اخلاق این واژه گم شده روزگار ما کجایی اخلاق که یادت بخیر!

اخلاق هم زیباست مثل جوان کلا بعضی کلمات زیبایی ازلی ابدی دارند، اخلاق، ادب، جوان، پاکی باطن، آراستگی و......چه زیبا هستند این کلمات.

ای کاش بجای روضه و مدایح در هیئات مذهبی به غیر مذهبی کار ندارم کمی در مورد اخلاق صحبت می شد. آیا می دونیداخلاق گم شده؟کاش جای شور کمی شعور نصیبمان می شد کاش درس اخلاق در کنار حوزه ها در مدارس و دانشگاهها اجباری تریس می شد تا کمی مردم به زور هم که شده با اخلاق تاکید می کنم "کمی"آشنا می شدند و بجای این که سریع ظن بد داشته باشند در مورد آن کمی هم فکر می کردند،بی خیال حرف ما که بجایی نمی رسد بعد هم می گوییند حرفهایت بو می دهد پس ......

حضرت علی اکبرِ اشبه الناس به پیامبر، امام الشهدا حضرت ثارالله وقتی دلش برای حضرت خیرالعالمین محمد رسول تنگ می شد علی اکبر را صدا می کرد و می فرمود که کمی راه برو علی جان که راه رفتنت مثل جدم رسول خداست، بخند که خندیدنت شبیه خنده فرستاده خداست.

علی جان هم اسمت و هم کردکارت باید سرلوحه باشد. اسمت چون سختی بیست و پنج سال خانه نشینی را درک کنیم هم صحبت شدن با چاه را درک کنیم. کردکارت به خاطر ولایت پذیریت، امام زمانت گفت بخند و خندیدی گفت راه برو راه رفتی گفت به میدان نبرد نرو نرفتی و گفت علی جان تو هم برو رفتی و چه زیبا رفتی. چه زیباست ولایت پذیریت چه زیباست اشبه الناس بودنت.

و در پایان هم شعری از حضرت مولانا:

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما                                                    قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

ببخشید واقعا نمی خواستم دپرس بنویسم!

و این هم شعری از آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی(نقل از دیوان کمپانی):

ای طلعت زیبای تو عکس جمال لم یزل                           وی غرّه غرّای تو آینه حسن ازل

ای دره بیضای تو مصباح راه سالکان                               وی لعل گوهر زای تو مفتاح اهل عقد و حلّ

....

روح روان عالمی جان نبی خاتمی                                 طاوس آل هاشمی ناموس حق عزّوجلّ

...

در خلق و خلق و نطق و قیل،ختم نبوت را مثیل                ای مبدا بیمثیل و بی مانند را نعم المثل

 



کلمات کلیدی : دلنوشت

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه ۱۳۸٩/٥/۱

نظرات ()


مطالب پیشین

:: خاطرات کودکیم (1)
:: آه...! کو لیلی...؟
:: همسایه
:: افطاری زیر گذر
:: کاغذ رنگی
:: یار
:: خودکشی
:: مرگ برگ
:: خرابکاری
:: نهال تنومند

Powered By 3FR.ir Copyright © 2010 by smv
This Themplate By 3FR